سلام عزیزانم
بعضی وقتها از نداشتن مطلب آپ نمی کنم..اما حالا از بس حرف برا گفتن دارم و نمیدونم کدومشو بگم آپ نکردم...بعضی وقتها نگفتن بهتره...اما برا اینکه آپ کرده باشم یه خاطره از دیروز میگم...و از همتونم ممنونم که به یادم بودید ******** ************************************ ******************
همیشه نزدیک تولد همه ماها خوشحال هستیم و داریم برا اون روز لحظه شماری میکنیم...یادمه تا ۱۰ سالگی دلم آب میشد..تا زودتر دوستام بیان و هدیه هارو باز کنم..و بعدش هم از همیشه روز تولدم انرژی زیادی داشتم..و کلی خوشحال...اما امسال به خاطر اینکه کار داشتم ..برنامهای که همیشه خانوادم برام میچیدن رو کنسل کردم...اما اون کارم هم کنسل شد....صبح وقتی از خواب بیدارمیشی،حس میکنی بر خلاف هر سال از این روز بدت میاد..اصلا حس خوبینداری..یعنی چند روزی هست که حس بدی داری..تلفنها شروع میشه..فرشته زندگیت مامانت پشت خطه..و کلی ناراحت که تو برنامت کنسل شده بزار بیام و مثل همیشه امشب دور هم باشیم...نمیدونی چی بگی..اما بهش می فهمونی که امسال اصلا احساس خوبی نداری..و هیچی خوشحالت نمیکنه..ازشون می خواهی تنهات بزارن..میخواهی امسال با همیشه فرق داشته باشی..خیلی خسته ای..از فشارهای روحی که دورت بوده دیگه بی حسی...میری جلو آینه..به خودت نگاه میکنی..با پارسال خیلی فرق کردی..اما لبخند میزنی ...چون ظاهرت هنوز خیلی خوبه...به خودت افتخار میکنی با ابن همه سختی بازم تونستی ظاهرت خوب نگه داری ...هیچ کس با دیدن این چهره به غمها ت پی نمیبره...هنوز هرکی میبینتت فکر میکنه چقدر شاد و خوشبختی . به ظاهر و زندگیت حسادت میکنه...اما عمیق تر نگاه میکنی..خودت چیزیو که دیگران نمیبینن میبینی...اون شادی و اون برق چشمات...به فکر میری که تو این سال چه کار کردی..اصلا کاری کردی...میبینی فرصتی نداشتی..چون همش در حال حل کردن مشکلات بودی..فقط تونستی قوی تر و محکمتر بشی..به خودت میگی امروز تولدمه پس باید کاری کنم...تصمیم میگیری یه کاری که دوست داری بکنی...اما میبینی چیزی خوشحالت نمیکنه...به همه تلفنها جواب میدی و با کلی بهونه رازیشون میکنی که امسال تولدتو فراموش کنن...فکری به سرت میرسه .....میری به سازمان معلولین جسمی...شاید اونجا باعث بشه قدر اونچیزهایی که داری رو بدونی..اشک میریزی..نمیدونی برا خودته یا اونا..با اونکه از خیلی چیزها محرومن..اما با کوچیکترین چیزی شاد میشن..حتی با یه نوازش...روحشون خیلی سالم تر از تو و دلشادترن...میبینی به هرکی محبت کردی یه جوری آزارت داده...اما اینها محبتتو کامل میگیرند و هیچوقت بهت خنجر نمیزنن...از اونجا بر میگردی..هنوز از روز تولدت مونده...چقدر دلت میخواهد تموم شه...چون همه خاطرهها دارن زنده میشن... و کلی چراها به خاطر این همه اتفاقات...میری بزرگترین بوم را از مغازه میخری ...و بعد چندتا سی دی بیکلام...حتما از فروشنده میخواهی که سی دی ها خیلی آروم باشن...و بر میگردی خونه...تلفن را میکشی..احساس خفگی داری...داری از پا در میای.. و این روزم بیشتر آزارت میده...چراغها رو خاموش میکنی... و چند شمع روشن میکنی..میبینی نورش کمه برا کشیدن تابلو...پس ۲۴ شمع روشن میکنی...تا آخرین شب ۲۴ سالگیتو با اونا تموم کنی..آهنگ روشن میکنی..و شمعها رو اطراف بوم میزاری...و شروع میکنی...تمام نقشهایی که میزنی حرفهایی که میخواهی بگی و نمیتونی..همه اون تابلو حرف دلته...و فکر میکنی..فکر میکنی..فکر میکنی... چه حکمتیه که اینقدر امتحان میشی..چرا در یک زمان چند امتحان..حالا که خدا اینطور میخواهد..وقتی اون میخواد که فعلا از مسیرت دور باشی مسیر زندگیتوعوض میکنی...تصمیم میگیری تنها بمونی.. و برا همیشه بری پیش اون فرشته هایی که به موهبتت واقعا نیاز دارن...و جواب مهربونیاتوبا لبخند میدن نه با خنجر...میفهمی خیلی قبلها باید میرفتی...و تو شب تولد ۲۵ سالگیت مسیر زندگیت مشخص میشه...گذزوندن روزهات با کوچولوهایی که به هر دلیل از موهبت محروم شدن..یا توان حرکت ندارن...و با تموم شدن شمعها ،تابلو و تمام آرزوهایی که هروز روز تولدت دعا میکردی بهشون برسی تموم میشه...پس خودتو مخفی میکنی ..چون دیگه توان تظاهر نداری...و نمی خواهی که دیگران بفهمند...پس بیشتر از همیشه به تنهایی رو میاری و میری که پا تو مسیر جدید بزاری....((
اینم یه نوعشه)) از پسر اردیبهشت به خاطر عکس زیبایی که برا وبلاگم داد و از مرجان عزیزم به خاطر همه مهربونیاش تشکر میکنم...دوستون دارم...و فقط به عشق شما ها سعی میکنم آپ کنم

