سلام عزیزان...این مطلبو میزارم برا اونایی که میگن عاشقن اما بازم در مورد کاراشون فکر میکنن تا اگه به صلاحشون نبود چه کار کنن...اگه عاشق واقعی هستی !عقلی برای فکر کردن نباید باشه...باید ذل به دریا بزنی و بری...و یه چیز دیگه (دوست داشتن بالا تر از عشقه) از الان به خاطر اینکه مطلب زیاده معذرت میخواهم..اما ارزشش داره...ببنید این چند کلمه ساده که اینروزها بازی شده برا خیلی ها،.. چقدر مقدسه و پر معنی..........
دل میگه:عشق آورده ام
عقل میگه:عشق !عشق چیست؟
دل:مفهوم بودن است
عقل:بودن،بودن برای چه؟به کجا؟
دل:به آن بالا
عقل :تا آسمانها؟
دل :خیلی بالا تر،تل خلوت خاص حضرت عشق!
عقل :چه خوب!منهم میتوانم بیایم؟
دل:تو، نه!ولی اگر خود را فراموش کنی،با بالهای (ع) و (ش) و(ق) آری!
عقل:چگونه؟
دل: (ع) عبیر است،نسیم دلنو از روح.....((ع)) عطر دلنشین ایمان به حضرت دوست است...((ع))عالم معناست،عینیت است،عهد است،عدم است،نیست شدن است و دوباره هستی یافتن...
عقل:این همه معنا دارد؟
دل:هر کدامشان دنیایی اند،مرحله ای اند، بوی عطر و عبیر را میشنوی،علاقه مند میشوی،بعد باید دل بکنی،اگر عالم معنا میخواهی،باید نیست شوی،فنا شوی،و بعد (( عندالله))
دل:((ش)) شیرینی آشنایی است.شهد است،شهادت است،شراب است،سپس شکر...((ش)) شمشاد است۷قامت بالای دلبر است....((ش)) شقایق است...شوق است،شوق به معشوق را میخواهی؟شرابه عشق را بنوش!آنگاه قول دوستی با تو میبندد.....یعنی همان ((ق))، قول الهی،قسم الهی،قلم است و قلم،همه هستی است.....قامت یار است..قول دوستی است..آنچه همه محتاج آنیم.. ((ق)) قسط است،عدالت است که عاشق به معشوق میرسد..میبینی ((ع)) و ((ق)) یکیند و ((ش)) شرح این دو است....همه یکیند..همه عشقند..یعنی بالا ترین...
عقل: بالا تر هم هست؟
دل:آری بالا تر هم هست...یعنی دوست داشتن

عقل :آن دیگر چیست؟
دل:دوست داشتن با ((د))آغاز میشود
((د))دعای سحر گاهیست،دعوت به دیدار است،دل پر درد است،دیدگانت سر ریز خون میشود،دیوانه باید بشوی،دیگر از عشق گذشته ای
بعد میرسی به ((و)) واحد است از حضرت عشق!وادی درد است اگر عاشقی..وارث مهربانی است اگر دل بدهی..وصل عاشق و معشوق است..وهم سبز دوست داشتن است
اما ((س)): یعنی سبحان الله بگویی،سوگند یاد کنی و سبوی نفس را بشکنی،آنگاه ساغر عشق را نوش کنیو ساغی مجلس مستان شوی...سپس سالک را ه شوی...((س)) یعنی سجاده نمازت را پهن کنی..سر شار از عشق شوی..سفال تنت را در راه دوست بشکنی
آنگاه میرسی به ((ت)): یعنی تبارک الله به سویت مینگرد!اگر تجسم عینی عاشقی شوی ،تپش دل را میشنوی که تمثیل عشق شدی!
سپس میرسی به ((د)) که همان داغ درد و دریغ بر پریشانی دل دارد،از دوری دلبر!اگر حضرت عشق دستی بر دلت کشید..درخشش نور را در دلت میبینی...
آنگاه میرسی به ((الف)) قامت دوست: در این لحظه باید با اخلاص احرام بپوشی!آنگاه حضرت عشق اجابت میکند..و این لطیف ترین اجر توست..
وقتی رسیدی به ((ش))یعنی نیمه راه را آمدی،آن زمان است که،شاهد شکر دهان،شاعر شکر گفتار میشوی و شایسته زیستن با عشق اگر شتابناک و شوقمند در تعالی روح بکوشی.
دوباره میرسی به ((ت)):از آن رد شو که قبلا برایت گفته ام..اما ((ت)) آمده است که بگوید:توکل و تلاش کن! ولی تسلیم باش
بلاخره میرسی به آخر کار..یعنی((ن)) تا دوست داشتن کامل شود....در اینجا اگر نادم باشی از لغزش هایت..ناجی خواهد آمد..یعنی نور نجات بخش..سپس نکهت شبنم و پاکی را میبویی!ندیم عشق میشوی و در آخر جوهر هستی را نوش میکنی و همه وجودت حضور سبز او میشود و لا غیر...
لحظه ای سکوت کرد و روی به عقل کرد و گفت:اینجا خلوت خاص حق است..دیگر جای تو نیست...دیگر تو توان فهمیدن حتی شنیدن آن را نداری...باید بری پی کارت..همه آن استدلالهای چوبین
عقل با دلخوری سر به پایین انداخت و در حالی که انگشت حیرت به دندان میگزید رفت تا در بستر زمین،یقه یک فیلسوف را بگیرد
دل ترانه خوان به سوی رنگین کمان پر گشود تا سر سفره دوست ،لقمه نور نوش جان کند

