
سهم من چيست؟
پنجره اي به سوي باد كه هر وقت مي گشايم تنها صداي سوت غم انگيزي نشانم كند.صداي حزن انگيز پرنده اي كه تا مرا ديد غم انگيز تر بخواندآسماني كه وقتي غم دارم شاد است و وقتي ميخندم مي گريد.دلي كه هيچ وقت مال من نيست.
غريبه هايي كه هيچ وقت آشنا نيستند.ستاره هايي كه هيچ وقت به من چشمك نمي زنند.گلهايي كه به ذوق من عطر افشاني نمي كنند.اگر اينهاست آنچه مي پندارم، سهمم را نمي خواهم...
هيچكس حال تورا وقتي گريه ميكني نمي پرسد؟ همه ميگويند سزايت بود!همه آواز دلت را به تمسخري مي گيرند و صداي هق هقت را وقتي خاموش اشك مي ريزي بي خيال مي گويند هيس! تنهايي تورا باور ندارند و از كنارت مي گذرند و به ياد روزهايي كه در شادي ظاهري ات غرق بودي و كنارشان نبودي ، حالا تلافي مي كنند.نمي دانند در درونت چه آتشي است كه اگر فريادش زني و خواهي كه اندكي از آنرا نشانشان دهي ، ميسوزند

سال نو مبارک
امیدوارم امسال همتون به آرزوهاتون برسین
بیایید با تحویل سال کینهها و بدیهارو از دلمون دور کنیم و سعی کنیم عوض شیم..اشتباهات گذشترو تکرار نکنیم
به همتون سال نورو تبریک میگم
میگن همیشه و همجا خدا با ماست ای غم نکند تو خدا باشی
الان ساعت ۸ شبه و دل من خونتر از گذشته...تنهاتر..خورد شده تر..اما به خودم گفتم درسته تنهام اما دلیل نمیشه عیدی که عاشقش بودم فراموش کنم...برا خودم لباس نو میپوشم و تا تحویل منتظر میمونم..آخه روح بابام و خواهرم اینجان ....به خاطر شادی روح اونها و اینکه خدا قهرش نگیره برا تحویل سال بیدار میمونم
چه زود میگذره...یادم میاد آخرین سال تحویلی که بابام بود کنارمون..همین ساعت بود..یاد ش بخیر تا ۲۲ سالیگیم چشمم به کادوهای رنارنگ سفره بود![]()
بد نیست بعضی وقتها بچه شیم..اما امسال کادوی سال تحویلم گریه است...که زحمت کشیدن زود برام فرستادن...کاش میشد برگشت
خیلی گشتم آهنگی مناسب پیدا کنم برا امشب...اما نشد...شما ببخشید
دوستتون دارم هوارتا![]()

ای خورشید طلوعت را نمی خواهم
آنگاه که اشعه های حیات بخشت را بر زمین سردو بی روح زمستانی ما می پروراندی
آیا نمی دانستی حیاتی را خاموش می کنی
ای خورشید طلوعت را نمی خواهم
وقتی من تنهای تنها در میان گرگهای وحشی زمان رها شدم و بی هیچ کلامی گفتم: تسلیم خورد شدنم را دیدی؟
و ای تو تویی که تنها رهایم کردی
ولی افسوس مهر درشت جدایی را بر پیشانی داشتم ومن تازه امروز با نگاه کردن رد آینه غبار گرفته اتاقم آن را مشاهده کردم و تازه درک کردم که آن را چشمان تیز بین و زیبایت . زمانی دور دیده بود
و کلمه بی شرم تقدیر را مدام در گوشم زمزمه می کرد
و من چه بی خیال و آزاد با تمام امید و آرزو و هر چه در بازو داشتم حفظت می کردم
و با خیالی آسوده به فکر آینده بودم اما نمی دانستم که مرگ عشق نزدیک است
و تو ای خورشید بار دیگر طلوعی خواهی کرد
اما این با طلوعی که در ابتدا مخلس جلوه نخواهد کرد
تا روز پایان .....
و روزها میگذرد از کابوسی که دیدم
روزگاری که هیچ نفهمیدم . گنگ گیج بودم و تنها شب و پرده آرامش بخش ظلمت آن را می دیدم
بله من بازنده تام بودم ......
بازنده ای که سند مرگ را امضا میکرد
خدایا شکرت که مرا این چنین سخت آفریدی
و تنها شب است که از درد من باخبر است
من به اندازه ستارگان آسمان غمگینم .... آیا می شود آن را به شمار آورد؟؟؟...........!!!
یادتون نره برام دعا کنید..منهم همین کارو میکنم![]()
![]()
![]()
نمیخواستم به این زودیها آپ کنم....اما یه چیزی ته دلم باعث شد آپ کنم..میخواهم با خدا حرف بزنم...منم از درد دل خسته شدم...فقط امشب میخواهم با خدا ........
راستی الان باید از حومی عزیزم که اینقدر به من لطف کرد..خواهرم مرجان که تنهام نگذاشت..مرد تنها که همیشه همدردی کرده و یاسر مهربون که همیشه شرمندم کرده و رامین و وحید که برادران مهربونم هستن و تو لعبت عزیزم که همیشه به یاد و دلتنگتم تشکر کنم...امیدوارم مهربونیهاتونو جبران کنم![]()

همیشه تو همه کارهای خدا حکمتی بوده...منم منکر نمیشم...اما یه مدتی داشت منو از خودش دور میکرد
آره خدا من برگشتم اما از یه طریق دیگه...اما کلی سوال دارم ازت.....اینکه من اگر هم گناهی کرده بودم و خبر نداشتم نباید اینقدر منو آزار که بازم لطفته بهم میدادی....میدونید دوستان....بعضی وقتها خدا مارو امتحان میکنه...اما نه امتحانی که دیگه چیزی ازت بمونه...اعتقاد داشتم اگه دانهای بکاهری میتونی برداشت کنی...خوب منم باید به کسانی که کمک میخواستن کمک میکردم تا دانه را کاشته باشم و محصولشم کمک خدا به من باشه که برداشت کنم..اما اینقدر به من فشار اومد که دیگه آرز.یی نداشتم که بخواهم برداشت کنم...پس کاشتم تا اگه شد یه زمانی برا دل کس دیگری این برداشتو از خدا بخواهم...
اصلا این شده بود لذت..آخه خانواده من در حد یه پسری که بخواد زن بگیره ساپردم کرده بودن...نه غم پناهگاه و نه غم روزیو داشتم...هرچند که همه میدیدن اینها هم برام ارزش ندارن..من فقط یه دل خوش میخواستم ..که هنوز نداده بود..پس منم با همین شرایط ادامه دادم..اما خیلیها بهم ظربه زدن...همیشه حرف مامانم تو گوشم بود که اگه کسی بهت بدی کرد خوبیشو بخواه..بگم...منم یه دختر آدی مثل همه دخترهام نه چیزی اضافه دارم نه مشکلی...نمیدونستم چرا مامانم اینو بهم گفت...اما بعد چند بار بخشیدن دیگران یه احساس قشنگی پیدا کردم...میدیدم وقتی میرم پیش خدا دعا..رو. سفیدم..بعدشم خواهرم بهم یاد داد که اگه با کسی دشمن شدی همون موقع بقلش کن و حرف بزن...این کارم کردم و بازم دیدم چقدر آروومم...چون دیگه نه دشمنی دارم و نه از دست کسی ناراحتم...
خوب به اتفاقاتی که برام می افتاد عادت کردم و همیشه میگفتم بلاخره بعد این همه سختی خوشی هم میاد...البته گله میکردم...آخه خدا عزیزانم داشت میگرفت...این سرطان پدر و خواهر و حالا عموم داره ازم میگیره![]()
بگذریم تو این دوران با تنهایی خودم سر میکردم و تنها دلخوشیو این بود که به درده کسی بخورم..اما دیدم انگار خودمم یه احساسی پیدا کردم و برا خودم کمکم نیاز به دعا دارم...آره عشق اومد...خدایا یادته چقدر ازت خواست که اگه جواب دعاهام نمیدی حداقل مشکلاتم بیشتر نکن...از خدا شاکی شدم..اون موقع وقت عاشقی نبود..اما بعد دیدم کار از کار داره میگذره...خدایا ازت تمنا کردم اگه عاشقم میکنی عاشقی باشه که بهم آرامش بده...پس عشقی که بهم دادی را قبول کردم به امید اینکه به صلاحمه و خودت بعد این همه سختی هوامو داری.....
مرسی خدا.........از همون روز اول جلو پام سنگ انداختی...گفتم چون خدا میدونه من دیگه تحمل ندارم پس سختی بهم نمیده ...این نعمتشه پس باید سختیهاشو تحمل کنم و بجنگم...احتمالا جواب دعاهامه....دومین سنگ انداختی...بازم برش داشتم...سومین سنگو وقتی فهمیدم که با تلفن بهم خبر دادن به خاطر مشکل مالی از هدفم دور میشم...اینم برداشتم...چند روز بعدش سنگ بزرگتری انداختی که باعث شد شخصیتم نشونه بگیره واونم به خاطر نا آگاهی...یادت میاد خدا برگشتم گفتم آخه اگه میخواستی سنگ بندازی چراعشق دادی...بعدشم چرا من همش باید سنگارو بردارم.....اما جوابی ندادی...با هر بدبختی و کلی آزار و اذیتی که از جانب یه عده از همه جا بیخبر میشدم..رفتیم به مقصدی که فکر میکردم خوشبختی که بعد این همه فشار بهم ندا داده بودی اونجاست ........اما بعد این همه مشکلات و سنگها تازه فهمیدیم اونجا مقصد نیست بلکه یه بیراهبود...یادت خدا چقدر منو برا رسیدن به اونجا پیچوندی...چقدر دل منشکستن ...چقدر باهام با روحم و احساساتم بازی کردن...اما من بازم از راهم دور نشدم...چون میگفتم خدا این عشق به من ناخواسته هدیه داده پس توش حکمت و شادی هست
پس همه چیزو تحمل کردم در حالی که زانوهام میلرزید...اما کاش یه کم اطرافیان منصف بودن و میدیدن بعد این همه بلا و بد قولی منم حق دارم خسته و عصبی شم...مثل اینه که بزنی پا عزیزتو بشکونی و فلج کنی...بعد هم هروز بهش گله کنی چرا فلجی...آخه با مرام ...با خدا ...خودت فلجش کردی...اونم صداش در نیومد بازم با این حال داره پا به پات خودشو با اون پای فلجی که در مقابل عشقش بهش دادی میکشونه و گله نکرده...و تردت نکرده که چرا فلجم کردی ..حق داره بعضی وقتها بشینه...یا از درد کمی ناله کنه...حتی ازت یه ویلچر یا ماشینم نخواست که فلجش کردی ...حداقل با اون ببریش...پیاده و لنگون اومد..به امید اینکه اگه خسته شد چند دقیقه دستشو بگیری و به جا عصا کمکش کنی که بیاد...اما تو با انصاف این کارو نمکردی ...حتی سنگ هم مینداختی جلو پاش...بعدم اگه اون اعتراض میکرد میگفتی داری بهم فشار میاری...با مرام فلجش کردی ...هیچ کاریم براش نکردی ..هی هم سنگ گذاشتی ..خوب خسته میشه و میشینه.....وقتی میبینه که با کسی که همسفر شده تا حالا همه چیزشو دروغ گفته...بگذریم
خدایا یادت میاد وقتی دست از پا درازتر برگشتم خبر خواهرم رسید و من دیدم همه کابوسهام داره به واقعیت تبدیل میشه...وقتی که مادرم رو گرفته بودم که میخواست جا خواهرم بره تو قبر و بخوابه..با خودم عهد کردم تو هیچ مشکلاتی به مرگ فکر نکنم...چون عزیزان اطرافم آزار میدم...قبلا ها برا بابام قسم خورده بودم که جلو مامانم گریه نکنم...پس همه را ریختم تو خودم..اما یه خلوتی داشتم که اونجا تخلیه بشم..اما به خاطر عشق اونجا هم دیگه نشد تخلیه بشم...
خدایا یادت هست؟تو تها شاهدی بودی که میدیدی از تو دارم له میشم و هیچکس نمیفهمه...گفتم اینم قسمت بوده...اما چرا تو این سن...که دیگه من .......بازم رفتم جلو ...هی سنگ و هی برداشتنسنگ...خدا خودت بشمار ببین روزی اومد که تو سنگ نندازی؟بازم شکرت با اونکه داشتم له میشدم و به آرامش که خیلی ازم دور بود نیاز داشتم...بازم با آنگیزه به فکر سرو سامان دادن زندگی بودم...هرچند که شبها فقط برا سلامتی مامانم از ترس گریم میگرفت...اما اون با معرفتهایی که دورو برم بودن از من انتظار داشتن من بیشتر از اینها مایه بگذارم...به خودت قسم که اگه اونا تو شرایط من بودن حتمی ۱ ماه رو تخت بیمارستان افتاده بودن....خدا دیدی که تحمل کردم...قبول دارم چندبار به خاطر پای لنگم و فشارهای روحیم شکایت کردم...و این شکایتها باعث ناراحتی شد...اما آخه چرا مشکلات برا من میفرستادی که حل کنم...یه کمیشم اونا باید حل میکردن...بعدم که اون با معرفتها وقتی از خانواده یا مشکلات کاری خودشون که من کوچکترین تاثیری روش نداشتم خسته میشدن تلافیشو سر من در میووردن...خدایا نکنه منم باید هروز آه ناله کنم و خودم بزنم زمین و جیق بکشم از مشکلات تا اینقدر ازم انتظار نداشته باشن؟ یا اگه منم شکایت کردم براشون مثل این نباشه که جرم کردم؟؟؟؟؟
اون عشقی که منو فلج کرد ..خودتم شاهدی من ازش هیچی نخواستم و لنگون لنگون باهاش رفتم...هیچوقت بهم حق نداد که منم ممکنه از درد پایی که اون فلج کرده فریاد بکشم...اگر هم نشستم پا این نگذاشت که بابا خسته شدم تو که منو رو کولت نمی کشی ..خدای مهربون هم که سرم میباره امتحاناتشو...عشقم بردی زیر سوال..همه چیزم بردی زیز سوال...آخه موءمن وقتی پام فلج کردی من ازت چی خواستم؟//فقط گفتم اگه خسته شدم و خواستم از درد ناله کنم درک کن...این از درد روزگاره و هدیه تو....نه اینکه محکومم کنی...گفتم با این پای لنگم که داره فشارش اونم لنگ میکنه همه جا میام...تو فقط بهم سنگ هدیه دادی...اما من فقط ازت میخواهم اگه خسته شدم چند لحظه بهم تحمل استراحت بدب...آره رو تو هم فشار بود...فشارهایی که رو تو بود رو منم بود به اضافه اینکه تلافی فشاراتم رو من در میووردی...من گفتم فقط این همه سختیرو به شرطی تحمل میکنم که اگه نکشیدم بیای دستمو بگیری و برا مدت کوتاهی عصا بشی...نگفتم پامو برگردون...نگفتم دیه بده...اما وقتی خسته شدم و خواستم برا چند لحظه عصام بشی و کمک کنی این فشارهای روحی رو که داره منفجرم میکنه ...این کوله پشتی که پر از غمه و من رو دوشم دارم سنگینیشو میکشم کمی خالی کنم...دیدم تو زودتر نشستی..و دستم نگرفتی و منو به همه چیز محکوم کردی..
با معرفت..مهربون ...این رسم رفاقت و مرام نیست...اگه من ازت پام نخواستم...دلیل نمیشه پر توقع شی....آره منم بعضی وقتها از درد داد میزدم...اما درک کن...تو که مسکن به من نمیدادی...تازه هی سنگ مینداختی...پس باید بهم حق میدادی که داد بزنم از درد..به خدا من آدمم...به خدا من یه دخترم...و انتظار دارم مردها که به عنوان تکیه گاه میان صبورتر باشن...منو ببخش که از درد پایی که بهم هدیه دادی چند بار گله کردم یا نشستم یا داد زدم و اعصابت خورد شد...اما تو خودت منو به این روز در اوردی..اگه نمیتونستی درستش کنی حداقل کمی باید درد کشیدن من تحمل کنی؟؟تو که اینقدر مهربونی پس چرا به ما که رسید ؟
.
اما حالا دیگه به چه امیدی ای خدای مهریون چطور با این پای شلم که جدیدن بهم هدیه دادی خودم تومشکلات و سنگهات بکشونم؟...خدای مهربون من تنها امیدم این بود که اگه روزی بریدم اون میشه عصام تا دوباره جون بگیرم....اما بارها و بارها بهم ثابت شد نباید توقع عصا داشته باشم...حتی گله...گله کردن من مثله قتل میمونه![]()
اشکال نداره خدا...تقدیرم این بود که تا اینجا بیام و اینجا بشینم...باشه میشینم..لابد مقصدم اینجاست...لابد حکمتت این بوده که من فلج شم و به اینجا برسم و بشینم..اونم یه واسطه بوده....میشینم منتظر میمونم ببینم قراره چه اتفاق دیگهای از خدا برام پیش بیاد.....و اون کسی که فلجم کردو به خودت میسپارم ودیگه ناراحت نیستم که چرا این کارو کرد و چرا حداقل عصام نشد...من که با تمام دردام پا به پاش میرفتم و خودش لجبازی کرد...الانم داره لجبازی میکنه......خدا اونم عذاب کشیده....ببخش همه مارو...و به هممون صبر بده...و کمی هم چشم یه عده را باز کن
راستی این یه داستان یا تشبیح سازی بود
فکر نکنین من فلج شدم
از روح فلج شدم![]()
اما دوستای خوبم...کاش بدونیم که همیشه همه چیز اونجوری که بخواهیم نیست...همیشه همه مثل پدر و مادر نیستن که اگه با قد یا لجبازی ترکشون کنیم ...بدونیم هر موقع بر گردیم...مارو مثل اول میپزیرن...یا همیشه این نیست که اگه ۲ ماه دوستانت را بی خبر بگذاری و برگردی اونها با آغوش باز و دلتنگی بپذیرنت ...بعضی وقتها لجبازی و ترک کردن باعث میشه زمونه خیلیهارو نا خواسته بگیره....بعضی وقتها خدا به ما جا برا جبران کردن پشیمونی نمیده...چون خیلی دیر میشه...اگه بارها یاد گرفتید که برا عزیزانتون ناز کنید یا از رو لجبازی پا رو همه چیز بگذارید و ترکشون کنید و بعد مدتی برگشتید و همه چیز نه تنها دست نخورده بلکه بهتر شده...فکر نکنید همیشه همینه...بگذارید پا اینکه خدا خیلی دوستتون داشته..و ممکنه دیگه این شانس نده....پس از شانسهای خدا سوء استفاده نکنیم...و اصلا قد بودن و لجبازی و پا گذاشتن رو هر چیزیو(بر اساس)شرایط تو زندگیمون حذف کنیم...و ازز کوتاه اومدن خدا سوء استفاده نکنیم....همیشه همه چیز ثابت نمیمونه تا ما سرمون به سنگ بخوره...زمونه بد با ما بازی میکنه و همیشه جا حسرت برامون میگذاره...یه بار جستی ملخک...۲ بار جستی........اینو از منی که خدا منو تو حسرت پدر و خواهر و...گذاشت قبول کنید..خواهر کوچیکتون![]()
نگذارین حتمی خدا یه بار یه چیزو ازتون بگیره تا اونوقت بفهمین دنیا جای بازی کردن ناز کردن نیست...اگه هرکی رو له کردی و بعد برگشتی دیدی هست ...خدارو شکر کن...اما بد عادت نشو...اون شانست بوده
این اهنگم تقدیم به...........اما به جا (باشه هرچی تو میخواهی) باید بزارین(اگه اخلاق و حرفاتو عوض کردی .بسه بازی دادن )...خودتون جای گزین کنید![]()
دیگر در انتظار که باشم؟ زیرا مرا هوای کس نیست
روزی گرم هزاذ هوس بود امروز دیگرم هوسی نیست
زندان من که زندگیم بود دیوارهای سخت و سیه داشت
جان مرا بخیره تبه کرد عمر مرا به هرزه تبه داشت
در من سرود گمشده ای بود کانرا کسی نخواند و نپرداخت
هرگز مرا چنانکه منستم یک آفریده زینهمه نشناخت
بس درد داشتم که بگویم اما دلم نگفت و نهان کرد
دردا که کس نگفت و نپرسید کاخر چه بود و چیست گناهم
گر سرنوشت من همه این بود نفرین به سرنوشت سیاهم
ای مرگ، ای سپیده دم دور!
بر این شب سیاه فرو تاب
تنها در انتظار تو هستم
بشتاب ای نیامده،بشتاب!

سلام عزیزان من...مدتیه نتونستم بهتون سر بزنم میدونم اینقدر بزرگوار هستید که منو میبخشد
تصمیم دارم مدتی برم تو تنهایی مطلق تا بتونم جواب خیلی سواتهام بگیرم..بعد این همه فشار و تظاهر دوستانم بهم گفتن کمی خودت خالی کن...اما من میدونستم اگه بشینم تازه مبفهمم چقدر خستم..بعد مدتی که دیدم دوستام آروم شدن و به نوعی مشکلشون حل شده خیالم راحت شد و بلاخره نشستم...کاش نمینشستم ...چون دیگه نتونستم بلند شم ..خستگیهام از همه چیز همه کس.. زد بیرون ...دیگه نمیدونم چه جوری بلند شم از اینکه خدا یادش رفته اگه تو پارچی آب میریزه بلاخره پر میشه و باید فرصت بده تا کم از آبها تبخیر شند و دوباره بریزه..خستهام از اینکه همه زندگیتو میزاری برا خوشی دوستات اما بعد میبینی به نتیجه نرسیده..یا ..............................یه مدتی میخواهم تا انرژیهم جم کنم و با شروی کنم
میرم ...اما نمیدوم تا کی و نمیگم برا همیشه ..شاید بازم تونستم بلند شم و دوباره شروع کنم...اما فعلا میرم تا تو سکوت و تنهاییم با خدا معامله کنم...هر کاری گفت کردم ..اما جواب معکوس دیدم..باید برم و ببینم مشکلم چیه...شاید هم هیچوقت بلند نشدم و همه چیز تموم شد...در هر صورت خیلی دوستون دارم و دلم براتون تنگ میشه امیدوارم درکم کنید و ببخشین
برام دعا کنید شاید دباره بتونم بایستم...این چند روز به همه دوستام گفتم دارم میرم سفر.و همه چیز برا یه سک.ت مطلق آمادست ..به این نتیجه رسیذم چه زود با نبودنت فراموش میشی..میدونم به زودی من فراموش میکنید..اما شاید بازم برگشتم
تا زندم هروقت دلم تنگ شد برا خوندن نظراتتون مبام تا ببینم برا شما هم فراموش شدم یا نه

تو غم این دل تنگ نمی دونی غصه این خسته رنگ نمیدونی
نمیدونی چه غمه سختی موندن موندن به روی خود درها رو بستن مردن
رفتن از یاد همه مثل یه غصه تو فراموشی به مرگ خوذ نشستن
غم رو قلب خسته من خزه بسته طاقتم مثل دلم در هم شکسته
دوست دارم جاری بشم مثل تو اما نمیتونم خستهام خسته خسته
کاش یه جوری من از من میگرفتی کاش من به دست موجها میسپردی
من تو این خستهگیها دارم میپوسم کاش این خسته را با خودت ی
نمیدونی چه سخته مردن مردن و به روی خود درها رو بستن
رفتن از یاد همه مثل یه قصه تو فراموشی به مرگ خود نشستن

از همتون میخواهم که من ببخشید مدتی نیستم...لطفا درکم کنید...خیلی خستم..و ببخشید که گفتم همیشه همراهتون هستم اما نتونستم
اما به خدا به یادتون هستم و همیشه بهتون سر میزنم..فقط یه مدت کوتاه برای اینکه به خودم کتار بیام نیستم..دلتون خوش نکنید از شر من خلاص نمیشید..سعیم میکنم بازم پا شم
این یه خدافظی کوتاه بود تا عزیزانم ازم به خاطر آپ نکردن گله نکننن...به قول دوستام با مرده فقط دوتا فرق دارم یکی اینکه هنوز رو خاکم..دوم اینکه حداقل هفتهای یک بار میرن سر اون اما من نه![]()
مرجان عزیزم..داداشی خوبم سلمان عزیز...مرد تنها ..نازی جونم .و باباک مهربونم..وهمه عزیزانم به یادتون هستم . قول میدم زدر از مرخصی برگردم..اما هر بار با گذاشتن نظر من از حال خودتون بیخبر نکنید...من نظرها رو چک میکنم...برام دعا کنید تا زودتر با خودم کنار بیام و برگردم پیشتون
دوستتون دارم
برام دعا کنید ...تا بتونمم زود برکردن..توروخدا نزارین اینجا بشه قبرستون وبلاگها..با نظراتتون بهش روح بدین

ای ستاره ها که در بستر آسمان تنها هستید من هم در زمین به اندازه شما تنها هستم
فریاد خواهم زد شاید کسی صدایم را بشنود فریادی ار اعماق ((((تنهایی))))))
این تقدیر من است ساز من هم می خواند از تنهایی
به هر قلبی که پا گذاشتم برایم جای ک.چکی بود چه خوش است صدای سکوت تنهایی
مرا به حال خود رها گذارید شاید خود را بیابم
سلام عزیزانم
بعضی وقتها از نداشتن مطلب آپ نمی کنم..اما حالا از بس حرف برا گفتن دارم و نمیدونم کدومشو بگم آپ نکردم...بعضی وقتها نگفتن بهتره...اما برا اینکه آپ کرده باشم یه خاطره از دیروز میگم...و از همتونم ممنونم که به یادم بودید ******** ************************************ ******************
همیشه نزدیک تولد همه ماها خوشحال هستیم و داریم برا اون روز لحظه شماری میکنیم...یادمه تا ۱۰ سالگی دلم آب میشد..تا زودتر دوستام بیان و هدیه هارو باز کنم..و بعدش هم از همیشه روز تولدم انرژی زیادی داشتم..و کلی خوشحال...اما امسال به خاطر اینکه کار داشتم ..برنامهای که همیشه خانوادم برام میچیدن رو کنسل کردم...اما اون کارم هم کنسل شد....صبح وقتی از خواب بیدارمیشی،حس میکنی بر خلاف هر سال از این روز بدت میاد..اصلا حس خوبینداری..یعنی چند روزی هست که حس بدی داری..تلفنها شروع میشه..فرشته زندگیت مامانت پشت خطه..و کلی ناراحت که تو برنامت کنسل شده بزار بیام و مثل همیشه امشب دور هم باشیم...نمیدونی چی بگی..اما بهش می فهمونی که امسال اصلا احساس خوبی نداری..و هیچی خوشحالت نمیکنه..ازشون می خواهی تنهات بزارن..میخواهی امسال با همیشه فرق داشته باشی..خیلی خسته ای..از فشارهای روحی که دورت بوده دیگه بی حسی...میری جلو آینه..به خودت نگاه میکنی..با پارسال خیلی فرق کردی..اما لبخند میزنی ...چون ظاهرت هنوز خیلی خوبه...به خودت افتخار میکنی با ابن همه سختی بازم تونستی ظاهرت خوب نگه داری ...هیچ کس با دیدن این چهره به غمها ت پی نمیبره...هنوز هرکی میبینتت فکر میکنه چقدر شاد و خوشبختی . به ظاهر و زندگیت حسادت میکنه...اما عمیق تر نگاه میکنی..خودت چیزیو که دیگران نمیبینن میبینی...اون شادی و اون برق چشمات...به فکر میری که تو این سال چه کار کردی..اصلا کاری کردی...میبینی فرصتی نداشتی..چون همش در حال حل کردن مشکلات بودی..فقط تونستی قوی تر و محکمتر بشی..به خودت میگی امروز تولدمه پس باید کاری کنم...تصمیم میگیری یه کاری که دوست داری بکنی...اما میبینی چیزی خوشحالت نمیکنه...به همه تلفنها جواب میدی و با کلی بهونه رازیشون میکنی که امسال تولدتو فراموش کنن...فکری به سرت میرسه .....میری به سازمان معلولین جسمی...شاید اونجا باعث بشه قدر اونچیزهایی که داری رو بدونی..اشک میریزی..نمیدونی برا خودته یا اونا..با اونکه از خیلی چیزها محرومن..اما با کوچیکترین چیزی شاد میشن..حتی با یه نوازش...روحشون خیلی سالم تر از تو و دلشادترن...میبینی به هرکی محبت کردی یه جوری آزارت داده...اما اینها محبتتو کامل میگیرند و هیچوقت بهت خنجر نمیزنن...از اونجا بر میگردی..هنوز از روز تولدت مونده...چقدر دلت میخواهد تموم شه...چون همه خاطرهها دارن زنده میشن... و کلی چراها به خاطر این همه اتفاقات...میری بزرگترین بوم را از مغازه میخری ...و بعد چندتا سی دی بیکلام...حتما از فروشنده میخواهی که سی دی ها خیلی آروم باشن...و بر میگردی خونه...تلفن را میکشی..احساس خفگی داری...داری از پا در میای.. و این روزم بیشتر آزارت میده...چراغها رو خاموش میکنی... و چند شمع روشن میکنی..میبینی نورش کمه برا کشیدن تابلو...پس ۲۴ شمع روشن میکنی...تا آخرین شب ۲۴ سالگیتو با اونا تموم کنی..آهنگ روشن میکنی..و شمعها رو اطراف بوم میزاری...و شروع میکنی...تمام نقشهایی که میزنی حرفهایی که میخواهی بگی و نمیتونی..همه اون تابلو حرف دلته...و فکر میکنی..فکر میکنی..فکر میکنی... چه حکمتیه که اینقدر امتحان میشی..چرا در یک زمان چند امتحان..حالا که خدا اینطور میخواهد..وقتی اون میخواد که فعلا از مسیرت دور باشی مسیر زندگیتوعوض میکنی...تصمیم میگیری تنها بمونی.. و برا همیشه بری پیش اون فرشته هایی که به موهبتت واقعا نیاز دارن...و جواب مهربونیاتوبا لبخند میدن نه با خنجر...میفهمی خیلی قبلها باید میرفتی...و تو شب تولد ۲۵ سالگیت مسیر زندگیت مشخص میشه...گذزوندن روزهات با کوچولوهایی که به هر دلیل از موهبت محروم شدن..یا توان حرکت ندارن...و با تموم شدن شمعها ،تابلو و تمام آرزوهایی که هروز روز تولدت دعا میکردی بهشون برسی تموم میشه...پس خودتو مخفی میکنی ..چون دیگه توان تظاهر نداری...و نمی خواهی که دیگران بفهمند...پس بیشتر از همیشه به تنهایی رو میاری و میری که پا تو مسیر جدید بزاری....((
اینم یه نوعشه)) از پسر اردیبهشت به خاطر عکس زیبایی که برا وبلاگم داد و از مرجان عزیزم به خاطر همه مهربونیاش تشکر میکنم...دوستون دارم...و فقط به عشق شما ها سعی میکنم آپ کنم
اولش این طوری نیست. اولش بهت سلام می کنه. حتی جواب سلامش رو هم نمی دی. اما پافشاری می کنه. یه خورده که می گذره میگی باشه اینم مثل بقیه. کی به کیه. تو که در دلت رو بستی. اینم مثل بقیه یه مدتی میاد و میره. پس بی خیال. می شینی پای حرفاش. باهاش چت می کنی. باهاش بیشتر آشنا میشی و بعدش می فهمی که در درونش چیزی هست که کمتر در کس دیگه ای دیدی.
نمی تونی لمسش کنی.. نمی تونی دستش رو توی دستت بگیری فقط می تونی صداش رو از کیلومترها اون ور تر بشنوی و باهاش ساعت ها چت کنی. بعد یه مدتی می فهمی که کار از کارت گذشته. یه روز تابستون می بینیش و با یه نگاه کارت رو می سازه. با یه خنده دلت رو گرفتار می کنه
انگار که دوست داری بگی هیچ جای دیگه نرو. پیشم باش واسه همیشه. شبهای طولانی رو باهاش تا صبح حرف می زنی از پشت تلفن. دلتنگی و آغاز آوارگی. حالا یه سال گذشته و حساس تر شدی. همش از دستت فرار می کنه. هرچی بهش میگی دوستش داری حتی یه بارم این حس رو تجربه نمی کنی که بهت بگه دوستت داره. اون چیزی که حس کنی قلب اونم گره خورده
روزها و شبها می گذرن انگار که توی زندونی. چوب خط می ندازی تا تموم بشه. تا شاید بازم ببینیش. تا کابوسهای شبونت خفه ات نکنه. تا بخوای باور کنی که می تونی بقیه عمرت را با اون باشی. چشمات خشکیده بس که گریه کردی. نیرو و توانت رفته و حالا شده بعد یک سال انتظار، لحظه دیدار
میدونی داره میاد برای تو، میاد که سنگا رو وا بکنیم. میاد که بفهمه چشه و تو بازم گریه می کنی چون دلت راضی نمیشه. انگار که قراره ذبحت کنن. انگار یه چیزی بهت میگه امسال می میری. پژمرده میشی. میشی یه آدم زار و نحیف. مثل قدیما. مثل یه نوزاد که تازه پا گرفته و راه میره و قراره جفت پاهاش بشکنه. خودت رو دلداری می دی و فکرای خوب می کنی.
اونی که هیچ وقت حرف نمی زده و همش میگفته سر فرصت. اما وقتی حرف میزنه کمرت می شکنه. سنگینی حسهای این مدت لهت می کنه. جلوی گریه ات رو می گیری و روت رو بر می گردونی مبادا که بخواد خیسی چشمهات رو ببینه. تو می فهمی چیزی رو که حتی فکرش رو نمی کردی. بنای عشق گذاشتن روی خرابه های محبت دیگری کار درستی نیست. اون وقت یه شب انقدر هق هق گریه می کنی که نفست بالا نمی آد
نشستن گوشه اتاق و گریه کردن. دنیا بی رنگ تر از گذشته اما باید خودت رو جمع و جور کنی. حالا دیگه می دونی نمیشه بهش گفت که چندبار شد وقتی باهاش چت می کردی غذا رو به زور قورت می دادی چونکه بغضی توی گلوت گیر کرده بود. حالا دیگه می دونی نمی تونی بهش بگی که اگر هزاربار گفتی دوستش داری، از ته دلت گفتی و یه بار نشنیدی که عاشقانه صدات کنه.
حالا می دونی نمیشه بهش گفت گریه هرشب یعنی چی. دلت نمی خواد با این حرفا ناراحتش کنی. نمی تونی بهش بگی چه حسیه وقتی که انگار با یه چاقو جگرت رو خراش می دن و انقدر حالت خراب میشه که نمی تونی حتی یک قدم راه بری. خیلی حرفا رو باید بخوری و هیچی نگی. خونابه خوردن و ساکت بودن.
یه روز صبح پا میشی،میری جلوی آینه و خودت رو می بینی. رنجور شدی، لاغر و نحیف، شکسته و خموده، حالا مدتهاست که گذشته. بهت زنگ می زنه اما روحت مرده. قلبت مرده. دیگه نمی تپه.
برای هیچ کس نمی تپه. با صدای همیشگیش که لطافت داره بهت میگه حالت چطوره و تو باید مثل دیگران به او هم دروغ بگی. باید بهش بگی من خوبم و همه چیز رو به راهه. وقتی که تلفن رو قطع می کنی دفترچه خاطراتت رو باز می کنی و در آخرین برگش می نویسی این منم دلقک خنده به لب روزگار اما دلی نحیف...
سلام مهربونها سال نو مبارک
واسه لحظه جدایی چه سبد سبد گلهای چه تبسمهای بیرنگ چه غم انگیز بوسه های
سلام عزیزان...پستم پاک کردم چون خیلی غمگین بود....فکر میکنم وبلاگم از مسیرش خارج شده...اینقدر غم زیاده که تو وبلگم هم داره اثر میزاره..از خودم بدم اومد...هیچوقت نمی زاشتم کسی غم منو بفهم...اما الان خودم نوشته بودم...دیشب تا حالا خیلی فکر کردم تا چی بنویسم...همه کتابهای شعرم زیر و رو کردم اما چیزی پیدا نکردم برای گفتن احساسم....پس شروع کردم تا ببینم چی میشه.....واقعیتش اینه که می خوام یک مدت کوتاه آپ نکنم.... بر خلاف میلم...آخه اینقدر تو خودم خورد شدم که میدونم بازم نوشتههام غمگین میشه...اونوقط از همتون شرمنده میشم...چون شما مهربونها خودتون پر دردین و من به جای اینکه مهربونیتون جبران کنم خودم هم حال میگیرم...دیگه لیاقت آپ کردن ندارم...کردم یه روزی ...باورتون نمیشه تو این ۵ ماه دلخوشیم این بود بیام و نظرهای شما عزیزان بخونم...وبلاگ به من کلی دوست عزیز داد ....خیلی از دوستانم خواستن منصرفم کنن...اما میترسم بازم بنویسم و غمگین باشه ...من که کاری نمیتونم براتون بکنم..حداقل عذاب نباشم..اما همیشه مثل قبل هستم و به همتون سر میزنم..فقط خودم تا زمانی که بتونم مثل قبل بنویسم آپ نمی کنم ..همتون دوست دارم ...تو این زمونه خیلی ها به اسم دوستی میان جلو و میگن که همیشه در کنارت هستن...و برای اینکه خودشون مهربون نشون بدن میگن دوست هستن...اما حاظر نیستن به خاطر دوستی غرورشون زیر پا بزارن.....اما من غرورم زیر پا میزارم و میگم دوستون دارم و شما بهترین دوستانم بودید و خواهید بود
خیلی دوستون دارم.....اما میرم که دیگه تو دریا دست پا نزنم خیلی خسته شدم...میخوام خودم دیگه رها کنم و آرم برم ته دریا...دست پا زدنم کمکی بهم نکرد و نجاتم نداد ...فقط آرامش آب گرفت...پس خودم رها میکنم تا آب دوباره صاف بشه...پر زخمهای هستم که خیلیها با دوستی اومدن و یادگاری برام زخم گذاشتن..میرم ته آب شاید اونجا درد زخمهام فراموشم بشه....موفق باشید![]()
![]()
![]()
![]()
