دلم برا همتون تنگ میشه
دوشنبه 1384/12/01 4:22
خدايا
من خسته ام!!!
خدايا
من خيلی خسته ام و تو ميدونی که چقدر خسته ام!! خدايا
فرصت آرامشم خيلی کم بود…
نميتونم به اين زودی دوباره وارد ميدون بشم و تو اينو ميدونی! پس چرا؟!!
خدايا
ازت خواستم که منو درگير چالشها و مبارزاتم کنی، تا زنده باشم؛ اما من خسته ام، خدايا و تو ميدونی که چقدر خسته ام !!!!!
سلام دوستان عزیزم ..من ۱ ماه نمی تونم آپ کنم ....متاسفانه به خاطر اتفاقی که برای خواهرم افتاده باید برای وداع باید برم سوئیس....خیلی سخته آدم بخواد برای آخرین بار عزیزش ببینه...
هنوز سال بابام تموم نشده یک اتفاق دیگه.نمی دونم خدا فکر می کنه چقدر آدم تحمل داره.بدتر از همه اینه که مامانم هم داره از پا در میاد.من باید جای خالی پدرم را پر کنم و مامانم را دل داری بدم............خیلی میترسم....می ترسم مامانم تحمل نکنه...من شدم تکیه گاه همه..اما خودم بیشتر به تکیه گاه نیاز دارم...دلم می خواهد وقتی می خوابم خیالم راحت باشه که کسی هست که مواظب همه چیز باشه......حتی نمی تونم مریض بشم......این سرطان هم افتاده به جون خانواده ما..اون از پدرم......و اینم از خواهرم.......و بعدیش منم.......خدایا بسه...اگه اتفاقی برای مامانم هم بیفته دق می کنم..برام دعا کنید...دارم همه عزیزانم را از دست می دم...
دوستتون دارم.سعی میکنم از اونجا به وبلاگ سر بزنم.........دلم برای همتون تنگ میشه.....اینجا می خواهم از دوست خوبم لعبت که دوست دوران تنهایم هست و من با این وبلاگ آشنام کردتشکر کنم.خیلی دوست دارو همین تور از دوستان خوبم ...پسر مهربون که همیشه من همراهی میکنه و مهدی عزیز که قالب وبلاگ ساخت و سلمان عزیز که من راهنمایی میکنه و یاسمن عزیز و نازی جون و سمیرای عزیز،سحر جونم،نغمه و هومی عزیزم و مرد تنها،امیر،پرنده مهاجر،یاسر ،و...........تمام دوستانم که من تا حالا همراهی کردن تشکر میکنم....همتون دوست دارم و از وقتی آشنا شدم کمتر احساس تنهایی می کنم..دعام کنید که دوباره بتونم برگردم.....موفق باشید...دوستان عزیزم فراموشم نکنید.....از اینکه ۱ ماه نمی تونم بهتون سر بزنم ببخشید>
من خسته ام!!!
خدايا
من خيلی خسته ام و تو ميدونی که چقدر خسته ام!! خدايا
فرصت آرامشم خيلی کم بود…
نميتونم به اين زودی دوباره وارد ميدون بشم و تو اينو ميدونی! پس چرا؟!!
خدايا
ازت خواستم که منو درگير چالشها و مبارزاتم کنی، تا زنده باشم؛ اما من خسته ام، خدايا و تو ميدونی که چقدر خسته ام !!!!!
سلام دوستان عزیزم ..من ۱ ماه نمی تونم آپ کنم ....متاسفانه به خاطر اتفاقی که برای خواهرم افتاده باید برای وداع باید برم سوئیس....خیلی سخته آدم بخواد برای آخرین بار عزیزش ببینه...
هنوز سال بابام تموم نشده یک اتفاق دیگه.نمی دونم خدا فکر می کنه چقدر آدم تحمل داره.بدتر از همه اینه که مامانم هم داره از پا در میاد.من باید جای خالی پدرم را پر کنم و مامانم را دل داری بدم............خیلی میترسم....می ترسم مامانم تحمل نکنه...من شدم تکیه گاه همه..اما خودم بیشتر به تکیه گاه نیاز دارم...دلم می خواهد وقتی می خوابم خیالم راحت باشه که کسی هست که مواظب همه چیز باشه......حتی نمی تونم مریض بشم......این سرطان هم افتاده به جون خانواده ما..اون از پدرم......و اینم از خواهرم.......و بعدیش منم.......خدایا بسه...اگه اتفاقی برای مامانم هم بیفته دق می کنم..برام دعا کنید...دارم همه عزیزانم را از دست می دم...
دوستتون دارم.سعی میکنم از اونجا به وبلاگ سر بزنم.........دلم برای همتون تنگ میشه.....اینجا می خواهم از دوست خوبم لعبت که دوست دوران تنهایم هست و من با این وبلاگ آشنام کردتشکر کنم.خیلی دوست دارو همین تور از دوستان خوبم ...پسر مهربون که همیشه من همراهی میکنه و مهدی عزیز که قالب وبلاگ ساخت و سلمان عزیز که من راهنمایی میکنه و یاسمن عزیز و نازی جون و سمیرای عزیز،سحر جونم،نغمه و هومی عزیزم و مرد تنها،امیر،پرنده مهاجر،یاسر ،و...........تمام دوستانم که من تا حالا همراهی کردن تشکر میکنم....همتون دوست دارم و از وقتی آشنا شدم کمتر احساس تنهایی می کنم..دعام کنید که دوباره بتونم برگردم.....موفق باشید...دوستان عزیزم فراموشم نکنید.....از اینکه ۱ ماه نمی تونم بهتون سر بزنم ببخشید>

