روز چهارشنبه بعد از کلی اسرار خانواده قبول کردم بعد از ۱۵ ماه برای اولین بار برم سر خاک پدرم..چون به مراسم خاک سپاریش نرسیدم و نمی خواستم هم باور کنم اون مرده هیچوقت و تو هیچ کدم مراسمهاش نرفتم سر خاک..هنوز وقتی زنگ خونه را میزدند تو دلم میگفتم شاید بابام باشه و این مدت دوباره مسافرت بوده و همه اینها یه شوخی بیشتر نبوده..واقعا داشتم فرار میکردم...اما بلاخره رفتم..ظهر رسیدیم سر خاک.. و من با آدرسی که گرفتم جلوتر رفتم..وقتی سنگها رو میخوندم و اسم اون نبود خوشحال میشدم..خیلی دلم میخواست هیچوقت اون پیدا نکنم..همینطور که سنگها رو میخوندم..چشمم به یک شعراوفتاد..(پدر خوبم کاش میتونستم اون خونی که در رگهای من جاری کردی را الان به تو برگردونم تا دباره زندگی کنی)..نفسم بند اومد..این شعر اونجا چکار میکرد..کم کم اسمو خوندم..اسمی بود که من هنوز خیلی جاها برای شناسایی استفاده میکردم..اون اسم روی سنگ قبر بود..همونجا نشستم..احساس خفگی بهم دست داده بود..پس واقعیت این بود و من دیگه نمیتونستم ازش فرار کنم...دلم میخواست قبل از رسیدن بقیه کمی اونجا تنها باشم..زمان زیادی نبود..همون لحظه دیدم سنگ خیس شد..یه پسر ۱۰ ساله که دیده بود من رفتم اونجا ،فوران اومد و شروع کرد به شستن سنگ..و بلا فاصله یه دست اومد رو سنگ و صدای قرآن خوندن اومد..دیدم یک پیرمرد ۷۰ ساله داره ختم قرآن میخونه..چقدر دلم میخواست بهشون بگم برید و من تنها بذارید..اما نمیشد..بلاخره بقیه هم رسیدن..احساس عجیبی بود..من که ۱ سال بود تو هیچ شرایطی نمیتونستم گریه کنم ، حالا اشکهام نا خوداگاه میریختند..اما من به خودم قول داده بودم جلوی مامان هیچوقت گریه نکنم...همه نگاها رو من بود...چقدر احساس بدی داشتم..اشکهام دیگه بدون کنترل من میریختند...اینگار میخواستن در مقابل این یک سال که نیومدن امروز همشون بریزند پائین..اندازه ۱ سال داشتم گریه کنم.. وای بابای خوبم مگه میشه تو این زیر خاک باشی..از اون دستها و صورت مهربونت فقط استخون مونده باشه..کاش هیچوقت نمیومدم..حس کردم دستم خیس شد..فکر کردم یه نفر داره بالا سرم گریه میکنه..اما نه..باورم نمیشد..بارون بود..برای اولین بار اومدن بارون اینقدر خوشحالم میکرد..بارون باعث شد همه به طرف ماشین بروند..عموم میخواست من بلند کنه تا برم..من به مامانم نگاه کردم..مثل اینکه مامانم همه حرفامو خوند..به همه گفت بذارین یه کمی اینجا تنها بمونه..وای چقدر خوشحال شدم..همه رفتن و من زیر بارون با پدرم تنها موندم..کلی حرف باهاش داشتم..اینکه چرا من به این زودی رها کرد..اینکه چرا من از آغوش گرمش محروم کرد..تمام آرزوم این بود تمام عمرم بدم و فقط ۱۰ دقیقه دوباره ببینمش..تو اون زمان فقط دستاش میبوسیدم و بهش میگفتم چقدر دوستش داشتم..چرا من هیچوقت بهش نگفتم دوستش دارم..چرا این آخریها اینقدر مشغول بودم که نتونستم بیشتر کنارش باشم..اون تازه برا من مرده بود..اما این همش رویا بود..پس تنها ارزویی ک میتونستم داشته باشم این بود ..بعد این همه دوری ،صورتم بذارم رو سنگ قبرش و چند ساعت اونجا بخوابم..خیلی آروم..کاش میگذاشتن..کاش میشد بعد این همه دوری ساعتها کنارش بمونم..کاش میتونستم مثل خیلیها جیغ بزنم و خودم رو قبر بندازم..اما...صورتم رو قبر گذاشتم..بعد ۱۵ ماه حسرت اینکه سرم رو بگذارم رو پاهای پدرم و با دستهای مهربونش من نوازش کنه..الان سرم روی سنگ قبر سردش بود و به جای دستهای مهربون پدرم قطرههای سرد بارون نوازشم میکرد...دیگه وقتی میام از این موضوع فرار کنم..اون سنگ یادم میاد...و نا خوداگاه اشکم سرا زیر میشه...عموم اومد دنبالم و من به زور برد..نتونستم مقاومت کنم ..باید به خاط مامانم تحمل میکردم..حداقل این میدونستم به خاطر کسی که از دست رفته نباید کسانیو که هستند ناراحت کنم..اما تا برگشت به خونه اشکهام بند نیومد..من تازه عذادار شده بودم...
توروخدا قدر شون بدونید..من اگه جای شما بودم الان میرفتم و دستانشون میبوسیدم..و ازشون به خاطر مهربونیهاشون تشکر میکردم..تا دیر نشده بهشون بگید دوستشون دارید..امیدوارم خاطره این خواهر کوچکتون حداقل باعث بشه یه کمی از همچین روزی بترسید و قدرشون بدونید..من از همینجا دست همه پدر و مادرها رو میبوسم![]()
![]()

