سلام عزیزان
آره برگشتم اما این بار یه جور دیگه....نه اینکه فکر کنید از تنهایی در اومدم..نه..
اما تو این ۱ سال زجرهایی کشیدم که تو همه غمهای ۲۵ سال زندگیمو حتی فوت خواهر و پدرم را جمع کنم به پای این گریه ها و زجرهای ۹ ماه پیش نمیرسه
دیروز دوباره خدا منو برگردوند...وو به من خیلی چیزارو فهموند...دیروز همه فکر کردن من میمیرم یا اگه زنده بمونم از گردن به پاین کاملا فلج میشم...معجزه خدا رو تو اشکهای مادرم و خواهرم دیدم...و شب مرخص شدم ..در عین نا باوری...تو این ۲ ماه دومین باری بود که به مرگ نزدیک شدم و برگشتم![]()
برا همین چون خدا به من زندگیه دوباره داد منهم میخواهم کاملا عوضش کنم...تنها هستم اما از تنهای دیگه حرف نزنم و به کسانی که مثل خودم زجر کشیدن با تجربه ای که پیدا کردم با تمام وجود کمک کنم
پس در اوج تنهایی زندگی میکنم که دیگه توش غم نباشه من دباره متولد شدم.....
به همین خاطر و بلاگ دختر تنها رو به حال خودش رها میکنم هر وقط دلم گرفت بهش سری میزنم و ![]()
وبلاگ جدیدمو برا کمک به همه عزیزانم و خواهر و برادرام شروع میکنم...لطفا اونم لینک کنید چون من اونجام رو اسمش کلیک کنید تا باز شه و لینکش کنید به همتونم سر میزنم و جبران اومدناتونو میکنم ![]()
خیلی دوستون دارم![]()
دختر شب
رو این اسم کلیک کنید
اگه باز نشد با کلیک کردن ...لطفا آدرس www.arezooyeziba.blogfa.com را بزنید و لینکش کنید. اونجا منتظر نظراتون هستم
اینم آخرین شعر دختر تنها و تنهاییش
در هر غروب..در امتداد شب
منهستم و تمامت تنهایی
با خویشتن نشستن..در خویشتن شکستن
این راز سر به مهر..تا کی درون سینه نهفهتن..گفتن
یاری کن..مرا به گفتن این راز باز یاری کن
ای روی تو به تیره شبان آفتاب روز
میخواهمت هنوز
تو اون یکی وبلاگ میبینمتون ![]()
![]()
![]()
![]()

