تبليغاتX
دختر تنها

دختر تنها

تنهایی فرصتیست که خودت را پیدا کنی.به تنهایی من خوش آمدید

آخرین آپ تنهایی

سلام عزیزان

آره برگشتم اما این بار یه جور دیگه....نه اینکه فکر کنید از تنهایی در اومدم..نه..

اما تو این ۱ سال زجرهایی کشیدم که تو همه غمهای ۲۵ سال زندگیمو حتی فوت خواهر و پدرم را جمع کنم به پای این گریه ها و زجرهای ۹ ماه پیش نمیرسه

دیروز دوباره خدا منو برگردوند...وو به من خیلی چیزارو فهموند...دیروز همه فکر کردن من میمیرم یا اگه زنده بمونم از گردن به پاین کاملا فلج میشم...معجزه خدا رو تو اشکهای مادرم و خواهرم دیدم...و شب مرخص شدم ..در عین نا باوری...تو این ۲ ماه دومین باری بود که به مرگ نزدیک شدم و برگشتم

برا همین چون خدا به من زندگیه دوباره داد منهم میخواهم کاملا عوضش کنم...تنها هستم اما از تنهای دیگه حرف نزنم و به کسانی که مثل خودم زجر کشیدن با تجربه ای که پیدا کردم با تمام وجود کمک کنم

پس در اوج تنهایی زندگی میکنم که دیگه توش غم نباشه من دباره متولد شدم.....

به همین خاطر و بلاگ دختر تنها رو به حال خودش رها میکنم هر وقط دلم گرفت بهش سری میزنم و

وبلاگ جدیدمو برا کمک به همه عزیزانم و خواهر و برادرام شروع میکنم...لطفا اونم لینک کنید چون من اونجام رو اسمش کلیک کنید تا باز شه و لینکش کنید به همتونم سر میزنم و جبران اومدناتونو میکنم

خیلی دوستون دارم

دختر شب             رو این اسم کلیک کنید

اگه باز نشد با کلیک کردن ...لطفا آدرس www.arezooyeziba.blogfa.com  را بزنید و لینکش کنید. اونجا منتظر نظراتون هستم

اینم آخرین شعر دختر تنها و تنهاییش

در هر غروب..در امتداد شب

منهستم و تمامت تنهایی

با خویشتن نشستن..در خویشتن شکستن

این راز سر به مهر..تا کی درون سینه نهفهتن..گفتن

یاری کن..مرا به گفتن این راز باز یاری کن

ای روی تو به تیره شبان آفتاب روز

میخواهمت هنوز

 

تو اون یکی وبلاگ میبینمتون

+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/14ساعت 12:25  توسط آرزو  | 

آی مردم مردم از دست مرد نامردم

                         بی تو بودن چقدر سخته

                                   با تو بودن هم خودش محاله
 

همه چيز بارها تمام شد،
و باز آغاز شد
همچو آفتاب
اما اين بار غروب مرا هيچ نفهميد
تنها بر من تاخت ...

آفتابی در اين آسمان بود،
با من هست
اما برای ...

اما
ای خورشيد
خوب می دانی که
لحظه لحظه بر من تابيدی و مي تابی
می دانی در سايه ات
لحظه لحظه غرق بودم

آن غرق شدن ها اگر از قلبم نبود
تو از چشمانم می خواندی!

می دانم که خوب می دانی ...

 

چقدر حرف دارم من. دلم مي خواهد فرياد بزنم.
حالا هي شب مي شود.
شب مي شود و من در مسير اين باد نشسته ام كه كاغذهايم را پريشان مي كند

و موهايم را پريشان مي كند و اشكهايم را بر گونه مي خشكاند.

بگو ببينم اصلآ چيزي يادت مي آيد؟ به ياد داري؟ياد داري؟

چقدر حرف دارم من

دلم مي خواهد بپرسم چقدر طول كشيد تا مرا رساندي به اينجا كه الان ايستاده ام؟

به گمانم تو يك مژه بر هم زدي و يك جمله نوشتي و آسمان باريد بر سرمن.

آسمان باريد ودنیای من متروك شد. گم شد. فراموش شد

حالا هي روزمي شود.روزبرفي مي شود.

شب برفي مي شود و من پشت به باد ايستاده ام

تا كاغذهاي پريشان را نگاه كنم و دست در موهايم بكشم و آرزو كنم كه كاش اشكي داشتم.

چقدر حرف. . . . ......

دلم مي خواهد بپرسم تا اين تاريكي كه مرا به آن راندي چند دست فاصله بود؟

چند مشت؟ چند پنجه؟

به گمانم سرت را برگرداندي و پشت به ماه كردي و دوزخ شد بهشت من

بهشت من دوزخ شد و شعله سركشيد. سوخت.سوزاند

حالا هي تاريك مي شود. روز تاريك مي شود.

روز برفي متروك و گم شدهُ من تاريك و فراموش مي شود

.حرف............دلم مي خواهد بپرسم...........نه.....نمی پرسم....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/27ساعت 6:44  توسط آرزو  | 

تنم پر از درد روحم پر از زخم فقط به خاطر سکوتم در مقابلی نامردیها و سو’ استفاده از سکوتم

 

اينجا ستاره ها همه خاموشند، اينجا فرشته ها همه گريانند

اينجا شكوفه هاي گل مريم، بي قدرتر ز خار بيابانند

اينجا نشسته بر سر هر راهي، ديو دروغ و ننگ و رياكاري

در آسمان تيره نمي بينم، نوري ز صبح بيداري

آن داغ ننگ خورده كه مي خنديد، بر طعنه هاي بيهوده من بودم

گفتم كه بانگ هستي خود باشم، اما دريغ و ننگ كه زن بودم

بگذار كه دوباره شود لبريز، چشمان من ز دانهء شبنمها

آه که چه بیرمق و زخم خوردم

تنها گناهم این بود که زن بودم

تنها گناهم این بود که عاشقه بی انتظاری بودم

افسوس که  عشقو نفهمیدن

افسوس که فکر میکنند فهمیدن

اما تلبکارانه میخواهندش

من همیشه بدهکارم...

چون همیشه بی انتظارم

اما از انتظار نداشتنم سوئ استفاده میکنند

 

 

 

خودم را ساخته ام تا بگويم آنچه را باخته ام ، فراموش كرده ام . زندگي ام را به پاي كسي گذاشتم كه دوستش مي داشتم ولي او هيچ وقت مرا همچون من دوست نداشت ,و خیچوقت دوست داشتنم را آنگونه که بود نفهمید و عشق را با لجبازی بخشش را با ضعیف بودنم  اشتباه گرفت و زندگیرو بازی!. من زماني به خود نگريستم كه ديگر سينه ام شكافته ، قلبم فشرده و روحم سپرده شده بود . بايد صبر مي كردم تا زخم سينه ام با نمك خوب شود ، با قلبم چه كار مي كردم براي گرم شدن در آفتاب گذاشتمش اما آتش گرفت ، چاره اي نداشتم نيمي از خاكستر قلب سوخته ام را به آب و نيم ديگر را به خاك سپردم و به يادم ماند كه روحم ، روحم ، روح من هيچ موقع ، هيچ وقت و هيچ زماني از او جدا نشد ...و اکنون با تمام نا توانیم میخواهم حقم را از این دنیا بگیرم...چون در تمام امتحانات خدا  سر بلند و رو سفید شدم...حتی به قیمت رسیدن به مرگ..من همه سختیهارا با گوشت و روحم چشیدم و درد کشیدم

سلام دوستان عزیزم...شرمندم این مدت نبودم...از فشارهای روحی دچار بیماریهای جسمی شدم که هیچ دکتری سر در نمیورد...کاملا ناتوان و زمین  گیر شدم...این یه یاداشت کوچیک برای شما همراهان عزیزمه که خبر برگشتم رو بدم...به زودی به کلبه زیبا و گرم همه شما عزیزان میام...و هر وقت توانایی داشتم قصه این دختر تنها و اتفاقات عجیبی که براش افتادو براتون تعریف میکنم....الان من در خیابانهای انتظار  گم شدم..و باید منتظر بمونم کسی منو  نجات بده...چون دستانم را به میله سرنوشت بستن...و استقلالم رو گرفتن...و از ترس اینکه مبدا دباره منو از دست بدهند با من مدارا میکنند...چون من براشون مرده بیش نیستم...اما به همینم هم راضی هستن.....و قلبم با زخمهای .....اما شاهد کسانی که فقط  در مقابل خنجرهاشون سکوت میکردم و اونها سوئ استفاده میکردن هستم...که خودشون دارن به سزای اعمالشون میرسند و من شاهد خواهم بود....و دعا میکنم زیاد مجازاتشون طولانی نباشه.....خدا تنها حامی من بود و هست.... با کمک اون بر میگردم...هرچند که دلم برای خودم تنگ شده....و خودم را فرامش کردم...چقدر دلم برای اخودم که اینهمه درد کشیدم اما جوز توهین نشنیدم میسوزه...قلبم زخمیه ..میگن ببخش اما بازم خنجر میزنند...دیگه نمیدونم از یه مرده چه انتظاری دارن...1000 خوبی بکن و یه بدی...اونوقط خوبیاتو فراموش میکنند و بعضی وقتها به یاد میارند...اما چه زوود که بی دوام است و دباره آزار میدن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/04/05ساعت 12:27  توسط آرزو  | 

مرگ

مرگ من روزی فرا خواهد رسید                  در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار الود و دور                      یا خزانی خالی از فریادوشور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید                 روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز ژوچی همچو روزان دگر                       سایه ای ز امروزهاو دیروزها

دیدگانم همچو دالانهای تار                      گونه هایم همچو مرمر های سرد 

وقتي به جاي هديه كادوي غم گرفتم وقتي به جاي شادي زانوي غم گرفتم وقتي براي قلبت همسايه اي دگر هست وقتي براي اشكت هم غصه اي دگر هست وقتي براي ديدار وقتي براي من نيست وقتي براي احساس قلبي به نام دل نيست چرا به من نگفتي جشني براي من نيست  

  

 

وقتی میبینی عشقت که تو یه زمانی زندگیت براش میدادی ..میفهمه اظطراب درد تورو بیشتر میکنه اما با این حال .... ......

وقتی میبینی کسی که حاضر نیستی حتی یک مو از سرش کم بشه  .........کاری میکنه که کارت به بیمارستان برسه.......... بجای اینکه کمکت کنه با بیماریت راحت تر کنار بیای

وقتی که همه کست ....میدونه یه دختر ۲۵ ساله از اظطراب کلسترولش به ۲۷۰ برسه یعنی ......... .......

وقتی قسم دادن دیگه چیزی نگو تا اظطرابت بالا نره و تو برای برداشتن شماره چند دقیقه موبایل روشن میکنی .....و حرفهایرو در عین نا باوری برات میفرسته  که باورت نمیشه.......    اونوقط گریه میکنی به حال خودت که عاشق چه کسی شدی....کسی که همه عشقتو ندیده گرفته و انکار میکنه  و با لجبازی و اذیت میخواهد عشقشو ثابت کنه .... نه عاشق آزار نمیده اونم مکرر 

وقتی میبینی از بس نگران اطرافیان بودی قافل از خودت شدیو حالا باید دردهاشو بکشی

وقتی نمیتونی احساس قلبیتو  بگی و اون برداشت اشتباه میکنه

و حتی نمیتونی بهش بگی برام مهم نیست دروغ گفتی ..مهم اینکه سالمی و پات خوبه و سلامتی  مهمه مثل قبلا

شما باشین چکار میتونین بکنید؟............خودتونو میدین دست بزرگترا تا مواظبتون باشن  یکوقت  بدتر نشین.......اما خبر ندارن خیلی وقته مرده متحرک شدین.....وقتی که اون حرفهای ناباورانه زشتو  را برات مسیج زد و خوندی ...

چطوردلت اومد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جواب این همه تحمل .... این حرفها بود؟

فقط میگی خداحافظ...

منم میگم خدا نگهدارت باشه و لی شبها  تو گریهام بازم  دعا میکنم هممونوو هم برادر مو چون همممون تو شرایط سختی هستیم و امیدوارم خدا بهمون صبر بده..شماهم برا من دعا کنید

خداحافظ

یکی میگفت اگه کسی یکنفرو اندازه سر سوزن دوست داشته باشه آّزارش نمیده واذیتش نمی کنه  ....تو هیچ شرایطی و بی هیچ بهونه ای.......دیگه چه برسه عاشق باشه....و بدونه طرفش الان ضعیف شده..نه این قابل قبول نیست.این اسمش تنفره نه دوست داشتن

احساس بدیه  آدمی که هی خبرای بد بشنوه و کنارشم از نظر روحی تو فشار باشه...دیگه با کدوم نیرو بره و به درمان ادامه بده...

برای همیشه خدا نگهدار ..میسپارمت دست خدا                

 دوستان مدتی به خاطر خستگی روحی و درگیری با یک سری بیماریهای کوچیک و زخم بزرگ یه عشق.......  نمیتونم بیام امیدوارم منو ببخشیدشاید چند ماه

اما به یادتون هستم.. اگه خدا کمکم کنه سعی میکنم زودتر برگردم

 

 

 


 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/02/04ساعت 18:30  توسط آرزو  | 

خدا پس کجایی...

سهم من چيست؟
پنجره اي به سوي باد كه هر وقت مي گشايم تنها صداي سوت غم انگيزي نشانم كند.صداي حزن انگيز پرنده اي كه تا مرا ديد غم انگيز تر بخواندآسماني كه وقتي غم دارم شاد است و وقتي ميخندم مي گريد.دلي كه هيچ وقت مال من نيست.
غريبه هايي كه هيچ وقت آشنا نيستند.ستاره هايي كه هيچ وقت به من چشمك نمي زنند.گلهايي كه به ذوق من عطر افشاني نمي كنند.اگر اينهاست آنچه مي پندارم، سهمم را نمي خواهم...

هيچكس حال تورا وقتي گريه ميكني نمي پرسد؟ همه ميگويند سزايت بود!همه آواز دلت را به تمسخري مي گيرند و صداي هق هقت را وقتي خاموش اشك مي ريزي بي خيال مي گويند هيس! تنهايي تورا باور ندارند و از كنارت مي گذرند و به ياد روزهايي كه در شادي ظاهري ات غرق بودي و كنارشان نبودي ، حالا تلافي مي كنند.نمي دانند در درونت چه آتشي است كه اگر فريادش زني و خواهي كه اندكي از آنرا نشانشان دهي ، ميسوزند

 هرکاری کردی خدا چیزی نگفتم...گرفتی فقط تحمل کردم شکستی یواشکی دیگران که نااحت نشن خورده شیشه های قلبمو جارو کردم که کسی نبینه...عزیزانمو گرفتی تو دلم گریه کردم که کسی غمگین نباشه...تو اوج ناراحتی لبخند زدم و به داد دل دیگران رسیدم...اما حالا من کجام....بقیه کجا...نه!نه!جوابم این نبود

هنوز نگرانه اطرافیانم...اما اونا لجبازی میکنند که بیشتر نگران باشم....من آدمم....اما اگه ۱۰ تا خوبی کنم یه بدی دیگه فقط اون بدی حکم اعدامم میشه

خدا چرا چشماتو بستی و میزاری هرکی هر جور که میخواهند آزارم بدن...منی که فقط خوبیشونو میخواستم حتی بد کلی آزاراشون

اصلان هستی...یا فراموش کردی من هستم...هروقت کمک کردم بدی دیدم...هر وقت رو راست بودم..تحمت شنیدم...هروقتگریه کردم باور نکردن منم دل دارم و این اشکها از ته دال میاد...اگه رو راست باشی  ازت میترسن...پس کجایی تا منو از این عذابهات خلاص کنی..منکه تا آخرین نفسم جنگیدم...دیگه چی میخواهی

تولد زهرای عزیزمو که 17 ساله شده تبریک میگم.شما هم اینجارو کلیک کنید و به این دختر مهربونه شاد تبریک بگید ..مرسی 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/01/19ساعت 20:57  توسط آرزو  |