سلام عزیزان
آره برگشتم اما این بار یه جور دیگه....نه اینکه فکر کنید از تنهایی در اومدم..نه..
اما تو این ۱ سال زجرهایی کشیدم که تو همه غمهای ۲۵ سال زندگیمو حتی فوت خواهر و پدرم را جمع کنم به پای این گریه ها و زجرهای ۹ ماه پیش نمیرسه
دیروز دوباره خدا منو برگردوند...وو به من خیلی چیزارو فهموند...دیروز همه فکر کردن من میمیرم یا اگه زنده بمونم از گردن به پاین کاملا فلج میشم...معجزه خدا رو تو اشکهای مادرم و خواهرم دیدم...و شب مرخص شدم ..در عین نا باوری...تو این ۲ ماه دومین باری بود که به مرگ نزدیک شدم و برگشتم![]()
برا همین چون خدا به من زندگیه دوباره داد منهم میخواهم کاملا عوضش کنم...تنها هستم اما از تنهای دیگه حرف نزنم و به کسانی که مثل خودم زجر کشیدن با تجربه ای که پیدا کردم با تمام وجود کمک کنم
پس در اوج تنهایی زندگی میکنم که دیگه توش غم نباشه من دباره متولد شدم.....
به همین خاطر و بلاگ دختر تنها رو به حال خودش رها میکنم هر وقط دلم گرفت بهش سری میزنم و ![]()
وبلاگ جدیدمو برا کمک به همه عزیزانم و خواهر و برادرام شروع میکنم...لطفا اونم لینک کنید چون من اونجام رو اسمش کلیک کنید تا باز شه و لینکش کنید به همتونم سر میزنم و جبران اومدناتونو میکنم ![]()
خیلی دوستون دارم![]()
دختر شب
رو این اسم کلیک کنید
اگه باز نشد با کلیک کردن ...لطفا آدرس www.arezooyeziba.blogfa.com را بزنید و لینکش کنید. اونجا منتظر نظراتون هستم
اینم آخرین شعر دختر تنها و تنهاییش
در هر غروب..در امتداد شب
منهستم و تمامت تنهایی
با خویشتن نشستن..در خویشتن شکستن
این راز سر به مهر..تا کی درون سینه نهفهتن..گفتن
یاری کن..مرا به گفتن این راز باز یاری کن
ای روی تو به تیره شبان آفتاب روز
میخواهمت هنوز
تو اون یکی وبلاگ میبینمتون ![]()
![]()
![]()
![]()
بی تو بودن چقدر سخته
با تو بودن هم خودش محاله
همه چيز بارها تمام شد،
و باز آغاز شد
همچو آفتاب
اما اين بار غروب مرا هيچ نفهميد
تنها بر من تاخت ...
آفتابی در اين آسمان بود،
با من هست
اما برای ...
اما
ای خورشيد
خوب می دانی که
لحظه لحظه بر من تابيدی و مي تابی
می دانی در سايه ات
لحظه لحظه غرق بودم
آن غرق شدن ها اگر از قلبم نبود
تو از چشمانم می خواندی!
می دانم که خوب می دانی ...

و موهايم را پريشان مي كند و اشكهايم را بر گونه مي خشكاند
.بگو ببينم اصلآ چيزي يادت مي آيد؟ به ياد داري؟ياد داري؟
چقدر حرف دارم من
دلم مي خواهد بپرسم چقدر طول كشيد تا مرا رساندي به اينجا كه الان ايستاده ام؟
به گمانم تو يك مژه بر هم زدي و يك جمله نوشتي و آسمان باريد بر سرمن.
آسمان باريد ودنیای من متروك شد. گم شد. فراموش شد
حالا هي روزمي شود.روزبرفي مي شود.
شب برفي مي شود و من پشت به باد ايستاده ام
تا كاغذهاي پريشان را نگاه كنم و دست در موهايم بكشم و آرزو كنم كه كاش اشكي داشتم.
چقدر حرف. . . . ......
دلم مي خواهد بپرسم تا اين تاريكي كه مرا به آن راندي چند دست فاصله بود؟
چند مشت؟ چند پنجه؟
به گمانم سرت را برگرداندي و پشت به ماه كردي و دوزخ شد بهشت من
بهشت من دوزخ شد و شعله سركشيد. سوخت.سوزاند
حالا هي تاريك مي شود. روز تاريك مي شود.
روز برفي متروك و گم شدهُ من تاريك و فراموش مي شود
.حرف............دلم مي خواهد بپرسم...........نه.....نمی پرسم....
اينجا ستاره ها همه خاموشند، اينجا فرشته ها همه گريانند
اينجا شكوفه هاي گل مريم، بي قدرتر ز خار بيابانند
اينجا نشسته بر سر هر راهي، ديو دروغ و ننگ و رياكاري
در آسمان تيره نمي بينم، نوري ز صبح بيداري
آن داغ ننگ خورده كه مي خنديد، بر طعنه هاي بيهوده من بودم
گفتم كه بانگ هستي خود باشم، اما دريغ و ننگ كه زن بودم
بگذار كه دوباره شود لبريز، چشمان من ز دانهء شبنمها
آه که چه بیرمق و زخم خوردم
تنها گناهم این بود که زن بودم
تنها گناهم این بود که عاشقه بی انتظاری بودم
افسوس که عشقو نفهمیدن
افسوس که فکر میکنند فهمیدن
اما تلبکارانه میخواهندش
من همیشه بدهکارم...
چون همیشه بی انتظارم
اما از انتظار نداشتنم سوئ استفاده میکنند

سلام دوستان عزیزم...شرمندم این مدت نبودم...از فشارهای روحی دچار بیماریهای جسمی شدم که هیچ دکتری سر در نمیورد...کاملا ناتوان و زمین گیر شدم...این یه یاداشت کوچیک برای شما همراهان عزیزمه که خبر برگشتم رو بدم...به زودی به کلبه زیبا و گرم همه شما عزیزان میام...و هر وقت توانایی داشتم قصه این دختر تنها و اتفاقات عجیبی که براش افتادو براتون تعریف میکنم....الان من در خیابانهای انتظار گم شدم..و باید منتظر بمونم کسی منو نجات بده...چون دستانم را به میله سرنوشت بستن...و استقلالم رو گرفتن...و از ترس اینکه مبدا دباره منو از دست بدهند با من مدارا میکنند...چون من براشون مرده بیش نیستم...اما به همینم هم راضی هستن.....و قلبم با زخمهای .....اما شاهد کسانی که فقط در مقابل خنجرهاشون سکوت میکردم و اونها سوئ استفاده میکردن هستم...که خودشون دارن به سزای اعمالشون میرسند و من شاهد خواهم بود....و دعا میکنم زیاد مجازاتشون طولانی نباشه.....خدا تنها حامی من بود و هست.... با کمک اون بر میگردم...هرچند که دلم برای خودم تنگ شده....و خودم را فرامش کردم...چقدر دلم برای اخودم که اینهمه درد کشیدم اما جوز توهین نشنیدم میسوزه...قلبم زخمیه ..میگن ببخش اما بازم خنجر میزنند...دیگه نمیدونم از یه مرده چه انتظاری دارن...1000 خوبی بکن و یه بدی...اونوقط خوبیاتو فراموش میکنند و بعضی وقتها به یاد میارند...اما چه زوود که بی دوام است و دباره آزار میدن
مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار الود و دور یا خزانی خالی از فریادوشور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز ژوچی همچو روزان دگر سایه ای ز امروزهاو دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار گونه هایم همچو مرمر های سرد

وقتي به جاي هديه كادوي غم گرفتم وقتي به جاي شادي زانوي غم گرفتم وقتي براي قلبت همسايه اي دگر هست وقتي براي اشكت هم غصه اي دگر هست وقتي براي ديدار وقتي براي من نيست وقتي براي احساس قلبي به نام دل نيست چرا به من نگفتي جشني براي من نيست

وقتی میبینی عشقت که تو یه زمانی زندگیت براش میدادی ..میفهمه اظطراب درد تورو بیشتر میکنه اما با این حال .... ......
وقتی میبینی کسی که حاضر نیستی حتی یک مو از سرش کم بشه .........کاری میکنه که کارت به بیمارستان برسه.......... بجای اینکه کمکت کنه با بیماریت راحت تر کنار بیای
وقتی که همه کست ....میدونه یه دختر ۲۵ ساله از اظطراب کلسترولش به ۲۷۰ برسه یعنی ......... .......
وقتی قسم دادن دیگه چیزی نگو تا اظطرابت بالا نره و تو برای برداشتن شماره چند دقیقه موبایل روشن میکنی .....و حرفهایرو در عین نا باوری برات میفرسته که باورت نمیشه....... اونوقط گریه میکنی به حال خودت که عاشق چه کسی شدی....کسی که همه عشقتو ندیده گرفته و انکار میکنه و با لجبازی و اذیت میخواهد عشقشو ثابت کنه
.... نه عاشق آزار نمیده اونم مکرر ![]()
وقتی میبینی از بس نگران اطرافیان بودی قافل از خودت شدیو حالا باید دردهاشو بکشی
وقتی نمیتونی احساس قلبیتو بگی و اون برداشت اشتباه میکنه
و حتی نمیتونی بهش بگی برام مهم نیست دروغ گفتی ..مهم اینکه سالمی و پات خوبه و سلامتی مهمه مثل قبلا
شما باشین چکار میتونین بکنید؟............خودتونو میدین دست بزرگترا تا مواظبتون باشن یکوقت بدتر نشین.......اما خبر ندارن خیلی وقته مرده متحرک شدین.....وقتی که اون حرفهای ناباورانه زشتو را برات مسیج زد و خوندی ...
چطوردلت اومد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
جواب این همه تحمل .... این حرفها بود؟![]()
فقط میگی خداحافظ...
منم میگم خدا نگهدارت باشه و لی شبها تو گریهام بازم دعا میکنم هممونوو هم برادر مو چون همممون تو شرایط سختی هستیم و امیدوارم خدا بهمون صبر بده..شماهم برا من دعا کنید
خداحافظ
یکی میگفت اگه کسی یکنفرو اندازه سر سوزن دوست داشته باشه آّزارش نمیده واذیتش نمی کنه ....تو هیچ شرایطی و بی هیچ بهونه ای.......دیگه چه برسه عاشق باشه....و بدونه طرفش الان ضعیف شده..نه این قابل قبول نیست.این اسمش تنفره نه دوست داشتن
احساس بدیه آدمی که هی خبرای بد بشنوه و کنارشم از نظر روحی تو فشار باشه...دیگه با کدوم نیرو بره و به درمان ادامه بده...
برای همیشه خدا نگهدار ..میسپارمت دست خدا
دوستان مدتی به خاطر خستگی روحی و درگیری با یک سری بیماریهای کوچیک و زخم بزرگ یه عشق....... نمیتونم بیام امیدوارم منو ببخشیدشاید چند ماه
اما به یادتون هستم..
اگه خدا کمکم کنه سعی میکنم زودتر برگردم![]()

سهم من چيست؟
پنجره اي به سوي باد كه هر وقت مي گشايم تنها صداي سوت غم انگيزي نشانم كند.صداي حزن انگيز پرنده اي كه تا مرا ديد غم انگيز تر بخواندآسماني كه وقتي غم دارم شاد است و وقتي ميخندم مي گريد.دلي كه هيچ وقت مال من نيست.
غريبه هايي كه هيچ وقت آشنا نيستند.ستاره هايي كه هيچ وقت به من چشمك نمي زنند.گلهايي كه به ذوق من عطر افشاني نمي كنند.اگر اينهاست آنچه مي پندارم، سهمم را نمي خواهم...
هيچكس حال تورا وقتي گريه ميكني نمي پرسد؟ همه ميگويند سزايت بود!همه آواز دلت را به تمسخري مي گيرند و صداي هق هقت را وقتي خاموش اشك مي ريزي بي خيال مي گويند هيس! تنهايي تورا باور ندارند و از كنارت مي گذرند و به ياد روزهايي كه در شادي ظاهري ات غرق بودي و كنارشان نبودي ، حالا تلافي مي كنند.نمي دانند در درونت چه آتشي است كه اگر فريادش زني و خواهي كه اندكي از آنرا نشانشان دهي ، ميسوزند

سال نو مبارک
امیدوارم امسال همتون به آرزوهاتون برسین
بیایید با تحویل سال کینهها و بدیهارو از دلمون دور کنیم و سعی کنیم عوض شیم..اشتباهات گذشترو تکرار نکنیم
به همتون سال نورو تبریک میگم
میگن همیشه و همجا خدا با ماست ای غم نکند تو خدا باشی
الان ساعت ۸ شبه و دل من خونتر از گذشته...تنهاتر..خورد شده تر..اما به خودم گفتم درسته تنهام اما دلیل نمیشه عیدی که عاشقش بودم فراموش کنم...برا خودم لباس نو میپوشم و تا تحویل منتظر میمونم..آخه روح بابام و خواهرم اینجان ....به خاطر شادی روح اونها و اینکه خدا قهرش نگیره برا تحویل سال بیدار میمونم
چه زود میگذره...یادم میاد آخرین سال تحویلی که بابام بود کنارمون..همین ساعت بود..یاد ش بخیر تا ۲۲ سالیگیم چشمم به کادوهای رنارنگ سفره بود![]()
بد نیست بعضی وقتها بچه شیم..اما امسال کادوی سال تحویلم گریه است...که زحمت کشیدن زود برام فرستادن...کاش میشد برگشت
خیلی گشتم آهنگی مناسب پیدا کنم برا امشب...اما نشد...شما ببخشید
دوستتون دارم هوارتا![]()

ای خورشید طلوعت را نمی خواهم
آنگاه که اشعه های حیات بخشت را بر زمین سردو بی روح زمستانی ما می پروراندی
آیا نمی دانستی حیاتی را خاموش می کنی
ای خورشید طلوعت را نمی خواهم
وقتی من تنهای تنها در میان گرگهای وحشی زمان رها شدم و بی هیچ کلامی گفتم: تسلیم خورد شدنم را دیدی؟
و ای تو تویی که تنها رهایم کردی
ولی افسوس مهر درشت جدایی را بر پیشانی داشتم ومن تازه امروز با نگاه کردن رد آینه غبار گرفته اتاقم آن را مشاهده کردم و تازه درک کردم که آن را چشمان تیز بین و زیبایت . زمانی دور دیده بود
و کلمه بی شرم تقدیر را مدام در گوشم زمزمه می کرد
و من چه بی خیال و آزاد با تمام امید و آرزو و هر چه در بازو داشتم حفظت می کردم
و با خیالی آسوده به فکر آینده بودم اما نمی دانستم که مرگ عشق نزدیک است
و تو ای خورشید بار دیگر طلوعی خواهی کرد
اما این با طلوعی که در ابتدا مخلس جلوه نخواهد کرد
تا روز پایان .....
و روزها میگذرد از کابوسی که دیدم
روزگاری که هیچ نفهمیدم . گنگ گیج بودم و تنها شب و پرده آرامش بخش ظلمت آن را می دیدم
بله من بازنده تام بودم ......
بازنده ای که سند مرگ را امضا میکرد
خدایا شکرت که مرا این چنین سخت آفریدی
و تنها شب است که از درد من باخبر است
من به اندازه ستارگان آسمان غمگینم .... آیا می شود آن را به شمار آورد؟؟؟...........!!!
یادتون نره برام دعا کنید..منهم همین کارو میکنم![]()
![]()
![]()
هر ثانیه که می گذرد؛ چیزی از تو را با خود می برد!
زمان غارتگر غریبی است.
همه چیز را بی اجازه می برد....
و تنها یک چیز را همیشه فراموش می کند:
حس دوست داشتن تو را.
مهربون ، یه روز تو جهنم همدیگر رو می بینیم! آخه هر دو تامون جهنمی هستیم...تو به جرم این که قلب منو شکستی و دزدیدی ....من به خاطر این که به جای خدا ، تو رو پرستیدم

![]()
![]()
اعتراف میکنم..اما یه نیرو نگذاشت...اونم عشق به مامانمه...اگه من زیره این همه فشار تو این ۲ سال مخصوصا ۶ ماه آخر دوم اوردم به خاطر مامانم بوده...پس میمونم و نا امیدش نمیکنم....هر چد که سفره امسالمون خالی از همه چیزه..و لبخند زوری من به خاطر مامانم و مامانم هم همینطور....اولین سالیه که حالم از عید بهم میخوره

![]()
![]()
من بی انصاف نیستم فقط کاری کردی که بدیها به چشم بیاد
![]()
اینم برای تو![]()
![]()
![]()
مث آینه شکستم ، تو ندیدی
صدای شکستنم رو نشنیدی
یادته بهت می گفتم نمی مونی
دیدی آخرش به حرف من رسیدی
پیچکای باغچه مون خشک شدو پژمرد
خاطرات ما رو توی قصه ها برد
دلی که حتی به حرفای تو خوش بود
دیدی آخرش چه جور تو دست تو مُرد
منو دادی به بهانه ، به یه حرف عاشقانه
چه فروختی من و آسون ، زیر قیمت هیچ و ارزون
آروم آروم بازی بازی ، زندگیم دادی به بازی
ما که باختیم و تموم شد ، الهی خودت نبازی
تو نبودی ، تو ندیدی ، بغض و هق هق نشنیدی
واسه بودن تو موندم ، تو چه بیخیال پریدی
رفتی و زدی شکستی ، گلدون اقاقیا رو
چه کنم با باغ بی گل ، باغ سرد بی بهارو....
قصه داره تموم میشه مثل تموم قصه ها
فقط واسم دعا کنین اول خدا بعدم شما....
حالا من هستم و آسمان..
من هستم و آینده نا معلوم.من هستمو آدمهای رنگارنگ
و نگاهای سرد.من هستم و خدای بینیازم از همه چیزو از همه کس جز تو
خدا.من هستم و قلمم که جز نوشتن چیزی نمیداندو
تو که بارها و بارها نوشتنم را سرزنش کردی و تو که مرا هروز رنجاندی..
و تلافی رنجاندتن بیشتر رنجاندی...تویی که اینقدر مرد نبودی که پای حرفات بایستی
تویی که یک بار مثل یه مرد برای بودن تلاش نکردی...تویی که وقتی داشتن علت این تغیر حالتت رو میپرسیدند..مثل یک مرد بهشون نگفتی علت خودتونین که من تو بدترین شرایط ترد کردین و ۶ ماه منو تو فشار گذاشتین و ترس..و مرگم ترجیح میدادین...علت اون بیگناه نیست که ۶ ماه تو هر شرایطی پا به پام اومد و تنهام نگذاشت..بهشون چرا نگفتی بزرگترین و اصلی ترین شک اونا بودن..فقط چون اونطرف به نفعت بود چشمات رو حقیقت بستی
تویی که بارها قسمه عشقم رو خوردی اما هرجا کم میوردی به اسم ترحم میوردی جلو
اگه اعتقاد به ترحم داری چرا تا حالا مونده بودی...پس ترحم میخواستی؟
اگه هم ترحم نمیخواستی و میدونستی عشقه چرا همیشه وقتی کم میاری میبریش زیر سوال...دل بشکن مهم نیست...عادت کردم..عشقت به من شکستنم بود
عشقی مهم است که به خاطرش بسازی نه نابود کنی
فرق عشق ما همین بود...من میساختم و تو نابود میکردی
میبخشمت..ومیسپارمت دست خدا..
نه خیلی مونده که فرق زندگی و لجبازیو بدونی...
خدا بزرگه...منم آروم میشم...اما خدا نمیبخشتت..دعا میکنم برات
هنوز زوده معنی عشق بفهمی
گور عشقت کندی
دیگر نمینویسم تا ابد زیرا صفحه ذهنت پر شده از تکرار شعر من.اما من هنوز به دنبال حقیقتم...شاید بنویسم تا همه بفهمن یه نفر چقدر میتونه نامرد و ضعیف باشه
خوش باشی

هرچه از بازی این زمانه خسته ام و از بازیچه شدن درمانده.در این اتاق سوت و کور نشسته فکر میکنم هوز شاخه های خسته اما امید فرداهای زیبا با....دارد

بدرود قاتل من...خوشبخت باشی...این بازیتم تموم شد..بیگناه نفر بعد...من سومین قربانی بودم و حالا.....نمیدونستی بازیتو چطور تموم کنی ...چون دیدی همه جوره پاتم...
موفق شدی..جشن بگیر...من عاشق قاتل خودم شدم
شما همه چیز من بردین زیر سوال..صبرم تموم شده..همینطور که الان منو عشقی که به خاطرش هر زجریو تحمل کردم بردین زیر سوال..اشکال نداره...وقتی همتون منو محکوم به نداشتن عشق میکنید..پس دنبال چی میگردین..تمومش کن..میدونم هنوزم چشم دوختی تا کسی زندگی بهت بده....خودت نمیتونی جمش کنی..اما اینبار .........

خدایا شکرت که به این زودی بهم فهموندی قسماش دروغه..و شرایط رو احساساتش اسر میزاره...مرسی تا دیر نشده بهم فهموندی نمیشه به قولهاش اعتماد کرد...اون عوض میشه اما بر حسب شرایط...اگه هم تا حالا رو نکرده بودی برا اینکه تو شرلیط نبودی...منم همون سختیهارو داشتم...اما رو حرفم موندم..با باد زیر قولم نزدم...اگه بخشیدنم از بخشیدنم سوئ استفاده نکردم.
مرسی خدا بهم فهموندی هنوز تو شرایط سخت بازم میتونم ببخشم وو کسی که به سیاهی کشونده منو براش دعا کنم...امتحان سختی بود..
برو به سلامت...خوشبخت بشی...دعا میکنم تو تصمیمت ثابت شی..و قول دروغ نگی...و اگه بخشیدنت رودار نشی...دعا میکنم واقعا یک بار نه از سز لجبازی بلکه واقعا عاشق شی..تا بفهمی
دعا میکنم رنگ عوض نکنی و زندکیو لجبازی نگیری
اگه منم سعی کردم فقط به خاطر عشقم بوده...همون عشقی که میگی ترحم
اما اگه هم ترحم بود من به عشق تبدیل کردم و پا درداش نشستم..اما تو به تنفر تبدیل کردی و هروز آزار دادی..نکنه باورت شده .........
اگه از گناهات میگذشتم به خاطر عشق بود...همون چیزی که تو هنوز معنیشو نمیدونی
با تما م کم گذاشتنات و آزارات بازم خواستمت..عاشق بودم..فقط در مقابل اینهمه زجرخواستم محکم باشی و دیگه اشتباه نکنی ولی.........
خوشبخت بشی عشقه........خدا نگه دار تا ........
دوستانم برام دعا کنید که از این امتحان هم سر بلند بیرون بیام
مرد بخواهد در آخرین لحظه زندگیشو جم میکنه![]()
نمیخواستم به این زودیها آپ کنم....اما یه چیزی ته دلم باعث شد آپ کنم..میخواهم با خدا حرف بزنم...منم از درد دل خسته شدم...فقط امشب میخواهم با خدا ........
راستی الان باید از حومی عزیزم که اینقدر به من لطف کرد..خواهرم مرجان که تنهام نگذاشت..مرد تنها که همیشه همدردی کرده و یاسر مهربون که همیشه شرمندم کرده و رامین و وحید که برادران مهربونم هستن و تو لعبت عزیزم که همیشه به یاد و دلتنگتم تشکر کنم...امیدوارم مهربونیهاتونو جبران کنم![]()

همیشه تو همه کارهای خدا حکمتی بوده...منم منکر نمیشم...اما یه مدتی داشت منو از خودش دور میکرد
آره خدا من برگشتم اما از یه طریق دیگه...اما کلی سوال دارم ازت.....اینکه من اگر هم گناهی کرده بودم و خبر نداشتم نباید اینقدر منو آزار که بازم لطفته بهم میدادی....میدونید دوستان....بعضی وقتها خدا مارو امتحان میکنه...اما نه امتحانی که دیگه چیزی ازت بمونه...اعتقاد داشتم اگه دانهای بکاهری میتونی برداشت کنی...خوب منم باید به کسانی که کمک میخواستن کمک میکردم تا دانه را کاشته باشم و محصولشم کمک خدا به من باشه که برداشت کنم..اما اینقدر به من فشار اومد که دیگه آرز.یی نداشتم که بخواهم برداشت کنم...پس کاشتم تا اگه شد یه زمانی برا دل کس دیگری این برداشتو از خدا بخواهم...
اصلا این شده بود لذت..آخه خانواده من در حد یه پسری که بخواد زن بگیره ساپردم کرده بودن...نه غم پناهگاه و نه غم روزیو داشتم...هرچند که همه میدیدن اینها هم برام ارزش ندارن..من فقط یه دل خوش میخواستم ..که هنوز نداده بود..پس منم با همین شرایط ادامه دادم..اما خیلیها بهم ظربه زدن...همیشه حرف مامانم تو گوشم بود که اگه کسی بهت بدی کرد خوبیشو بخواه..بگم...منم یه دختر آدی مثل همه دخترهام نه چیزی اضافه دارم نه مشکلی...نمیدونستم چرا مامانم اینو بهم گفت...اما بعد چند بار بخشیدن دیگران یه احساس قشنگی پیدا کردم...میدیدم وقتی میرم پیش خدا دعا..رو. سفیدم..بعدشم خواهرم بهم یاد داد که اگه با کسی دشمن شدی همون موقع بقلش کن و حرف بزن...این کارم کردم و بازم دیدم چقدر آروومم...چون دیگه نه دشمنی دارم و نه از دست کسی ناراحتم...
خوب به اتفاقاتی که برام می افتاد عادت کردم و همیشه میگفتم بلاخره بعد این همه سختی خوشی هم میاد...البته گله میکردم...آخه خدا عزیزانم داشت میگرفت...این سرطان پدر و خواهر و حالا عموم داره ازم میگیره![]()
بگذریم تو این دوران با تنهایی خودم سر میکردم و تنها دلخوشیو این بود که به درده کسی بخورم..اما دیدم انگار خودمم یه احساسی پیدا کردم و برا خودم کمکم نیاز به دعا دارم...آره عشق اومد...خدایا یادته چقدر ازت خواست که اگه جواب دعاهام نمیدی حداقل مشکلاتم بیشتر نکن...از خدا شاکی شدم..اون موقع وقت عاشقی نبود..اما بعد دیدم کار از کار داره میگذره...خدایا ازت تمنا کردم اگه عاشقم میکنی عاشقی باشه که بهم آرامش بده...پس عشقی که بهم دادی را قبول کردم به امید اینکه به صلاحمه و خودت بعد این همه سختی هوامو داری.....
مرسی خدا.........از همون روز اول جلو پام سنگ انداختی...گفتم چون خدا میدونه من دیگه تحمل ندارم پس سختی بهم نمیده ...این نعمتشه پس باید سختیهاشو تحمل کنم و بجنگم...احتمالا جواب دعاهامه....دومین سنگ انداختی...بازم برش داشتم...سومین سنگو وقتی فهمیدم که با تلفن بهم خبر دادن به خاطر مشکل مالی از هدفم دور میشم...اینم برداشتم...چند روز بعدش سنگ بزرگتری انداختی که باعث شد شخصیتم نشونه بگیره واونم به خاطر نا آگاهی...یادت میاد خدا برگشتم گفتم آخه اگه میخواستی سنگ بندازی چراعشق دادی...بعدشم چرا من همش باید سنگارو بردارم.....اما جوابی ندادی...با هر بدبختی و کلی آزار و اذیتی که از جانب یه عده از همه جا بیخبر میشدم..رفتیم به مقصدی که فکر میکردم خوشبختی که بعد این همه فشار بهم ندا داده بودی اونجاست ........اما بعد این همه مشکلات و سنگها تازه فهمیدیم اونجا مقصد نیست بلکه یه بیراهبود...یادت خدا چقدر منو برا رسیدن به اونجا پیچوندی...چقدر دل منشکستن ...چقدر باهام با روحم و احساساتم بازی کردن...اما من بازم از راهم دور نشدم...چون میگفتم خدا این عشق به من ناخواسته هدیه داده پس توش حکمت و شادی هست
پس همه چیزو تحمل کردم در حالی که زانوهام میلرزید...اما کاش یه کم اطرافیان منصف بودن و میدیدن بعد این همه بلا و بد قولی منم حق دارم خسته و عصبی شم...مثل اینه که بزنی پا عزیزتو بشکونی و فلج کنی...بعد هم هروز بهش گله کنی چرا فلجی...آخه با مرام ...با خدا ...خودت فلجش کردی...اونم صداش در نیومد بازم با این حال داره پا به پات خودشو با اون پای فلجی که در مقابل عشقش بهش دادی میکشونه و گله نکرده...و تردت نکرده که چرا فلجم کردی ..حق داره بعضی وقتها بشینه...یا از درد کمی ناله کنه...حتی ازت یه ویلچر یا ماشینم نخواست که فلجش کردی ...حداقل با اون ببریش...پیاده و لنگون اومد..به امید اینکه اگه خسته شد چند دقیقه دستشو بگیری و به جا عصا کمکش کنی که بیاد...اما تو با انصاف این کارو نمکردی ...حتی سنگ هم مینداختی جلو پاش...بعدم اگه اون اعتراض میکرد میگفتی داری بهم فشار میاری...با مرام فلجش کردی ...هیچ کاریم براش نکردی ..هی هم سنگ گذاشتی ..خوب خسته میشه و میشینه.....وقتی میبینه که با کسی که همسفر شده تا حالا همه چیزشو دروغ گفته...بگذریم
خدایا یادت میاد وقتی دست از پا درازتر برگشتم خبر خواهرم رسید و من دیدم همه کابوسهام داره به واقعیت تبدیل میشه...وقتی که مادرم رو گرفته بودم که میخواست جا خواهرم بره تو قبر و بخوابه..با خودم عهد کردم تو هیچ مشکلاتی به مرگ فکر نکنم...چون عزیزان اطرافم آزار میدم...قبلا ها برا بابام قسم خورده بودم که جلو مامانم گریه نکنم...پس همه را ریختم تو خودم..اما یه خلوتی داشتم که اونجا تخلیه بشم..اما به خاطر عشق اونجا هم دیگه نشد تخلیه بشم...
خدایا یادت هست؟تو تها شاهدی بودی که میدیدی از تو دارم له میشم و هیچکس نمیفهمه...گفتم اینم قسمت بوده...اما چرا تو این سن...که دیگه من .......بازم رفتم جلو ...هی سنگ و هی برداشتنسنگ...خدا خودت بشمار ببین روزی اومد که تو سنگ نندازی؟بازم شکرت با اونکه داشتم له میشدم و به آرامش که خیلی ازم دور بود نیاز داشتم...بازم با آنگیزه به فکر سرو سامان دادن زندگی بودم...هرچند که شبها فقط برا سلامتی مامانم از ترس گریم میگرفت...اما اون با معرفتهایی که دورو برم بودن از من انتظار داشتن من بیشتر از اینها مایه بگذارم...به خودت قسم که اگه اونا تو شرایط من بودن حتمی ۱ ماه رو تخت بیمارستان افتاده بودن....خدا دیدی که تحمل کردم...قبول دارم چندبار به خاطر پای لنگم و فشارهای روحیم شکایت کردم...و این شکایتها باعث ناراحتی شد...اما آخه چرا مشکلات برا من میفرستادی که حل کنم...یه کمیشم اونا باید حل میکردن...بعدم که اون با معرفتها وقتی از خانواده یا مشکلات کاری خودشون که من کوچکترین تاثیری روش نداشتم خسته میشدن تلافیشو سر من در میووردن...خدایا نکنه منم باید هروز آه ناله کنم و خودم بزنم زمین و جیق بکشم از مشکلات تا اینقدر ازم انتظار نداشته باشن؟ یا اگه منم شکایت کردم براشون مثل این نباشه که جرم کردم؟؟؟؟؟
اون عشقی که منو فلج کرد ..خودتم شاهدی من ازش هیچی نخواستم و لنگون لنگون باهاش رفتم...هیچوقت بهم حق نداد که منم ممکنه از درد پایی که اون فلج کرده فریاد بکشم...اگر هم نشستم پا این نگذاشت که بابا خسته شدم تو که منو رو کولت نمی کشی ..خدای مهربون هم که سرم میباره امتحاناتشو...عشقم بردی زیر سوال..همه چیزم بردی زیز سوال...آخه موءمن وقتی پام فلج کردی من ازت چی خواستم؟//فقط گفتم اگه خسته شدم و خواستم از درد ناله کنم درک کن...این از درد روزگاره و هدیه تو....نه اینکه محکومم کنی...گفتم با این پای لنگم که داره فشارش اونم لنگ میکنه همه جا میام...تو فقط بهم سنگ هدیه دادی...اما من فقط ازت میخواهم اگه خسته شدم چند لحظه بهم تحمل استراحت بدب...آره رو تو هم فشار بود...فشارهایی که رو تو بود رو منم بود به اضافه اینکه تلافی فشاراتم رو من در میووردی...من گفتم فقط این همه سختیرو به شرطی تحمل میکنم که اگه نکشیدم بیای دستمو بگیری و برا مدت کوتاهی عصا بشی...نگفتم پامو برگردون...نگفتم دیه بده...اما وقتی خسته شدم و خواستم برا چند لحظه عصام بشی و کمک کنی این فشارهای روحی رو که داره منفجرم میکنه ...این کوله پشتی که پر از غمه و من رو دوشم دارم سنگینیشو میکشم کمی خالی کنم...دیدم تو زودتر نشستی..و دستم نگرفتی و منو به همه چیز محکوم کردی..
با معرفت..مهربون ...این رسم رفاقت و مرام نیست...اگه من ازت پام نخواستم...دلیل نمیشه پر توقع شی....آره منم بعضی وقتها از درد داد میزدم...اما درک کن...تو که مسکن به من نمیدادی...تازه هی سنگ مینداختی...پس باید بهم حق میدادی که داد بزنم از درد..به خدا من آدمم...به خدا من یه دخترم...و انتظار دارم مردها که به عنوان تکیه گاه میان صبورتر باشن...منو ببخش که از درد پایی که بهم هدیه دادی چند بار گله کردم یا نشستم یا داد زدم و اعصابت خورد شد...اما تو خودت منو به این روز در اوردی..اگه نمیتونستی درستش کنی حداقل کمی باید درد کشیدن من تحمل کنی؟؟تو که اینقدر مهربونی پس چرا به ما که رسید ؟
.
اما حالا دیگه به چه امیدی ای خدای مهریون چطور با این پای شلم که جدیدن بهم هدیه دادی خودم تومشکلات و سنگهات بکشونم؟...خدای مهربون من تنها امیدم این بود که اگه روزی بریدم اون میشه عصام تا دوباره جون بگیرم....اما بارها و بارها بهم ثابت شد نباید توقع عصا داشته باشم...حتی گله...گله کردن من مثله قتل میمونه![]()
اشکال نداره خدا...تقدیرم این بود که تا اینجا بیام و اینجا بشینم...باشه میشینم..لابد مقصدم اینجاست...لابد حکمتت این بوده که من فلج شم و به اینجا برسم و بشینم..اونم یه واسطه بوده....میشینم منتظر میمونم ببینم قراره چه اتفاق دیگهای از خدا برام پیش بیاد.....و اون کسی که فلجم کردو به خودت میسپارم ودیگه ناراحت نیستم که چرا این کارو کرد و چرا حداقل عصام نشد...من که با تمام دردام پا به پاش میرفتم و خودش لجبازی کرد...الانم داره لجبازی میکنه......خدا اونم عذاب کشیده....ببخش همه مارو...و به هممون صبر بده...و کمی هم چشم یه عده را باز کن
راستی این یه داستان یا تشبیح سازی بود
فکر نکنین من فلج شدم
از روح فلج شدم![]()
اما دوستای خوبم...کاش بدونیم که همیشه همه چیز اونجوری که بخواهیم نیست...همیشه همه مثل پدر و مادر نیستن که اگه با قد یا لجبازی ترکشون کنیم ...بدونیم هر موقع بر گردیم...مارو مثل اول میپزیرن...یا همیشه این نیست که اگه ۲ ماه دوستانت را بی خبر بگذاری و برگردی اونها با آغوش باز و دلتنگی بپذیرنت ...بعضی وقتها لجبازی و ترک کردن باعث میشه زمونه خیلیهارو نا خواسته بگیره....بعضی وقتها خدا به ما جا برا جبران کردن پشیمونی نمیده...چون خیلی دیر میشه...اگه بارها یاد گرفتید که برا عزیزانتون ناز کنید یا از رو لجبازی پا رو همه چیز بگذارید و ترکشون کنید و بعد مدتی برگشتید و همه چیز نه تنها دست نخورده بلکه بهتر شده...فکر نکنید همیشه همینه...بگذارید پا اینکه خدا خیلی دوستتون داشته..و ممکنه دیگه این شانس نده....پس از شانسهای خدا سوء استفاده نکنیم...و اصلا قد بودن و لجبازی و پا گذاشتن رو هر چیزیو(بر اساس)شرایط تو زندگیمون حذف کنیم...و ازز کوتاه اومدن خدا سوء استفاده نکنیم....همیشه همه چیز ثابت نمیمونه تا ما سرمون به سنگ بخوره...زمونه بد با ما بازی میکنه و همیشه جا حسرت برامون میگذاره...یه بار جستی ملخک...۲ بار جستی........اینو از منی که خدا منو تو حسرت پدر و خواهر و...گذاشت قبول کنید..خواهر کوچیکتون![]()
نگذارین حتمی خدا یه بار یه چیزو ازتون بگیره تا اونوقت بفهمین دنیا جای بازی کردن ناز کردن نیست...اگه هرکی رو له کردی و بعد برگشتی دیدی هست ...خدارو شکر کن...اما بد عادت نشو...اون شانست بوده
این اهنگم تقدیم به...........اما به جا (باشه هرچی تو میخواهی) باید بزارین(اگه اخلاق و حرفاتو عوض کردی .بسه بازی دادن )...خودتون جای گزین کنید![]()
اما تنها نگذاشتم
کس نفهمید و من ........................................................................
مرجان عزیزم..من همیشه به امید حرفهای تو نیرو میگرفتم ...مرجان عزیزم من آدرس میلتو گم کردم..شرمندم
همیشه دلم میخواست باهات در تماس باشم..اما منو ببخش..که نتونستم جوابتو بدم..بخدا تو شرایط بدی بودم..الانم اگه آپ میکنم به خاطر تو و بقیه مهربونهاست..وگرنه خاطره خوبی از اینترنت ندارم...حتما برام میلتو بگذار
چندتا از دوستانم ازم خبر حال خواهرمو گرفتن ....باید بگم ۳ ماه پیش راحت شد..و بلاخره مارو تنها گذاشت..وکلی غم برا مامانم
منم تو این مدت هروزم جهنم بود..اینقدر غم داشتم که غم خواهرم توش گم بود...۶ ماه آوارگی کشیدم ...نمیدونم ...اما شاید یه زمانی خلاصه ماجرا را بگم
الانم تو بدترین شرایط که فکرم پر از غم و مشکلاته باید از یه دو راهی بگذرم..که هر دو تا راه پر از سختی و مشکلاته...و من ۱ ماه وقت دارم سر نوشتم انتخاب کنم....اونم سرنوشتی که بازم پر از ترسه
خسته شدم..وقتی ۶ ماه پیش گفتم خسته شدم..خدا منو تو شرایطی انداخت که با زندگی بجنگم...و هروز کارم گریه بشه..منم جنگیدم..اما خواهرم هم ازم گرفت..بازم تحمل کردم..اما منو نگران مادرم کرد..بازم جنگیدم...منو تو شرایطی گذاشت که به خاطر لجبازی یک عده من قربانی شم و بهم فشار بیارن ...اونقدر فشار که دلم میخواست زندگیمو تموم کنم..اما به جا اینکه یه آرامش کوچیک بهم بده منو تو شرایطی قرار داده..که خدا نکنه هیچ بنده ایشو قرار بده....
اخه خدایا تا کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مگه من با بنده های دیگت چه فرقی دارم که اینقدر امتحانم میکنی...من چه گناهی کردم که باید اینقدر امتحانهای سخت بشم ..من که هرکی بهم بدی کرد بازم خوبیشو خواستم..پس چرا باید هری که میرسه یه تیکه از وجودمو بکنه ..چرا به خاطر لجبازی و آگاه نبودن یه عده مورد توهین و قضاوت قرار بگیرم..چون تنهایی دارم مشکلاتم پیش میبرم؟خسته شدم خدا.........میفهمی؟؟؟؟؟ خسته شدم .....بیشتر از اونیکه کسی تصورش کنه...کی میخواهی یه زندگی خیلی ساده و آروم بهم بدی...تا کی باید غم داشته باشم...تا کی باید قربانی باشم...خدا میشنوی....خستم..خستم..هروقت اینو گفتم بازم بلا سرم اومد...به خدا خستم...اگه میخواهی انکارو کنی منو بکش و ببر ....خدایا یه بار به حرفم گوش کن ...دیگه پاهای من توانایی نداره..تا اینجا با این پاهای خستم اومدم...از اینجا به بعد خودت باید کمک کنی...خودت بهتر از هر کس میدونی به ته خط رسیدم..منو از این جهنم نجات بده..........
دوستان عزیزم....سعی میکنم به وبلاگاتون بیام و شخصا از خجالتتون در بیام و از تون تشکر کنم
فکر نکنید بی معرفتم...دوستتون دارم...شماها تنها دلخوشیهای من هستین![]()

نمي بخشمت .... بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي .... بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي .... نمي بخشمت .... بخاطر دلي كه برايم شكستي .... .. بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي ..... نمي بخشمت .... بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي ..... بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي ....نمی بخشمت.....به خاطر تحمتهایی که به من زدی...به خاطر شخصیتی که ازم گرفتی..نمی بخشمت به خاطر عشقی که بهت داشتم و ندیدی... و مي بخشمت بخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي

سلام،سلام به همه عزیزانی که دلم براشون تنگ شده
نمی خواستم بیام اما یه موضوع باعث شد دوباره بنویسم.یکی اینکه از ته قلب از همتون ممنونم که تنهام نگذاشتین و دوم اینکه شاید دیگه نتونم آپ کنم،گفتم بهتره از خودم یه خلاصه ای بنویسم تا همه شما عزیزان بدونین این دختر تنها کی بود و اصلا چرا اینجا درد دل میکرد..معمولا ما دوست داریم بدونیم برا کی چی مینویسیم
برا داداشی عزیزم پسر اردیبهشت و بابک عزیز، مرد تنها و همه برادران عزیزم . خواهرهای گلم که به من اعتماد کردن و درد دل کردن منهم اینجا براشون میگمو دوست دارم وبلاگمو هدیه کنم به مرجان عزیزم و پسر اردیبهشت
قصه دختر تنها

منم مثل همه یه دختری بودم که در یه خانواده گرم و خوب زندگی میکردم اما ۶ سال پیش یه اتفاق احساسی برام پیش اومد که همه زندگیم عوض کرد ،در واقع به باد داد...تا اینجاش که معمولی بود....بقیش:..دقیقا ۲ سال پیش من شکست عاطفی خوردم که اینقدر سنگین بود همه نگرانم شدن.....آخه همه زندگی روح و جسمم رو گذاشته بودم رو این کار....همیشه تو این مواقع همه دخترها میرن در آغوش خانواده تا راحتتر این مشکل حل کنن....اما متاسفانه همون زمان خبر سرطان خواهرم رو دادن و پدر مادرم از ایران رفتن...و من محکوم شدم که این درد تنهایی بدون هیچ دوستی تحمل کنم ...جوری که ۱ ماه کسی من ندید و من پام از خونه بیرون نگذاشتم...بعد ۱ ماه که برگشتن..اونقدر هردوشون غمگین بودن که من نتونستم دردم بهشون بگم...چون ناراحتترشون میکرد...پس یه پرده سیاه انداختم رو قلبه زخمیم که ازش خون میومد...تا اونا نبینن....و کنار اونها برا خواهرم میسوختم...بعد ۲ ماه که حس کردم دارم خفه میشم و حتمی با یکیشون حرف باید بزنم....پدرم تنهامون گذاشت...اصلا باور نمیشد تو ابن همه فشار بابام من تنها بزاره ...حالا دیگه خواهرم و مادرم یکطرف غم خودم یکطرف دیگه و شک پدرم هم که هیجی.....من باید جای پدرم برا مادرم تکیه گاه میشدم ..اینقدر فشار زیاد بود که درد خودمو یادم رفته بود.....۳ ماه گذشت و کمی همهه چیز آروم شد...اما خون قلبم داشتن از پشت پرده کم کم به بیرون پس می دادن که خبر بد شدن حال خواهرم اومد و مادرو بلافاصله رفت...بازم مجبور شدم تو تنهاییم نگرش دارم...حالا نگران مادرم هم بودم که نکنه با دیدنه وضعیت خواهرم ار پا در بیاد و اونم از پا در بیاد...هر روزو با نگرانی و فشار میگذروندم....همه فقط نگران خواهرم بودن اما من نگران مادرم هم بودم...و تولد ۲۴ سالگیمو با ترس گذروندم...چند روزی از رفتن مادرم نگذشته بود که خبر دادن خواهر بزرگترم که اینجاست اون هم سرطان گرفته.....وای...........دیگه نفسم بالا نمیومد...فقط به مغزم رسید که این خبرو مادرم نفهمه...حالا چقدر حرس خوردم تا مامانم نفهمه بماند....تمام بدنم میلرزید...خواهرم عمل کردیم .تنها شانسی که اوردیم خوش خیم بود....و تا برگشت مامان با پرستاریهام حل شد...اما من دیگه داشتم منفجر میشدم...نیاز داشتم خودم تو بقل یکیشون رها کنم و به خاطر همه این دردها که بروم نیوردم گریه کنم...درد خودم فراموش شده بود..خودم هم فرصتی نداشتم بهش فکر کنم...تا ۱ ماه بعد عمل خودم پیش اومد که دیگه نگذاشتم مامانم بفهمه و با عزیزترین دوستم رفتم بیمارستان عمل کردم و برگشتم خونه...هفتهایی که همه دارن استراحت میکنن و تکون نمیخورن به خاطر عمل و کلیازشون پرستاری میشه،من داشتم فیلم بازی میکردم و خودم برا خودم غذا درست میکردم...آخه مامانم دیگه تحمل شنیدن عمل و مریضی نداشت...تنها کاری بود که براش میتونستم بکنم.این بود که منم ناراحتش نکنم..اما از نظر روحی کاملا افسرده شدم..شما که دیدید ماه به ماه یه اتفاق بد....تا اینکه دوستم وبلاگ بهم پیشنهاد کرد..تا شاید با وبلاگ نویسی کمی خوریزی زخمم کمتر بشه

تو این وبلاگ با کلی عزیز آشنا شدم که یکیشم تو بودی...آره تو! تویکه اومدی و همه چیز عوض کردی....تویکه بعد از ۳ ماه وبلاگ زدن باهام از طریق وبلاگ آشنا شدی...و شب دوم همه درد دلت بهم گفتی...میدونستی وقطی داری تعریف میکنی من اون پشت گریه مبکردم..هم برا خودم و هم برا تو ...چون دیدم کسی دیگه هم هست که برای خوشحالیه اطرافیانش عذاب میکشه...میدونم داری میخونی..من اینو تو شرایطی دارم مینویسم که شاید باورت نشه...آره روزهای اول از کنار هم راحت میگذشتیم و ۲ ماه آن نشدی و من هنوز وبلاگ مینوشتم...اما تو تو ذهنم بودی...اگه یادت باشه یه مطلبهارو از طرف تو نوشتم...و بعد ۳ ماه شانسی یه شب باهم آن شدیم و از اونجا شروع شد...اوایل به عنوان یه دوست میشستم تا صبح و چت میکردم...اما بعدن ،همون شبی که سیستمم خراب شد دیدم همینطوری نیست خودمم دوست دارم حتما شب تو چت ببینمت....چه شبهایی که با هم صبح نکردیم...من اینور و تو کیلومترها اونطرف....وقتی خبر بد شدن حال خواهرم اومد و من مجبور به رفتن شدم دیدم چقدر سخته ازت دل کندن...ولی تو هنوز محکم بودی...منم ناچار به روم نیوردم...اما زخمم داشت خشک میشد و این خوب بود...ایمیلهات خیلی کم بودن اما من بارها میخوندمشون...همونها به من انرژی میدادن و امید برگشتن....اولین کسی که پام گذاشتم تو ایران و صداش شنیدم تو بودی...کاش اون موقع خبر داشتم به کجا میرسه...تو سال جدید فهمیدی بهت علاقه دارم و به زور از زبونم کشیدی بیرون....اگه تو حسار کشیده بودی دور قلبت من اصلا قلبی نداشتم که کسی بخواهد بیاد توش....من عهد کرده بودم...باورم نمیشد تو اوج اینهمه فشار روحی بهت علاقه پیدا کنم...نمی دونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت....ترسهامو دیدی....اما بلاخره با آغوش باز پذیرای این احساس شدم...گفتم خدا خواسته اینجوری جبران بشه....اما چرا اینقدر دور....وقتی صدای مسیجی میومد با چه سرعتی بازش میکردم و بارها میخوندمش...مخصوصا از وقتی که توهم ابراز کردی....اما بازم از طرف تو میترسیدم....مخصوصا وقتی دیدم ۲ ماه تمام داشتم برنامه دیدارو میکشیدم و وقتی دست گل استقبال دستم بود تو خبر از نیومدن دادی....واییییی خدای من....گفتم اون همه این چیزها براش یه بازی بوده و من زندگیم شده بود...چقدر شب تولدم حالم بد بود...همش خودم ملامت میکردم چرا به این راحتی گذاشتی باهات بازیشه....و با خدا درگیر که خدا تو این وضع دیگه انصاف نبود...اما تو با هزار دلیل بهم فهموندی بازی نبوده و یه اتفاق...منم به خاطر دلم قبول کردم....تا اینکه بعد مرگ دوستم خواستم یک هفته تنها باشم....اما تو تنهایم از صدای تو میخواستم انرژی بگیرم...اما تو کمال نا باوری دیدم کسی که همیشه میگفت تنهات نمیزارم من تنها گذاشت و بعد یه هفته زنگ زد و گفت میخواستم راحت باشی...فکر نکردی این تنهایی یه بهونه برا تو بود.؟تو این تنهای تویکه میگفتی تنهات نمیزارم تنهام گذاشتی...

از همه اینها بگذریم...من گمت کردم...هیچوقتم نفهمیدم چرا...همه چیز دست به دسته هم داد تا گمت کنم...تو هزار راه برا تماس داشتی اما من هیچ راه...خیلی بهونهها شنیدم...اما خودتم خوب میدونی واقعیتو برا نا پدید شدنت نفهمیدم..الان مینویسم چون دلم میگه بلاخره یه روز از اینجا باز رد میشی...پس بدون خیلی سخته تو ترس و کلی درد به یکی تکیه کنی و اونم جا خالی کنه و تو با زخماب زمین بخوری...حرفات خیلی همیشه بهم امید میداد...آخه چرا اومدی که اینجوری بری؟اگه میخواستی چرا اینجوری؟ اصلا مگه من کم کشیده بودم که اینم بهش اضافه کنی؟
همه اینا رو فراموش کن...به هر دلیلی که اومدی و رفتی ....تنها آرزوم سلامتیته...هزار بار گفتم من همین یه آرزو برام باقی مونده پس آرزو به دلم نزار...و هر چند الان برام سخت بود اما به خاطر اون چند ماه امید و عشقی که بهم دادی مدیونتم....و مطمئن باش اگه ازت یاد کنم به خوبیه...هنوز دوست دارم و سپاسگذارتم به خاطر اون چند ماه...آخه اون چند ماه هرچند کوتاه خیلی احساس خوبی داشتم و مشکلاتم راحتر به امید تو حل میکردم....تو بدی نکردی...و بدون اگه دووم بیارم و باشم...اگه خواستی بیای سراغم با آغوش گرم مثل قبل پذیرات هستم...امید وارم اون موقع توان پذیرا بودنو داشته باشم..هرجا که هستی شاد باشی...اما بدوم اگه من جا تو بودن هزار راه برا خبر کردن پیدا میکردم..پس بهتره خودمون گول نزنیم..........................
میمیرم برات نمی دونستی که میمیرم بدون چشات رفتی از برم نمی دونستی که دلم بسته به صدات
میمیرم برات....آرزومه که نمیدونستی میمیرم برات..عاشقم هنوز نمی خواهم بمونی بسوزی بساز دلم
گفتی من میرم ...نمیتونستی بری به فردا ها گل خشگلم،برو که به فردا راهی نیست..
سفرت بخیر...اگه میری از اینجاتکو تنها به جای دور...برو که رفتن بدون ما میرسه به یه دنیا نور
سفرت بخیر..برو گر شکستی ز من ،بتونی بساز،با دل شکسته و نا امید تو بازهم بساز
نمی خواهم بیای،نمیخواهم میون تاریکیه من تو حروم بشی
نمی خوام ازت...نمی خواهم مثل شمع بسوزی تا تموم بشی
برو تا تو بزرگی برام آرزوم بشی...آرزوم بشی

اینم داستان دختر تنها....الان تنها تر از قبل تو شده و همه درها رو بسته تا به آرومی ...اتفاقات دارن میفتن ولی اون دیگه توان فکر کردن نداره..دلش پاره تر از قبل شده و اون پارچه ساه افتاده و همه زخم و افتادنش دیدن...چیزی که این دوسال سعی کرد اتفاق نیفته...آخه یه دوست گفت بزار بقیه بفهمن تو دلت چیه ...اما بازم نمیدونن...فقط میبینن روز به روز داره بیشتر آز بین میره...ایندفعه زمین خوردنش همه دیدن آخه اون دختر تنها هم آدم بود و ظرفیتش تا یه حد...مهم نیست...همش تقدیره
و اما شماها هیچوقت از یادم نمیرید...شاید دیگه نتونم آپ کنم...اما تا زندم براتون آرزوی خوشبختی میکنم..من بببخشید که نتونستم بهتون سر بزنم...اما ترو خدا هر چند بار یک بار بیان و از خودتون نشون بزارین تا من از سلامتیتون خیالم راحت بشه..فرشته من مرجان عزیز منو بیخبر از حالت نزار..داداشی من تو هم حتما برام بنویس..و هادی عزیز بابک جان و آرزو جان شما هم هر بار با نوشتن یه پیام من بیخبر نزارید..همینتور برادر عزیزم وحید و مرد تنها و همه که الان اسمشون یادم نیست
دوستون دارم و براتون بهترین آرزوهارو دارم![]()
چی شد اون همه احساس اینو هرگز نمیدونم،دیگه بسمه شکستن نمیخواهم عاشق بمونم
دیگر در انتظار که باشم؟ زیرا مرا هوای کس نیست
روزی گرم هزاذ هوس بود امروز دیگرم هوسی نیست
زندان من که زندگیم بود دیوارهای سخت و سیه داشت
جان مرا بخیره تبه کرد عمر مرا به هرزه تبه داشت
در من سرود گمشده ای بود کانرا کسی نخواند و نپرداخت
هرگز مرا چنانکه منستم یک آفریده زینهمه نشناخت
بس درد داشتم که بگویم اما دلم نگفت و نهان کرد
دردا که کس نگفت و نپرسید کاخر چه بود و چیست گناهم
گر سرنوشت من همه این بود نفرین به سرنوشت سیاهم
ای مرگ، ای سپیده دم دور!
بر این شب سیاه فرو تاب
تنها در انتظار تو هستم
بشتاب ای نیامده،بشتاب!

سلام عزیزان من...مدتیه نتونستم بهتون سر بزنم میدونم اینقدر بزرگوار هستید که منو میبخشد
تصمیم دارم مدتی برم تو تنهایی مطلق تا بتونم جواب خیلی سواتهام بگیرم..بعد این همه فشار و تظاهر دوستانم بهم گفتن کمی خودت خالی کن...اما من میدونستم اگه بشینم تازه مبفهمم چقدر خستم..بعد مدتی که دیدم دوستام آروم شدن و به نوعی مشکلشون حل شده خیالم راحت شد و بلاخره نشستم...کاش نمینشستم ...چون دیگه نتونستم بلند شم ..خستگیهام از همه چیز همه کس.. زد بیرون ...دیگه نمیدونم چه جوری بلند شم از اینکه خدا یادش رفته اگه تو پارچی آب میریزه بلاخره پر میشه و باید فرصت بده تا کم از آبها تبخیر شند و دوباره بریزه..خستهام از اینکه همه زندگیتو میزاری برا خوشی دوستات اما بعد میبینی به نتیجه نرسیده..یا ..............................یه مدتی میخواهم تا انرژیهم جم کنم و با شروی کنم
میرم ...اما نمیدوم تا کی و نمیگم برا همیشه ..شاید بازم تونستم بلند شم و دوباره شروع کنم...اما فعلا میرم تا تو سکوت و تنهاییم با خدا معامله کنم...هر کاری گفت کردم ..اما جواب معکوس دیدم..باید برم و ببینم مشکلم چیه...شاید هم هیچوقت بلند نشدم و همه چیز تموم شد...در هر صورت خیلی دوستون دارم و دلم براتون تنگ میشه امیدوارم درکم کنید و ببخشین
برام دعا کنید شاید دباره بتونم بایستم...این چند روز به همه دوستام گفتم دارم میرم سفر.و همه چیز برا یه سک.ت مطلق آمادست ..به این نتیجه رسیذم چه زود با نبودنت فراموش میشی..میدونم به زودی من فراموش میکنید..اما شاید بازم برگشتم
تا زندم هروقت دلم تنگ شد برا خوندن نظراتتون مبام تا ببینم برا شما هم فراموش شدم یا نه

تو غم این دل تنگ نمی دونی غصه این خسته رنگ نمیدونی
نمیدونی چه غمه سختی موندن موندن به روی خود درها رو بستن مردن
رفتن از یاد همه مثل یه غصه تو فراموشی به مرگ خوذ نشستن
غم رو قلب خسته من خزه بسته طاقتم مثل دلم در هم شکسته
دوست دارم جاری بشم مثل تو اما نمیتونم خستهام خسته خسته
کاش یه جوری من از من میگرفتی کاش من به دست موجها میسپردی
من تو این خستهگیها دارم میپوسم کاش این خسته را با خودت ی
نمیدونی چه سخته مردن مردن و به روی خود درها رو بستن
رفتن از یاد همه مثل یه قصه تو فراموشی به مرگ خود نشستن

از همتون میخواهم که من ببخشید مدتی نیستم...لطفا درکم کنید...خیلی خستم..و ببخشید که گفتم همیشه همراهتون هستم اما نتونستم
اما به خدا به یادتون هستم و همیشه بهتون سر میزنم..فقط یه مدت کوتاه برای اینکه به خودم کتار بیام نیستم..دلتون خوش نکنید از شر من خلاص نمیشید..سعیم میکنم بازم پا شم
این یه خدافظی کوتاه بود تا عزیزانم ازم به خاطر آپ نکردن گله نکننن...به قول دوستام با مرده فقط دوتا فرق دارم یکی اینکه هنوز رو خاکم..دوم اینکه حداقل هفتهای یک بار میرن سر اون اما من نه![]()
مرجان عزیزم..داداشی خوبم سلمان عزیز...مرد تنها ..نازی جونم .و باباک مهربونم..وهمه عزیزانم به یادتون هستم . قول میدم زدر از مرخصی برگردم..اما هر بار با گذاشتن نظر من از حال خودتون بیخبر نکنید...من نظرها رو چک میکنم...برام دعا کنید تا زودتر با خودم کنار بیام و برگردم پیشتون
دوستتون دارم
برام دعا کنید ...تا بتونمم زود برکردن..توروخدا نزارین اینجا بشه قبرستون وبلاگها..با نظراتتون بهش روح بدین

ای ستاره ها که در بستر آسمان تنها هستید من هم در زمین به اندازه شما تنها هستم
فریاد خواهم زد شاید کسی صدایم را بشنود فریادی ار اعماق ((((تنهایی))))))
این تقدیر من است ساز من هم می خواند از تنهایی
به هر قلبی که پا گذاشتم برایم جای ک.چکی بود چه خوش است صدای سکوت تنهایی
مرا به حال خود رها گذارید شاید خود را بیابم
سلام عزیزان...این مطلبو میزارم برا اونایی که میگن عاشقن اما بازم در مورد کاراشون فکر میکنن تا اگه به صلاحشون نبود چه کار کنن...اگه عاشق واقعی هستی !عقلی برای فکر کردن نباید باشه...باید ذل به دریا بزنی و بری...و یه چیز دیگه (دوست داشتن بالا تر از عشقه) از الان به خاطر اینکه مطلب زیاده معذرت میخواهم..اما ارزشش داره...ببنید این چند کلمه ساده که اینروزها بازی شده برا خیلی ها،.. چقدر مقدسه و پر معنی..........
دل میگه:عشق آورده ام
عقل میگه:عشق !عشق چیست؟
دل:مفهوم بودن است
عقل:بودن،بودن برای چه؟به کجا؟
دل:به آن بالا
عقل :تا آسمانها؟
دل :خیلی بالا تر،تل خلوت خاص حضرت عشق!
عقل :چه خوب!منهم میتوانم بیایم؟
دل:تو، نه!ولی اگر خود را فراموش کنی،با بالهای (ع) و (ش) و(ق) آری!
عقل:چگونه؟
دل: (ع) عبیر است،نسیم دلنو از روح.....((ع)) عطر دلنشین ایمان به حضرت دوست است...((ع))عالم معناست،عینیت است،عهد است،عدم است،نیست شدن است و دوباره هستی یافتن...
عقل:این همه معنا دارد؟
دل:هر کدامشان دنیایی اند،مرحله ای اند، بوی عطر و عبیر را میشنوی،علاقه مند میشوی،بعد باید دل بکنی،اگر عالم معنا میخواهی،باید نیست شوی،فنا شوی،و بعد (( عندالله))
دل:((ش)) شیرینی آشنایی است.شهد است،شهادت است،شراب است،سپس شکر...((ش)) شمشاد است۷قامت بالای دلبر است....((ش)) شقایق است...شوق است،شوق به معشوق را میخواهی؟شرابه عشق را بنوش!آنگاه قول دوستی با تو میبندد.....یعنی همان ((ق))، قول الهی،قسم الهی،قلم است و قلم،همه هستی است.....قامت یار است..قول دوستی است..آنچه همه محتاج آنیم.. ((ق)) قسط است،عدالت است که عاشق به معشوق میرسد..میبینی ((ع)) و ((ق)) یکیند و ((ش)) شرح این دو است....همه یکیند..همه عشقند..یعنی بالا ترین...
عقل: بالا تر هم هست؟
دل:آری بالا تر هم هست...یعنی دوست داشتن

عقل :آن دیگر چیست؟
دل:دوست داشتن با ((د))آغاز میشود
((د))دعای سحر گاهیست،دعوت به دیدار است،دل پر درد است،دیدگانت سر ریز خون میشود،دیوانه باید بشوی،دیگر از عشق گذشته ای
بعد میرسی به ((و)) واحد است از حضرت عشق!وادی درد است اگر عاشقی..وارث مهربانی است اگر دل بدهی..وصل عاشق و معشوق است..وهم سبز دوست داشتن است
اما ((س)): یعنی سبحان الله بگویی،سوگند یاد کنی و سبوی نفس را بشکنی،آنگاه ساغر عشق را نوش کنیو ساغی مجلس مستان شوی...سپس سالک را ه شوی...((س)) یعنی سجاده نمازت را پهن کنی..سر شار از عشق شوی..سفال تنت را در راه دوست بشکنی
آنگاه میرسی به ((ت)): یعنی تبارک الله به سویت مینگرد!اگر تجسم عینی عاشقی شوی ،تپش دل را میشنوی که تمثیل عشق شدی!
سپس میرسی به ((د)) که همان داغ درد و دریغ بر پریشانی دل دارد،از دوری دلبر!اگر حضرت عشق دستی بر دلت کشید..درخشش نور را در دلت میبینی...
آنگاه میرسی به ((الف)) قامت دوست: در این لحظه باید با اخلاص احرام بپوشی!آنگاه حضرت عشق اجابت میکند..و این لطیف ترین اجر توست..
وقتی رسیدی به ((ش))یعنی نیمه راه را آمدی،آن زمان است که،شاهد شکر دهان،شاعر شکر گفتار میشوی و شایسته زیستن با عشق اگر شتابناک و شوقمند در تعالی روح بکوشی.
دوباره میرسی به ((ت)):از آن رد شو که قبلا برایت گفته ام..اما ((ت)) آمده است که بگوید:توکل و تلاش کن! ولی تسلیم باش
بلاخره میرسی به آخر کار..یعنی((ن)) تا دوست داشتن کامل شود....در اینجا اگر نادم باشی از لغزش هایت..ناجی خواهد آمد..یعنی نور نجات بخش..سپس نکهت شبنم و پاکی را میبویی!ندیم عشق میشوی و در آخر جوهر هستی را نوش میکنی و همه وجودت حضور سبز او میشود و لا غیر...
لحظه ای سکوت کرد و روی به عقل کرد و گفت:اینجا خلوت خاص حق است..دیگر جای تو نیست...دیگر تو توان فهمیدن حتی شنیدن آن را نداری...باید بری پی کارت..همه آن استدلالهای چوبین
عقل با دلخوری سر به پایین انداخت و در حالی که انگشت حیرت به دندان میگزید رفت تا در بستر زمین،یقه یک فیلسوف را بگیرد
دل ترانه خوان به سوی رنگین کمان پر گشود تا سر سفره دوست ،لقمه نور نوش جان کند
سلام عزیزانم
بعضی وقتها از نداشتن مطلب آپ نمی کنم..اما حالا از بس حرف برا گفتن دارم و نمیدونم کدومشو بگم آپ نکردم...بعضی وقتها نگفتن بهتره...اما برا اینکه آپ کرده باشم یه خاطره از دیروز میگم...و از همتونم ممنونم که به یادم بودید ******** ************************************ ******************
همیشه نزدیک تولد همه ماها خوشحال هستیم و داریم برا اون روز لحظه شماری میکنیم...یادمه تا ۱۰ سالگی دلم آب میشد..تا زودتر دوستام بیان و هدیه هارو باز کنم..و بعدش هم از همیشه روز تولدم انرژی زیادی داشتم..و کلی خوشحال...اما امسال به خاطر اینکه کار داشتم ..برنامهای که همیشه خانوادم برام میچیدن رو کنسل کردم...اما اون کارم هم کنسل شد....صبح وقتی از خواب بیدارمیشی،حس میکنی بر خلاف هر سال از این روز بدت میاد..اصلا حس خوبینداری..یعنی چند روزی هست که حس بدی داری..تلفنها شروع میشه..فرشته زندگیت مامانت پشت خطه..و کلی ناراحت که تو برنامت کنسل شده بزار بیام و مثل همیشه امشب دور هم باشیم...نمیدونی چی بگی..اما بهش می فهمونی که امسال اصلا احساس خوبی نداری..و هیچی خوشحالت نمیکنه..ازشون می خواهی تنهات بزارن..میخواهی امسال با همیشه فرق داشته باشی..خیلی خسته ای..از فشارهای روحی که دورت بوده دیگه بی حسی...میری جلو آینه..به خودت نگاه میکنی..با پارسال خیلی فرق کردی..اما لبخند میزنی ...چون ظاهرت هنوز خیلی خوبه...به خودت افتخار میکنی با ابن همه سختی بازم تونستی ظاهرت خوب نگه داری ...هیچ کس با دیدن این چهره به غمها ت پی نمیبره...هنوز هرکی میبینتت فکر میکنه چقدر شاد و خوشبختی . به ظاهر و زندگیت حسادت میکنه...اما عمیق تر نگاه میکنی..خودت چیزیو که دیگران نمیبینن میبینی...اون شادی و اون برق چشمات...به فکر میری که تو این سال چه کار کردی..اصلا کاری کردی...میبینی فرصتی نداشتی..چون همش در حال حل کردن مشکلات بودی..فقط تونستی قوی تر و محکمتر بشی..به خودت میگی امروز تولدمه پس باید کاری کنم...تصمیم میگیری یه کاری که دوست داری بکنی...اما میبینی چیزی خوشحالت نمیکنه...به همه تلفنها جواب میدی و با کلی بهونه رازیشون میکنی که امسال تولدتو فراموش کنن...فکری به سرت میرسه .....میری به سازمان معلولین جسمی...شاید اونجا باعث بشه قدر اونچیزهایی که داری رو بدونی..اشک میریزی..نمیدونی برا خودته یا اونا..با اونکه از خیلی چیزها محرومن..اما با کوچیکترین چیزی شاد میشن..حتی با یه نوازش...روحشون خیلی سالم تر از تو و دلشادترن...میبینی به هرکی محبت کردی یه جوری آزارت داده...اما اینها محبتتو کامل میگیرند و هیچوقت بهت خنجر نمیزنن...از اونجا بر میگردی..هنوز از روز تولدت مونده...چقدر دلت میخواهد تموم شه...چون همه خاطرهها دارن زنده میشن... و کلی چراها به خاطر این همه اتفاقات...میری بزرگترین بوم را از مغازه میخری ...و بعد چندتا سی دی بیکلام...حتما از فروشنده میخواهی که سی دی ها خیلی آروم باشن...و بر میگردی خونه...تلفن را میکشی..احساس خفگی داری...داری از پا در میای.. و این روزم بیشتر آزارت میده...چراغها رو خاموش میکنی... و چند شمع روشن میکنی..میبینی نورش کمه برا کشیدن تابلو...پس ۲۴ شمع روشن میکنی...تا آخرین شب ۲۴ سالگیتو با اونا تموم کنی..آهنگ روشن میکنی..و شمعها رو اطراف بوم میزاری...و شروع میکنی...تمام نقشهایی که میزنی حرفهایی که میخواهی بگی و نمیتونی..همه اون تابلو حرف دلته...و فکر میکنی..فکر میکنی..فکر میکنی... چه حکمتیه که اینقدر امتحان میشی..چرا در یک زمان چند امتحان..حالا که خدا اینطور میخواهد..وقتی اون میخواد که فعلا از مسیرت دور باشی مسیر زندگیتوعوض میکنی...تصمیم میگیری تنها بمونی.. و برا همیشه بری پیش اون فرشته هایی که به موهبتت واقعا نیاز دارن...و جواب مهربونیاتوبا لبخند میدن نه با خنجر...میفهمی خیلی قبلها باید میرفتی...و تو شب تولد ۲۵ سالگیت مسیر زندگیت مشخص میشه...گذزوندن روزهات با کوچولوهایی که به هر دلیل از موهبت محروم شدن..یا توان حرکت ندارن...و با تموم شدن شمعها ،تابلو و تمام آرزوهایی که هروز روز تولدت دعا میکردی بهشون برسی تموم میشه...پس خودتو مخفی میکنی ..چون دیگه توان تظاهر نداری...و نمی خواهی که دیگران بفهمند...پس بیشتر از همیشه به تنهایی رو میاری و میری که پا تو مسیر جدید بزاری....((
اینم یه نوعشه)) از پسر اردیبهشت به خاطر عکس زیبایی که برا وبلاگم داد و از مرجان عزیزم به خاطر همه مهربونیاش تشکر میکنم...دوستون دارم...و فقط به عشق شما ها سعی میکنم آپ کنم
مدتهاست سکوت یشه کردم
تا لحظه های دور دلم درد بی تابی را نشناسد
مدتهاست از همه چیز گریخته ام
به امید یک راه نجات
یک نفس برا رهایی
یک فریاد برای تمام لحظه ها
چقدر سخت است
زمانی که دلت را به یک لحظه
به یک اتفاق دل خوش کنی
و تمام ثانیه ها را تمام سختیها را
به امید رسیدن به آن لحظه به امیددلگرمی
خدای دل مدارا کنی
چقدر سخت است زمانی که چشمهایت تمام تلخیها را
میبیند و پنهان اشک میریزد
به امید آن لحظه چقدر سخت است
تمام آمال و آرزوهایت تنها یک تپش شود
ولی زمان رسیدن آن لحظه
آسمان بی مهر شود
دریا طوفانی و نا آرام،چشمها فریاد شود
دلها حسرت دوران
لحظه هایی که ثانیه ها همه برایش منتظر بودن
به یک چشم بر هم زدنی دروغ و بی دلیل شود
چقدر زجر آور است که دل دیگر نگرید
با تمام خستگیهایش
کاش میتوانستم بر نگاه دلم آرامش یابم
کاش میتوانستم چشمهایم را برای همیشه ببندم
و تنها در سیاهی بمانم.که خواندیم مشکی رنگ عشق..
دیگر قدرت ذهن یاری نمیکند.دیگر چشمها فریاد نخواهند زد
دیگر دل دنبال هدف نخواهد رفت
دیگر بارانی شیشه پنجره را نمناک نخواهد کرد
دیگر غروب انتظار نخواهد بود
دیگر هیچ پرسشی برای پاسخ نخواهد ماند
دیگر هیچ ندایی حسرت فریاد نخواهد شد
دیگر هیچ بی صدایی صدا نخواهد شد
میدونم الان خیلی از عزیزانم مشغول امتحانات شدند..امیدوارم همتون تو امتحاناتتون موفق باشید![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اینجاکلیک کنید حتمی خوشتون میاد..میرین اونجا نظر یادتون نره![]()
![]()
روز چهارشنبه بعد از کلی اسرار خانواده قبول کردم بعد از ۱۵ ماه برای اولین بار برم سر خاک پدرم..چون به مراسم خاک سپاریش نرسیدم و نمی خواستم هم باور کنم اون مرده هیچوقت و تو هیچ کدم مراسمهاش نرفتم سر خاک..هنوز وقتی زنگ خونه را میزدند تو دلم میگفتم شاید بابام باشه و این مدت دوباره مسافرت بوده و همه اینها یه شوخی بیشتر نبوده..واقعا داشتم فرار میکردم...اما بلاخره رفتم..ظهر رسیدیم سر خاک.. و من با آدرسی که گرفتم جلوتر رفتم..وقتی سنگها رو میخوندم و اسم اون نبود خوشحال میشدم..خیلی دلم میخواست هیچوقت اون پیدا نکنم..همینطور که سنگها رو میخوندم..چشمم به یک شعراوفتاد..(پدر خوبم کاش میتونستم اون خونی که در رگهای من جاری کردی را الان به تو برگردونم تا دباره زندگی کنی)..نفسم بند اومد..این شعر اونجا چکار میکرد..کم کم اسمو خوندم..اسمی بود که من هنوز خیلی جاها برای شناسایی استفاده میکردم..اون اسم روی سنگ قبر بود..همونجا نشستم..احساس خفگی بهم دست داده بود..پس واقعیت این بود و من دیگه نمیتونستم ازش فرار کنم...دلم میخواست قبل از رسیدن بقیه کمی اونجا تنها باشم..زمان زیادی نبود..همون لحظه دیدم سنگ خیس شد..یه پسر ۱۰ ساله که دیده بود من رفتم اونجا ،فوران اومد و شروع کرد به شستن سنگ..و بلا فاصله یه دست اومد رو سنگ و صدای قرآن خوندن اومد..دیدم یک پیرمرد ۷۰ ساله داره ختم قرآن میخونه..چقدر دلم میخواست بهشون بگم برید و من تنها بذارید..اما نمیشد..بلاخره بقیه هم رسیدن..احساس عجیبی بود..من که ۱ سال بود تو هیچ شرایطی نمیتونستم گریه کنم ، حالا اشکهام نا خوداگاه میریختند..اما من به خودم قول داده بودم جلوی مامان هیچوقت گریه نکنم...همه نگاها رو من بود...چقدر احساس بدی داشتم..اشکهام دیگه بدون کنترل من میریختند...اینگار میخواستن در مقابل این یک سال که نیومدن امروز همشون بریزند پائین..اندازه ۱ سال داشتم گریه کنم.. وای بابای خوبم مگه میشه تو این زیر خاک باشی..از اون دستها و صورت مهربونت فقط استخون مونده باشه..کاش هیچوقت نمیومدم..حس کردم دستم خیس شد..فکر کردم یه نفر داره بالا سرم گریه میکنه..اما نه..باورم نمیشد..بارون بود..برای اولین بار اومدن بارون اینقدر خوشحالم میکرد..بارون باعث شد همه به طرف ماشین بروند..عموم میخواست من بلند کنه تا برم..من به مامانم نگاه کردم..مثل اینکه مامانم همه حرفامو خوند..به همه گفت بذارین یه کمی اینجا تنها بمونه..وای چقدر خوشحال شدم..همه رفتن و من زیر بارون با پدرم تنها موندم..کلی حرف باهاش داشتم..اینکه چرا من به این زودی رها کرد..اینکه چرا من از آغوش گرمش محروم کرد..تمام آرزوم این بود تمام عمرم بدم و فقط ۱۰ دقیقه دوباره ببینمش..تو اون زمان فقط دستاش میبوسیدم و بهش میگفتم چقدر دوستش داشتم..چرا من هیچوقت بهش نگفتم دوستش دارم..چرا این آخریها اینقدر مشغول بودم که نتونستم بیشتر کنارش باشم..اون تازه برا من مرده بود..اما این همش رویا بود..پس تنها ارزویی ک میتونستم داشته باشم این بود ..بعد این همه دوری ،صورتم بذارم رو سنگ قبرش و چند ساعت اونجا بخوابم..خیلی آروم..کاش میگذاشتن..کاش میشد بعد این همه دوری ساعتها کنارش بمونم..کاش میتونستم مثل خیلیها جیغ بزنم و خودم رو قبر بندازم..اما...صورتم رو قبر گذاشتم..بعد ۱۵ ماه حسرت اینکه سرم رو بگذارم رو پاهای پدرم و با دستهای مهربونش من نوازش کنه..الان سرم روی سنگ قبر سردش بود و به جای دستهای مهربون پدرم قطرههای سرد بارون نوازشم میکرد...دیگه وقتی میام از این موضوع فرار کنم..اون سنگ یادم میاد...و نا خوداگاه اشکم سرا زیر میشه...عموم اومد دنبالم و من به زور برد..نتونستم مقاومت کنم ..باید به خاط مامانم تحمل میکردم..حداقل این میدونستم به خاطر کسی که از دست رفته نباید کسانیو که هستند ناراحت کنم..اما تا برگشت به خونه اشکهام بند نیومد..من تازه عذادار شده بودم...
توروخدا قدر شون بدونید..من اگه جای شما بودم الان میرفتم و دستانشون میبوسیدم..و ازشون به خاطر مهربونیهاشون تشکر میکردم..تا دیر نشده بهشون بگید دوستشون دارید..امیدوارم خاطره این خواهر کوچکتون حداقل باعث بشه یه کمی از همچین روزی بترسید و قدرشون بدونید..من از همینجا دست همه پدر و مادرها رو میبوسم![]()
![]()
من از دلواپسیهای غریب زندگی دلواپسی دارم
وکس باور نمی دارد که من تنهاترین تنهای این تنها ترین شهرم
تنم بوی علفهای غروب جمعه را دارد
دلم میخواهد از تنها ترین شهر خدا یک قصه بنویسم
و یا یک تابلوی ساده که قسمت را در آن آبی کنم
حرف دلم را سبز و این دنیای تنهایی بماند یادگار خستگیهایم
و می دانم که هر چشمی نخواهد دید شهر رنگی من را
چرا که شهر من یک شهر نقاشی است!
هر کسی چیز ی بی ارزش و نا خوشایند به تو میدهد دشمن تو نیست![]()
هر کسی که تو را از اوضاع بد و نا هنجار بیرون می آورد دوست تو نیست![]()
زمانی که در وضعیت بدی قرار داری زبانت را بگیر![]()
دوستان عزیزم ببخشید کمتر وقت میکنم بیام پیشتون...اما امیدوارم همتون تو نمایشگاه کتاب ببینم![]()
راستی اینم برای کسی که دوستش دارم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اولش این طوری نیست. اولش بهت سلام می کنه. حتی جواب سلامش رو هم نمی دی. اما پافشاری می کنه. یه خورده که می گذره میگی باشه اینم مثل بقیه. کی به کیه. تو که در دلت رو بستی. اینم مثل بقیه یه مدتی میاد و میره. پس بی خیال. می شینی پای حرفاش. باهاش چت می کنی. باهاش بیشتر آشنا میشی و بعدش می فهمی که در درونش چیزی هست که کمتر در کس دیگه ای دیدی.
نمی تونی لمسش کنی.. نمی تونی دستش رو توی دستت بگیری فقط می تونی صداش رو از کیلومترها اون ور تر بشنوی و باهاش ساعت ها چت کنی. بعد یه مدتی می فهمی که کار از کارت گذشته. یه روز تابستون می بینیش و با یه نگاه کارت رو می سازه. با یه خنده دلت رو گرفتار می کنه
انگار که دوست داری بگی هیچ جای دیگه نرو. پیشم باش واسه همیشه. شبهای طولانی رو باهاش تا صبح حرف می زنی از پشت تلفن. دلتنگی و آغاز آوارگی. حالا یه سال گذشته و حساس تر شدی. همش از دستت فرار می کنه. هرچی بهش میگی دوستش داری حتی یه بارم این حس رو تجربه نمی کنی که بهت بگه دوستت داره. اون چیزی که حس کنی قلب اونم گره خورده
روزها و شبها می گذرن انگار که توی زندونی. چوب خط می ندازی تا تموم بشه. تا شاید بازم ببینیش. تا کابوسهای شبونت خفه ات نکنه. تا بخوای باور کنی که می تونی بقیه عمرت را با اون باشی. چشمات خشکیده بس که گریه کردی. نیرو و توانت رفته و حالا شده بعد یک سال انتظار، لحظه دیدار
میدونی داره میاد برای تو، میاد که سنگا رو وا بکنیم. میاد که بفهمه چشه و تو بازم گریه می کنی چون دلت راضی نمیشه. انگار که قراره ذبحت کنن. انگار یه چیزی بهت میگه امسال می میری. پژمرده میشی. میشی یه آدم زار و نحیف. مثل قدیما. مثل یه نوزاد که تازه پا گرفته و راه میره و قراره جفت پاهاش بشکنه. خودت رو دلداری می دی و فکرای خوب می کنی.
اونی که هیچ وقت حرف نمی زده و همش میگفته سر فرصت. اما وقتی حرف میزنه کمرت می شکنه. سنگینی حسهای این مدت لهت می کنه. جلوی گریه ات رو می گیری و روت رو بر می گردونی مبادا که بخواد خیسی چشمهات رو ببینه. تو می فهمی چیزی رو که حتی فکرش رو نمی کردی. بنای عشق گذاشتن روی خرابه های محبت دیگری کار درستی نیست. اون وقت یه شب انقدر هق هق گریه می کنی که نفست بالا نمی آد
نشستن گوشه اتاق و گریه کردن. دنیا بی رنگ تر از گذشته اما باید خودت رو جمع و جور کنی. حالا دیگه می دونی نمیشه بهش گفت که چندبار شد وقتی باهاش چت می کردی غذا رو به زور قورت می دادی چونکه بغضی توی گلوت گیر کرده بود. حالا دیگه می دونی نمی تونی بهش بگی که اگر هزاربار گفتی دوستش داری، از ته دلت گفتی و یه بار نشنیدی که عاشقانه صدات کنه.
حالا می دونی نمیشه بهش گفت گریه هرشب یعنی چی. دلت نمی خواد با این حرفا ناراحتش کنی. نمی تونی بهش بگی چه حسیه وقتی که انگار با یه چاقو جگرت رو خراش می دن و انقدر حالت خراب میشه که نمی تونی حتی یک قدم راه بری. خیلی حرفا رو باید بخوری و هیچی نگی. خونابه خوردن و ساکت بودن.
یه روز صبح پا میشی،میری جلوی آینه و خودت رو می بینی. رنجور شدی، لاغر و نحیف، شکسته و خموده، حالا مدتهاست که گذشته. بهت زنگ می زنه اما روحت مرده. قلبت مرده. دیگه نمی تپه.
برای هیچ کس نمی تپه. با صدای همیشگیش که لطافت داره بهت میگه حالت چطوره و تو باید مثل دیگران به او هم دروغ بگی. باید بهش بگی من خوبم و همه چیز رو به راهه. وقتی که تلفن رو قطع می کنی دفترچه خاطراتت رو باز می کنی و در آخرین برگش می نویسی این منم دلقک خنده به لب روزگار اما دلی نحیف...
سلام دوستان خوبم...بعد ۱۰ روز آپ نکردن دوباره اومدم....من تصمیم داشتم آپ نکنم..و خداحافظی کردم...اما یکی از دوستانم متنم را عوض کرد....امشب دلم گرفته بود...اومدم یه سری به وبلاگم بزنم....یکی از نظرات خیلی به فکرم برد....دوست عزیزم نوشته بود نمی تونم اینجا بمونم...کل نظرش همین بود....یادم اومد من چقدر این وبلاگ دوست داشتم..و تمام تلاشم این بود که همه وقتی وارد وبلاگم میشن خاطراتشون زنده بشه ...نه این که دلشون بگیره و زود برن....اگه وبلاگم غیر قابل تحمل شده پس خودم هم به زودی اینجوری میشم...پس تصمیم گرفتم بازم بنویسم...اما تمام سعیم میکنم که خستگیهام و دردهام ، توی نوشته هام پیدا نباشه....خیلی سخته...اما نظرسلمان عزیزکار دستم داد...برا اینکه جو عوض بشه یک مطلب از اشو مینویسم...اینم تقریبا جواب کسانی میشه که بهم میگن چرا اینقدر اعتمادمیکنی...و بزرگترین اشتباهت سادگیت هست
ابله کسی هست که مدام اعتماد میکند..ابله کسی هست که به رغم تمام تجارب خویش بازم اعتماد میکند..اورا فریب می دهید به شما اعتماد می کند...باز او را فریب می دهید..و او اعتماد می کند..دوباره او را فریب می دهید و او اعتماد می کند...سپس می گوید او یک ابله است..او نمی آموزد...نه.....اعتماد او عظیم است..اعتماد او چنان خالص است که هیچکی نمی تواند او را آلوده کند......به مفهوم تائو یک ابله باش...سعی نکن دیواری از دانش پیرامون خود ایجاد کنی..هر تجربه ای که سراغت می آید بگذار بیاید...و سپس آن را رها کن....ذهن خود را مدام پاک کن...در برابر گذشته بمیر تا درحال بمانی،اینجا و هم اکنون...گوئی دوباره متولد شده ای،گوئی یک نوزاد هستی.در آغاز کار بسار دشوار خواهد بود.همه جهانیان از تو سوء استفاده خواهند کرد..بگذار بکنند..بیچاره ها ..... حتی اگر مورد فریب و نیرنگ و سرقت قرار گرفتی ..بگذار اینها اتفاق بیفتد..زیرا آنچه که براستی ازان توست نمی تواند به سرغت برود..آنچه که براستی از آن توست را هیچکس نمی تواند از تو بروباید...
سخته...با اونکه خیلی منم چوب اعتمادم را خوردم..اما بازم اعتماد میکنم...و می دونم به زودی بازم چوبش خواهم خورد...اما اعتماد کردن خیلی زیباست.می خواهم بازم اعتماد کنم حتی با اونکه می دونم چه عاقبت سختی در انتظارم خواهد بود
سلام مهربونها سال نو مبارک
واسه لحظه جدایی چه سبد سبد گلهای چه تبسمهای بیرنگ چه غم انگیز بوسه های
سلام عزیزان...پستم پاک کردم چون خیلی غمگین بود....فکر میکنم وبلاگم از مسیرش خارج شده...اینقدر غم زیاده که تو وبلگم هم داره اثر میزاره..از خودم بدم اومد...هیچوقت نمی زاشتم کسی غم منو بفهم...اما الان خودم نوشته بودم...دیشب تا حالا خیلی فکر کردم تا چی بنویسم...همه کتابهای شعرم زیر و رو کردم اما چیزی پیدا نکردم برای گفتن احساسم....پس شروع کردم تا ببینم چی میشه.....واقعیتش اینه که می خوام یک مدت کوتاه آپ نکنم.... بر خلاف میلم...آخه اینقدر تو خودم خورد شدم که میدونم بازم نوشتههام غمگین میشه...اونوقط از همتون شرمنده میشم...چون شما مهربونها خودتون پر دردین و من به جای اینکه مهربونیتون جبران کنم خودم هم حال میگیرم...دیگه لیاقت آپ کردن ندارم...کردم یه روزی ...باورتون نمیشه تو این ۵ ماه دلخوشیم این بود بیام و نظرهای شما عزیزان بخونم...وبلاگ به من کلی دوست عزیز داد ....خیلی از دوستانم خواستن منصرفم کنن...اما میترسم بازم بنویسم و غمگین باشه ...من که کاری نمیتونم براتون بکنم..حداقل عذاب نباشم..اما همیشه مثل قبل هستم و به همتون سر میزنم..فقط خودم تا زمانی که بتونم مثل قبل بنویسم آپ نمی کنم ..همتون دوست دارم ...تو این زمونه خیلی ها به اسم دوستی میان جلو و میگن که همیشه در کنارت هستن...و برای اینکه خودشون مهربون نشون بدن میگن دوست هستن...اما حاظر نیستن به خاطر دوستی غرورشون زیر پا بزارن.....اما من غرورم زیر پا میزارم و میگم دوستون دارم و شما بهترین دوستانم بودید و خواهید بود
خیلی دوستون دارم.....اما میرم که دیگه تو دریا دست پا نزنم خیلی خسته شدم...میخوام خودم دیگه رها کنم و آرم برم ته دریا...دست پا زدنم کمکی بهم نکرد و نجاتم نداد ...فقط آرامش آب گرفت...پس خودم رها میکنم تا آب دوباره صاف بشه...پر زخمهای هستم که خیلیها با دوستی اومدن و یادگاری برام زخم گذاشتن..میرم ته آب شاید اونجا درد زخمهام فراموشم بشه....موفق باشید![]()
![]()
![]()
![]()
من خسته ام!!!
خدايا
من خيلی خسته ام و تو ميدونی که چقدر خسته ام!! خدايا
فرصت آرامشم خيلی کم بود…
نميتونم به اين زودی دوباره وارد ميدون بشم و تو اينو ميدونی! پس چرا؟!!
خدايا
ازت خواستم که منو درگير چالشها و مبارزاتم کنی، تا زنده باشم؛ اما من خسته ام، خدايا و تو ميدونی که چقدر خسته ام !!!!!
سلام دوستان عزیزم ..من ۱ ماه نمی تونم آپ کنم ....متاسفانه به خاطر اتفاقی که برای خواهرم افتاده باید برای وداع باید برم سوئیس....خیلی سخته آدم بخواد برای آخرین بار عزیزش ببینه...
هنوز سال بابام تموم نشده یک اتفاق دیگه.نمی دونم خدا فکر می کنه چقدر آدم تحمل داره.بدتر از همه اینه که مامانم هم داره از پا در میاد.من باید جای خالی پدرم را پر کنم و مامانم را دل داری بدم............خیلی میترسم....می ترسم مامانم تحمل نکنه...من شدم تکیه گاه همه..اما خودم بیشتر به تکیه گاه نیاز دارم...دلم می خواهد وقتی می خوابم خیالم راحت باشه که کسی هست که مواظب همه چیز باشه......حتی نمی تونم مریض بشم......این سرطان هم افتاده به جون خانواده ما..اون از پدرم......و اینم از خواهرم.......و بعدیش منم.......خدایا بسه...اگه اتفاقی برای مامانم هم بیفته دق می کنم..برام دعا کنید...دارم همه عزیزانم را از دست می دم...
دوستتون دارم.سعی میکنم از اونجا به وبلاگ سر بزنم.........دلم برای همتون تنگ میشه.....اینجا می خواهم از دوست خوبم لعبت که دوست دوران تنهایم هست و من با این وبلاگ آشنام کردتشکر کنم.خیلی دوست دارو همین تور از دوستان خوبم ...پسر مهربون که همیشه من همراهی میکنه و مهدی عزیز که قالب وبلاگ ساخت و سلمان عزیز که من راهنمایی میکنه و یاسمن عزیز و نازی جون و سمیرای عزیز،سحر جونم،نغمه و هومی عزیزم و مرد تنها،امیر،پرنده مهاجر،یاسر ،و...........تمام دوستانم که من تا حالا همراهی کردن تشکر میکنم....همتون دوست دارم و از وقتی آشنا شدم کمتر احساس تنهایی می کنم..دعام کنید که دوباره بتونم برگردم.....موفق باشید...دوستان عزیزم فراموشم نکنید.....از اینکه ۱ ماه نمی تونم بهتون سر بزنم ببخشید>
روز بعد روزنامه ها نوشتن: برخورد یک موتور سیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.در این حادثه که به خاطر بریدن ترمز موتور سیکلت بوده،یکی از دو سر نشین زنده ماند و دیگری در گذشت
.......مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود و بدونخ اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود. و خودش رفت تا او زنده بما ند..........
دوستان مهربونم شما فکر می کنید زن جوان که زنده موند خوشبخت میشه؟...اصلا می تونه به زندگی ادامه بده...به نظر من هر روز عذاب وجدان داره....به نظر من مرد خوشبختره که رفت...خدایا تا کی می خواهی ما را امتحان کنی؟ دیگه شونه هام تحمل این همه فشار را نداره.....مردن راحت تر از اینه که هروز زیر بار فشار با زجر آروم آروم بمیری...................
گل ما داره میمیره خلی بی صدا...یکسال دیگه حتی از اون اثری نخواهد ماند بجا.....نه از مهربونیش و نه نابود شدنش در راه عشق... گل زیبا مرد و حتی ستاره برایش اشک نریخت![]()
این داستان خودم گفتم.
.خیلی ساده و پر اشکاله..
اما الهام گرفته از زندگیه خودم بود...![]()
![]()
میروم اما عزیزان لحظه ای یادم کنید با دعای خیرتان در این سفر شادم کنید هرزمان تصویر من در ذهنتان قوت گرفت با دو سه ذکر دعا از برزخ آزادم کنید
دوستان عزیزم به خاطر زیادی غمگین بودن ،این پست را پاک کردم..اما برا یاد بود شعرش گذاشتم..از همدردیتون سپاسگذارم![]()
چه را باور کنم،در این لحظه های غریب و به که تکیه کنم،در این شهر پر فریب
آه، ای پروانه به شمع تکیه نکن که ، جز سوختن ترا نصیب نیست
اگر چه ناسپاسی د.ستان عجیب نیست
خسته ام ، برای چه بود این همه شتاب نفرین بر عشقهای پوچ چون حباب
بازم یک داستان کوتاه و پر معنی.شاید این هم تکراری باشه اما دیدم ارزش نوشتن تو وبلاگم داره.امیدوارم خوشتون بیاد![]()
روزی سوراخ کوچکی در پیله ظاهر شد.شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانهبرای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله تماشا کرد.ناگهان تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده و دیگه نمی تونه به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد.پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جسه اش ضعیف و بالهایش چروکیده بودند.آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد. او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و از جسه او محافظت کنداما چنین نشد.در واقع پروانه ناچار شد همه عمر روی زمین بخزد.و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند.
آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن راخدا برای پروانه قرار داده بود تا بوسیله آن مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد.
گاهی اوقاط در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم.اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج می شدیم-به اندازه کافی قوی نمی شدیم و هرگز نمی تونستیم پرواز کنیم![]()
میگم اگه عشق نبود وبلاگ من خالی میموند
دیگه چیزی نداشتم براتون بنویسم
این عشق خوب هممون سر کار گذاشته می دونید عشق چه زمانی خیلی زجر آوره؟.................... وقتی که عشقتون جلوی چشمتون باشه و شما هم کلی راه برای رسیدن بهش داشته باشید. تمام فرصتها و موقعیتهای خودتون را هم به خاطر اون از دست داده باشید و کلی هم انتظار کشیده باشید
بعد فکر کنید که اون ممکنه با رسیدنتون بهم دیگه یکی از موقعیتاش از دست بده.و شما به خاطر اینکه فکر می کنید ممکنه خوشبختر بشه از زندگیش می رید بیرون..........وای چقدر سخته...اگه شما تو چنین موقعیتی قرار بگیرید چکار میکنید......................
ااگه طرف،به خاطر خودتون دوست داشته باشید. فکر می کنید، من به خاطر اون خیلی موقعیتهام از دست دادم.اشکالی نداره اونم این کار بکنه.دوست دارید هر وقت خواستید با هم باشید و به زور می خواهید بهش برسید(این دوست داشتنه نه عشق) اما اگه اون به خاطر خودش دوست داشته باشید حاضر نیستید که کوچکترین موقعیتی را از دست بده و به خاطر خوشبختیش از اون دور میشید و پا رو دلتون می زارید ، همه آرزوهاتونو خودتون با دست خودتون خاک می کنید
(این یعنی عشق)؟
بعد رو به تنهایی می یارید و تو تنهایی خودتون از دور اون زیر نظر میگیرید و حسرت می خورید و براش دعا می کنید. (بین خودمون باشه) بعضی موقعها هم به خودمون بد و بیراه میگیم که این کار کردیم
اینکه خودت از عشقت دور بشی ،سخت تره از این که بهش نرسی .......اون جوری حداقل می تونی پیش خدا دردل و دعا کنی ......اما اینجوری فقط با خودت درگیری........وای، کاش می شد عاشق نبود..........شما هم عشق به این دردناکی را تجربه کردین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ همه میگن خیلی از خود گذشتگیه و کار بزرگیه اما خیلی دردناکه ............من که خسته شدم
بستند کوله بار گذشتند چون نسیم اینک چگونه زار بگریم خدای من
آویختم به دامن سبزت هزار بار یکبار مستجاب نکردی دعای من
وقتی که نیست روزنهای به آسمان ای دل،چگونه چاه نگرید برای من
ای کاش هیچوقت دام پر نمی گرفت ای کاش میشکست کنون بالهای من
سلام دوستان عزیزم . مرسی من تنها نمیزارید
عیدتون مبارک
عاشق،زمزمه میکند ، فریاد نمی کشد
عاشق ،جدی است،عبوس نیست
عاشق،حقارت روح را تقبل نمیکند
عاشق،به نان خالی وظرف پر از محبت
راضی است
مگذار که عشق، به عادت دوست داشتن
تبدیل شود
عشق محصول ترس از تنها ماندن نیست
خرس گفت:الان وقت خواب زمستونیه،بعدا
صحبت میکنیم !
خرس رفت خوابید
ولی نمیدونست :عمر
جیر جیرک فقط (( ۳ روزه ))![]()
خیلی از ماها این اشتباه رو مکنیم و قدر موقعیتهاو کسانی که دوستمون دارن را نمیدونیم.
من که دلم برا جیرجیرک سوخت.زندگیه بعضیها شبیه این داستان. امیدوارم مال شما اینطوری نباشه؟
به امواج اقیانوس نگاه کنید.هرچه موجها بالاتر میروند،فرودی که بدنبال آن فرا میرسد،عمیق تر است.زمانی تو موجی،و زمان دیگر گودی خالی ای هستی که پس از آن فرا میرسد.از هردوی اینها لذت ببرـبه هیچ یک از آنها معتاد نشو.نگو دوست دارم همیشه در اوج باشم.این ممکن نیست.صرفا این واقعیت را ببین:این ممکن نیست.هرگز چنین چیزی رخ نداده و هر گز نخواهد داد.این به سادگی غیر ممکن است ـ جزو امور طبیعت نیست.پس باید چکار کرد؟ از اوج قله تا زمانی که ادامه دارد لذت ببرو وقتی نوبت دره فرا رسیدـ از دره لذت ببر.دره چه اشکالی دارد؟ پایین بودن چه اشکالی دارد؟ آن به معنی استراحت است.قله یعنی هیجان، و هیچ کس نمی تواند مدام در هیجان باشد. اگر این مطلب را در ذهنت نگه داری، واز قطره قطره که اینک تجربه می کنی لذت ببری،می توانی بدون هیچ تاسفی با آینده همان گونه که هست مواجه شوی.اما وسوسه نشو وسعی نکن به موفقیت چنگ بیندازی،یا آن را با پوششی از مواد دوام بپوشانی تا برای ابد ادامه پیدا کند.بزرگترین حکمتی که در رابطه با تمام پدیده ها در زندگیت باید به خاطر داشته باشی،چه دره چه قله ،این است:((این نیز بگذرد)) میدونم خیلی سخته و گفتنش راحت. ولی اگه چند بار تو مشکلات یادت بیاد عادت می کنی و راحت میشه. بعد خودت از صبور بودن خودت خوشت میاد.موفق باشید
گولم زدی عاشق شدم!دیونه نگاهت شدم! هرچی که خواستی اون شدم!من پر پروازت شدم !
اما سزای دل دادن جدائیه جدائیه! برگ برنده با تو بود! عشقت پوچ تو خالیه!
تو یک مسافری بدون باید تو جادها باشی غصه ما را تو نخور!هرجا که هستی خوش باشی!
من را رها کن برو فردا در انتطارت! کسی را که دوست نداری کسیه که عاشقت!
اما سزای دل دادن جدائیه جدائیه! برگ برنده با تو بود! عشقت پوچ تو خالیه!
سلام دوباره
مدتهاست دلم بدجور گرفته.آخه خدا برای من هرروز یک سهمیه غم گذاشته.اگه یک روز یک اتفاق بد برام نیفته اون روز شک می کنم که خدا من فراموش کرده.نیومدم که درد دل کنم.فقط اومدم بگم باید قدر چیزهایی رو که داریم بدونیم حتی کوچیکترین چیزها که به نظرمون چیز بیخودی هستن مثل گریه کردن.اصلا ما به گریه اهمیت نمی دیم ودر موردش فکر نمی کنیم.اما می دونید وقتی گریه می کنید چقدر حالمون بهتر میشه واگر گریه نکنید از داخل له می شید.قبلا ها وقتی می گفتن یک نفر اشکش خشک شده فکر می کردم یک مثال.اما الان ۴ ماه تو حسرت ۱ قطره اشکم...تو بدترین شرایط که هرکی باشه گریش می گیره فقط گریهام می ریزه توم.دلم برا گریه کردن تنگ شده.باورم نمی شد یک روز دلم برا گریه که خیلی جاها آبروم می برد تنگ بشه.مدتهاست آرزومه که نیم ساعت بشینم و های های گریه کنم.از بس خودم گول زدم و هر بلاییسرم اومد گفتم حتما یک صلاحی توش خسته شدم.خدا یادش رفته شونهام توان این همه بارو نداره.قدر اشکاتون بدونید.منکه اشکم خشک شده می فهمم اشک چه نعمتیه.
این گونه به خاک ره میفکن ما را
ما تو را به چشم دوستی می بینیم
ای دوست مبین به چشم دشمن ما را
من در بیشتر وبلاگها که سر زدم دیدم بیشترشون عاشقند و منتظر
میدونم انتظار کشیدن برای این که به عشقت برسی خیلی سخته
و سختر دوریی عشقت.منم تجربش داشتم.اما با تجربهای که کردم
و یا از دوستانم دیدم می تونم بگم قشنگیه عشق به نرسیدن.
اگه دقت کنید تو تمام داستانها مثل (شیرین و فرهاد،لیلی و مجنون.....)وتمام اونایی که شنیدید
هیچ کدم چون بهم نرسیدند،عشقشون زبان زد شد.می دونم این دلیل خوبی نیست برای همین
توضیح میدم .تو بیشتر مواقع(تاکید می کنم،بیشتر مواقع.نه همیشه.جدا از اثتثنا)اگه به عشقت برسی
اونم با کلی سختی و گذشتن از خواسته هات و ببینی طرف مثل تو عاشق نیست یا در حقت نامردی
کنه اونوقطه که دنیا رو سرت خراب می شه و بعد از مدتی یا عشقت تبدیل به تنفر می شه یا اگه خیلی
عاشق باشی،می بینی برای اینکه هردو عذاب نکشین ازش دور میشی.که هیچ کدام از این دو مورد
دلیل بر فراموش کردن نمیشه.اینجاست که تمام دردهای دنیا رو سرت خراب میشه.و می بینی که درد
نرسیدن به عشق ،هم راحت بوده وهم شیرین.اون زمان وقتی به عشقت فکر میکردی تو دلت یک غم
شیرین می نشست وکلی امید و رویا های قشنگ داشتی و حالا تمام اونا تبدیل به درد ،درگیری با
خودت و نا امیدی (مخصوصا وقتی فکر می کنی می بینی که برای اون چه چیزهایی را زیر پا گذاشتی،)
میشه.اون موقه هم از دستش ناراحتی و هم هنوز عاشقی.یعنی ۲ تا درد.و همه قشنگیهای دنیا جلوی
چشمات زشت میشه و هیچ چیز خوشحالت نمی کنه حتی خود عشقت.اما اگه بهش نرسیده بودی
حداقل چیزهایی که تورو یاد اون میانداخت یا به اون نزدیک می کرد برات زیبا بود.حالا هم درد دوری داری
هم کلی دلشکستگی و نا امیدی.شاید شما هم این حالت تجربه کردین که امیدوارم اینطور نباشه چون
این یعنی بی انگیزگی.در هر صورت دوام و قشنگیه عشق وقتی زیاده که به هم نرسید.به امید اینکه اگه
عاشقها به هم رسیدن دوام بیارن.ممنون میشم از شما دوستان عزیز که اگه تجربه کردین نظرتون بگین
بگذار! با چاه!
درد روی هم اندوختن دردیست جانکاه!))
گفتند این را پیش از این،اما نگفتن
گر همراهانت در چاه افکندند و رفتند،
انگاه دردت را کجا فریاد کن.
آه!![]()
مانده ام تنها منو این سر گذشت
من گذشتم از تو و انچه بین ما گذشت
به کدام دوست گویم که محل راز باشد
که شب وصال کوتاه سخن دراز باشد
ای عشق،پناهگاه پنداشتمت
ای چاه نهفته! راه
پنداشتمت
ای چشم سیاه،اه ای چشم سیاه
اتش بودی ،نگاه پنداشتمت
سینه ام صحرای نا امیدیس
خسته ام از عشقم خسته

