هر ثانیه که می گذرد؛ چیزی از تو را با خود می برد!
زمان غارتگر غریبی است.
همه چیز را بی اجازه می برد....
و تنها یک چیز را همیشه فراموش می کند:
حس دوست داشتن تو را.
مهربون ، یه روز تو جهنم همدیگر رو می بینیم! آخه هر دو تامون جهنمی هستیم...تو به جرم این که قلب منو شکستی و دزدیدی ....من به خاطر این که به جای خدا ، تو رو پرستیدم

![]()
![]()
اعتراف میکنم..اما یه نیرو نگذاشت...اونم عشق به مامانمه...اگه من زیره این همه فشار تو این ۲ سال مخصوصا ۶ ماه آخر دوم اوردم به خاطر مامانم بوده...پس میمونم و نا امیدش نمیکنم....هر چد که سفره امسالمون خالی از همه چیزه..و لبخند زوری من به خاطر مامانم و مامانم هم همینطور....اولین سالیه که حالم از عید بهم میخوره

![]()
![]()
من بی انصاف نیستم فقط کاری کردی که بدیها به چشم بیاد
![]()
اینم برای تو![]()
![]()
![]()
مث آینه شکستم ، تو ندیدی
صدای شکستنم رو نشنیدی
یادته بهت می گفتم نمی مونی
دیدی آخرش به حرف من رسیدی
پیچکای باغچه مون خشک شدو پژمرد
خاطرات ما رو توی قصه ها برد
دلی که حتی به حرفای تو خوش بود
دیدی آخرش چه جور تو دست تو مُرد
منو دادی به بهانه ، به یه حرف عاشقانه
چه فروختی من و آسون ، زیر قیمت هیچ و ارزون
آروم آروم بازی بازی ، زندگیم دادی به بازی
ما که باختیم و تموم شد ، الهی خودت نبازی
تو نبودی ، تو ندیدی ، بغض و هق هق نشنیدی
واسه بودن تو موندم ، تو چه بیخیال پریدی
رفتی و زدی شکستی ، گلدون اقاقیا رو
چه کنم با باغ بی گل ، باغ سرد بی بهارو....
قصه داره تموم میشه مثل تموم قصه ها
فقط واسم دعا کنین اول خدا بعدم شما....

