نمیخواستم به این زودیها آپ کنم....اما یه چیزی ته دلم باعث شد آپ کنم..میخواهم با خدا حرف بزنم...منم از درد دل خسته شدم...فقط امشب میخواهم با خدا ........
راستی الان باید از حومی عزیزم که اینقدر به من لطف کرد..خواهرم مرجان که تنهام نگذاشت..مرد تنها که همیشه همدردی کرده و یاسر مهربون که همیشه شرمندم کرده و رامین و وحید که برادران مهربونم هستن و تو لعبت عزیزم که همیشه به یاد و دلتنگتم تشکر کنم...امیدوارم مهربونیهاتونو جبران کنم![]()

همیشه تو همه کارهای خدا حکمتی بوده...منم منکر نمیشم...اما یه مدتی داشت منو از خودش دور میکرد
آره خدا من برگشتم اما از یه طریق دیگه...اما کلی سوال دارم ازت.....اینکه من اگر هم گناهی کرده بودم و خبر نداشتم نباید اینقدر منو آزار که بازم لطفته بهم میدادی....میدونید دوستان....بعضی وقتها خدا مارو امتحان میکنه...اما نه امتحانی که دیگه چیزی ازت بمونه...اعتقاد داشتم اگه دانهای بکاهری میتونی برداشت کنی...خوب منم باید به کسانی که کمک میخواستن کمک میکردم تا دانه را کاشته باشم و محصولشم کمک خدا به من باشه که برداشت کنم..اما اینقدر به من فشار اومد که دیگه آرز.یی نداشتم که بخواهم برداشت کنم...پس کاشتم تا اگه شد یه زمانی برا دل کس دیگری این برداشتو از خدا بخواهم...
اصلا این شده بود لذت..آخه خانواده من در حد یه پسری که بخواد زن بگیره ساپردم کرده بودن...نه غم پناهگاه و نه غم روزیو داشتم...هرچند که همه میدیدن اینها هم برام ارزش ندارن..من فقط یه دل خوش میخواستم ..که هنوز نداده بود..پس منم با همین شرایط ادامه دادم..اما خیلیها بهم ظربه زدن...همیشه حرف مامانم تو گوشم بود که اگه کسی بهت بدی کرد خوبیشو بخواه..بگم...منم یه دختر آدی مثل همه دخترهام نه چیزی اضافه دارم نه مشکلی...نمیدونستم چرا مامانم اینو بهم گفت...اما بعد چند بار بخشیدن دیگران یه احساس قشنگی پیدا کردم...میدیدم وقتی میرم پیش خدا دعا..رو. سفیدم..بعدشم خواهرم بهم یاد داد که اگه با کسی دشمن شدی همون موقع بقلش کن و حرف بزن...این کارم کردم و بازم دیدم چقدر آروومم...چون دیگه نه دشمنی دارم و نه از دست کسی ناراحتم...
خوب به اتفاقاتی که برام می افتاد عادت کردم و همیشه میگفتم بلاخره بعد این همه سختی خوشی هم میاد...البته گله میکردم...آخه خدا عزیزانم داشت میگرفت...این سرطان پدر و خواهر و حالا عموم داره ازم میگیره![]()
بگذریم تو این دوران با تنهایی خودم سر میکردم و تنها دلخوشیو این بود که به درده کسی بخورم..اما دیدم انگار خودمم یه احساسی پیدا کردم و برا خودم کمکم نیاز به دعا دارم...آره عشق اومد...خدایا یادته چقدر ازت خواست که اگه جواب دعاهام نمیدی حداقل مشکلاتم بیشتر نکن...از خدا شاکی شدم..اون موقع وقت عاشقی نبود..اما بعد دیدم کار از کار داره میگذره...خدایا ازت تمنا کردم اگه عاشقم میکنی عاشقی باشه که بهم آرامش بده...پس عشقی که بهم دادی را قبول کردم به امید اینکه به صلاحمه و خودت بعد این همه سختی هوامو داری.....
مرسی خدا.........از همون روز اول جلو پام سنگ انداختی...گفتم چون خدا میدونه من دیگه تحمل ندارم پس سختی بهم نمیده ...این نعمتشه پس باید سختیهاشو تحمل کنم و بجنگم...احتمالا جواب دعاهامه....دومین سنگ انداختی...بازم برش داشتم...سومین سنگو وقتی فهمیدم که با تلفن بهم خبر دادن به خاطر مشکل مالی از هدفم دور میشم...اینم برداشتم...چند روز بعدش سنگ بزرگتری انداختی که باعث شد شخصیتم نشونه بگیره واونم به خاطر نا آگاهی...یادت میاد خدا برگشتم گفتم آخه اگه میخواستی سنگ بندازی چراعشق دادی...بعدشم چرا من همش باید سنگارو بردارم.....اما جوابی ندادی...با هر بدبختی و کلی آزار و اذیتی که از جانب یه عده از همه جا بیخبر میشدم..رفتیم به مقصدی که فکر میکردم خوشبختی که بعد این همه فشار بهم ندا داده بودی اونجاست ........اما بعد این همه مشکلات و سنگها تازه فهمیدیم اونجا مقصد نیست بلکه یه بیراهبود...یادت خدا چقدر منو برا رسیدن به اونجا پیچوندی...چقدر دل منشکستن ...چقدر باهام با روحم و احساساتم بازی کردن...اما من بازم از راهم دور نشدم...چون میگفتم خدا این عشق به من ناخواسته هدیه داده پس توش حکمت و شادی هست
پس همه چیزو تحمل کردم در حالی که زانوهام میلرزید...اما کاش یه کم اطرافیان منصف بودن و میدیدن بعد این همه بلا و بد قولی منم حق دارم خسته و عصبی شم...مثل اینه که بزنی پا عزیزتو بشکونی و فلج کنی...بعد هم هروز بهش گله کنی چرا فلجی...آخه با مرام ...با خدا ...خودت فلجش کردی...اونم صداش در نیومد بازم با این حال داره پا به پات خودشو با اون پای فلجی که در مقابل عشقش بهش دادی میکشونه و گله نکرده...و تردت نکرده که چرا فلجم کردی ..حق داره بعضی وقتها بشینه...یا از درد کمی ناله کنه...حتی ازت یه ویلچر یا ماشینم نخواست که فلجش کردی ...حداقل با اون ببریش...پیاده و لنگون اومد..به امید اینکه اگه خسته شد چند دقیقه دستشو بگیری و به جا عصا کمکش کنی که بیاد...اما تو با انصاف این کارو نمکردی ...حتی سنگ هم مینداختی جلو پاش...بعدم اگه اون اعتراض میکرد میگفتی داری بهم فشار میاری...با مرام فلجش کردی ...هیچ کاریم براش نکردی ..هی هم سنگ گذاشتی ..خوب خسته میشه و میشینه.....وقتی میبینه که با کسی که همسفر شده تا حالا همه چیزشو دروغ گفته...بگذریم
خدایا یادت میاد وقتی دست از پا درازتر برگشتم خبر خواهرم رسید و من دیدم همه کابوسهام داره به واقعیت تبدیل میشه...وقتی که مادرم رو گرفته بودم که میخواست جا خواهرم بره تو قبر و بخوابه..با خودم عهد کردم تو هیچ مشکلاتی به مرگ فکر نکنم...چون عزیزان اطرافم آزار میدم...قبلا ها برا بابام قسم خورده بودم که جلو مامانم گریه نکنم...پس همه را ریختم تو خودم..اما یه خلوتی داشتم که اونجا تخلیه بشم..اما به خاطر عشق اونجا هم دیگه نشد تخلیه بشم...
خدایا یادت هست؟تو تها شاهدی بودی که میدیدی از تو دارم له میشم و هیچکس نمیفهمه...گفتم اینم قسمت بوده...اما چرا تو این سن...که دیگه من .......بازم رفتم جلو ...هی سنگ و هی برداشتنسنگ...خدا خودت بشمار ببین روزی اومد که تو سنگ نندازی؟بازم شکرت با اونکه داشتم له میشدم و به آرامش که خیلی ازم دور بود نیاز داشتم...بازم با آنگیزه به فکر سرو سامان دادن زندگی بودم...هرچند که شبها فقط برا سلامتی مامانم از ترس گریم میگرفت...اما اون با معرفتهایی که دورو برم بودن از من انتظار داشتن من بیشتر از اینها مایه بگذارم...به خودت قسم که اگه اونا تو شرایط من بودن حتمی ۱ ماه رو تخت بیمارستان افتاده بودن....خدا دیدی که تحمل کردم...قبول دارم چندبار به خاطر پای لنگم و فشارهای روحیم شکایت کردم...و این شکایتها باعث ناراحتی شد...اما آخه چرا مشکلات برا من میفرستادی که حل کنم...یه کمیشم اونا باید حل میکردن...بعدم که اون با معرفتها وقتی از خانواده یا مشکلات کاری خودشون که من کوچکترین تاثیری روش نداشتم خسته میشدن تلافیشو سر من در میووردن...خدایا نکنه منم باید هروز آه ناله کنم و خودم بزنم زمین و جیق بکشم از مشکلات تا اینقدر ازم انتظار نداشته باشن؟ یا اگه منم شکایت کردم براشون مثل این نباشه که جرم کردم؟؟؟؟؟
اون عشقی که منو فلج کرد ..خودتم شاهدی من ازش هیچی نخواستم و لنگون لنگون باهاش رفتم...هیچوقت بهم حق نداد که منم ممکنه از درد پایی که اون فلج کرده فریاد بکشم...اگر هم نشستم پا این نگذاشت که بابا خسته شدم تو که منو رو کولت نمی کشی ..خدای مهربون هم که سرم میباره امتحاناتشو...عشقم بردی زیر سوال..همه چیزم بردی زیز سوال...آخه موءمن وقتی پام فلج کردی من ازت چی خواستم؟//فقط گفتم اگه خسته شدم و خواستم از درد ناله کنم درک کن...این از درد روزگاره و هدیه تو....نه اینکه محکومم کنی...گفتم با این پای لنگم که داره فشارش اونم لنگ میکنه همه جا میام...تو فقط بهم سنگ هدیه دادی...اما من فقط ازت میخواهم اگه خسته شدم چند لحظه بهم تحمل استراحت بدب...آره رو تو هم فشار بود...فشارهایی که رو تو بود رو منم بود به اضافه اینکه تلافی فشاراتم رو من در میووردی...من گفتم فقط این همه سختیرو به شرطی تحمل میکنم که اگه نکشیدم بیای دستمو بگیری و برا مدت کوتاهی عصا بشی...نگفتم پامو برگردون...نگفتم دیه بده...اما وقتی خسته شدم و خواستم برا چند لحظه عصام بشی و کمک کنی این فشارهای روحی رو که داره منفجرم میکنه ...این کوله پشتی که پر از غمه و من رو دوشم دارم سنگینیشو میکشم کمی خالی کنم...دیدم تو زودتر نشستی..و دستم نگرفتی و منو به همه چیز محکوم کردی..
با معرفت..مهربون ...این رسم رفاقت و مرام نیست...اگه من ازت پام نخواستم...دلیل نمیشه پر توقع شی....آره منم بعضی وقتها از درد داد میزدم...اما درک کن...تو که مسکن به من نمیدادی...تازه هی سنگ مینداختی...پس باید بهم حق میدادی که داد بزنم از درد..به خدا من آدمم...به خدا من یه دخترم...و انتظار دارم مردها که به عنوان تکیه گاه میان صبورتر باشن...منو ببخش که از درد پایی که بهم هدیه دادی چند بار گله کردم یا نشستم یا داد زدم و اعصابت خورد شد...اما تو خودت منو به این روز در اوردی..اگه نمیتونستی درستش کنی حداقل کمی باید درد کشیدن من تحمل کنی؟؟تو که اینقدر مهربونی پس چرا به ما که رسید ؟
.
اما حالا دیگه به چه امیدی ای خدای مهریون چطور با این پای شلم که جدیدن بهم هدیه دادی خودم تومشکلات و سنگهات بکشونم؟...خدای مهربون من تنها امیدم این بود که اگه روزی بریدم اون میشه عصام تا دوباره جون بگیرم....اما بارها و بارها بهم ثابت شد نباید توقع عصا داشته باشم...حتی گله...گله کردن من مثله قتل میمونه![]()
اشکال نداره خدا...تقدیرم این بود که تا اینجا بیام و اینجا بشینم...باشه میشینم..لابد مقصدم اینجاست...لابد حکمتت این بوده که من فلج شم و به اینجا برسم و بشینم..اونم یه واسطه بوده....میشینم منتظر میمونم ببینم قراره چه اتفاق دیگهای از خدا برام پیش بیاد.....و اون کسی که فلجم کردو به خودت میسپارم ودیگه ناراحت نیستم که چرا این کارو کرد و چرا حداقل عصام نشد...من که با تمام دردام پا به پاش میرفتم و خودش لجبازی کرد...الانم داره لجبازی میکنه......خدا اونم عذاب کشیده....ببخش همه مارو...و به هممون صبر بده...و کمی هم چشم یه عده را باز کن
راستی این یه داستان یا تشبیح سازی بود
فکر نکنین من فلج شدم
از روح فلج شدم![]()
اما دوستای خوبم...کاش بدونیم که همیشه همه چیز اونجوری که بخواهیم نیست...همیشه همه مثل پدر و مادر نیستن که اگه با قد یا لجبازی ترکشون کنیم ...بدونیم هر موقع بر گردیم...مارو مثل اول میپزیرن...یا همیشه این نیست که اگه ۲ ماه دوستانت را بی خبر بگذاری و برگردی اونها با آغوش باز و دلتنگی بپذیرنت ...بعضی وقتها لجبازی و ترک کردن باعث میشه زمونه خیلیهارو نا خواسته بگیره....بعضی وقتها خدا به ما جا برا جبران کردن پشیمونی نمیده...چون خیلی دیر میشه...اگه بارها یاد گرفتید که برا عزیزانتون ناز کنید یا از رو لجبازی پا رو همه چیز بگذارید و ترکشون کنید و بعد مدتی برگشتید و همه چیز نه تنها دست نخورده بلکه بهتر شده...فکر نکنید همیشه همینه...بگذارید پا اینکه خدا خیلی دوستتون داشته..و ممکنه دیگه این شانس نده....پس از شانسهای خدا سوء استفاده نکنیم...و اصلا قد بودن و لجبازی و پا گذاشتن رو هر چیزیو(بر اساس)شرایط تو زندگیمون حذف کنیم...و ازز کوتاه اومدن خدا سوء استفاده نکنیم....همیشه همه چیز ثابت نمیمونه تا ما سرمون به سنگ بخوره...زمونه بد با ما بازی میکنه و همیشه جا حسرت برامون میگذاره...یه بار جستی ملخک...۲ بار جستی........اینو از منی که خدا منو تو حسرت پدر و خواهر و...گذاشت قبول کنید..خواهر کوچیکتون![]()
نگذارین حتمی خدا یه بار یه چیزو ازتون بگیره تا اونوقت بفهمین دنیا جای بازی کردن ناز کردن نیست...اگه هرکی رو له کردی و بعد برگشتی دیدی هست ...خدارو شکر کن...اما بد عادت نشو...اون شانست بوده
این اهنگم تقدیم به...........اما به جا (باشه هرچی تو میخواهی) باید بزارین(اگه اخلاق و حرفاتو عوض کردی .بسه بازی دادن )...خودتون جای گزین کنید![]()

