هر ثانیه که می گذرد؛ چیزی از تو را با خود می برد!
زمان غارتگر غریبی است.
همه چیز را بی اجازه می برد....
و تنها یک چیز را همیشه فراموش می کند:
حس دوست داشتن تو را.
مهربون ، یه روز تو جهنم همدیگر رو می بینیم! آخه هر دو تامون جهنمی هستیم...تو به جرم این که قلب منو شکستی و دزدیدی ....من به خاطر این که به جای خدا ، تو رو پرستیدم

![]()
![]()
اعتراف میکنم..اما یه نیرو نگذاشت...اونم عشق به مامانمه...اگه من زیره این همه فشار تو این ۲ سال مخصوصا ۶ ماه آخر دوم اوردم به خاطر مامانم بوده...پس میمونم و نا امیدش نمیکنم....هر چد که سفره امسالمون خالی از همه چیزه..و لبخند زوری من به خاطر مامانم و مامانم هم همینطور....اولین سالیه که حالم از عید بهم میخوره

![]()
![]()
من بی انصاف نیستم فقط کاری کردی که بدیها به چشم بیاد
![]()
اینم برای تو![]()
![]()
![]()
مث آینه شکستم ، تو ندیدی
صدای شکستنم رو نشنیدی
یادته بهت می گفتم نمی مونی
دیدی آخرش به حرف من رسیدی
پیچکای باغچه مون خشک شدو پژمرد
خاطرات ما رو توی قصه ها برد
دلی که حتی به حرفای تو خوش بود
دیدی آخرش چه جور تو دست تو مُرد
منو دادی به بهانه ، به یه حرف عاشقانه
چه فروختی من و آسون ، زیر قیمت هیچ و ارزون
آروم آروم بازی بازی ، زندگیم دادی به بازی
ما که باختیم و تموم شد ، الهی خودت نبازی
تو نبودی ، تو ندیدی ، بغض و هق هق نشنیدی
واسه بودن تو موندم ، تو چه بیخیال پریدی
رفتی و زدی شکستی ، گلدون اقاقیا رو
چه کنم با باغ بی گل ، باغ سرد بی بهارو....
قصه داره تموم میشه مثل تموم قصه ها
فقط واسم دعا کنین اول خدا بعدم شما....
سلام،سلام به همه عزیزانی که دلم براشون تنگ شده
نمی خواستم بیام اما یه موضوع باعث شد دوباره بنویسم.یکی اینکه از ته قلب از همتون ممنونم که تنهام نگذاشتین و دوم اینکه شاید دیگه نتونم آپ کنم،گفتم بهتره از خودم یه خلاصه ای بنویسم تا همه شما عزیزان بدونین این دختر تنها کی بود و اصلا چرا اینجا درد دل میکرد..معمولا ما دوست داریم بدونیم برا کی چی مینویسیم
برا داداشی عزیزم پسر اردیبهشت و بابک عزیز، مرد تنها و همه برادران عزیزم . خواهرهای گلم که به من اعتماد کردن و درد دل کردن منهم اینجا براشون میگمو دوست دارم وبلاگمو هدیه کنم به مرجان عزیزم و پسر اردیبهشت
قصه دختر تنها

منم مثل همه یه دختری بودم که در یه خانواده گرم و خوب زندگی میکردم اما ۶ سال پیش یه اتفاق احساسی برام پیش اومد که همه زندگیم عوض کرد ،در واقع به باد داد...تا اینجاش که معمولی بود....بقیش:..دقیقا ۲ سال پیش من شکست عاطفی خوردم که اینقدر سنگین بود همه نگرانم شدن.....آخه همه زندگی روح و جسمم رو گذاشته بودم رو این کار....همیشه تو این مواقع همه دخترها میرن در آغوش خانواده تا راحتتر این مشکل حل کنن....اما متاسفانه همون زمان خبر سرطان خواهرم رو دادن و پدر مادرم از ایران رفتن...و من محکوم شدم که این درد تنهایی بدون هیچ دوستی تحمل کنم ...جوری که ۱ ماه کسی من ندید و من پام از خونه بیرون نگذاشتم...بعد ۱ ماه که برگشتن..اونقدر هردوشون غمگین بودن که من نتونستم دردم بهشون بگم...چون ناراحتترشون میکرد...پس یه پرده سیاه انداختم رو قلبه زخمیم که ازش خون میومد...تا اونا نبینن....و کنار اونها برا خواهرم میسوختم...بعد ۲ ماه که حس کردم دارم خفه میشم و حتمی با یکیشون حرف باید بزنم....پدرم تنهامون گذاشت...اصلا باور نمیشد تو ابن همه فشار بابام من تنها بزاره ...حالا دیگه خواهرم و مادرم یکطرف غم خودم یکطرف دیگه و شک پدرم هم که هیجی.....من باید جای پدرم برا مادرم تکیه گاه میشدم ..اینقدر فشار زیاد بود که درد خودمو یادم رفته بود.....۳ ماه گذشت و کمی همهه چیز آروم شد...اما خون قلبم داشتن از پشت پرده کم کم به بیرون پس می دادن که خبر بد شدن حال خواهرم اومد و مادرو بلافاصله رفت...بازم مجبور شدم تو تنهاییم نگرش دارم...حالا نگران مادرم هم بودم که نکنه با دیدنه وضعیت خواهرم ار پا در بیاد و اونم از پا در بیاد...هر روزو با نگرانی و فشار میگذروندم....همه فقط نگران خواهرم بودن اما من نگران مادرم هم بودم...و تولد ۲۴ سالگیمو با ترس گذروندم...چند روزی از رفتن مادرم نگذشته بود که خبر دادن خواهر بزرگترم که اینجاست اون هم سرطان گرفته.....وای...........دیگه نفسم بالا نمیومد...فقط به مغزم رسید که این خبرو مادرم نفهمه...حالا چقدر حرس خوردم تا مامانم نفهمه بماند....تمام بدنم میلرزید...خواهرم عمل کردیم .تنها شانسی که اوردیم خوش خیم بود....و تا برگشت مامان با پرستاریهام حل شد...اما من دیگه داشتم منفجر میشدم...نیاز داشتم خودم تو بقل یکیشون رها کنم و به خاطر همه این دردها که بروم نیوردم گریه کنم...درد خودم فراموش شده بود..خودم هم فرصتی نداشتم بهش فکر کنم...تا ۱ ماه بعد عمل خودم پیش اومد که دیگه نگذاشتم مامانم بفهمه و با عزیزترین دوستم رفتم بیمارستان عمل کردم و برگشتم خونه...هفتهایی که همه دارن استراحت میکنن و تکون نمیخورن به خاطر عمل و کلیازشون پرستاری میشه،من داشتم فیلم بازی میکردم و خودم برا خودم غذا درست میکردم...آخه مامانم دیگه تحمل شنیدن عمل و مریضی نداشت...تنها کاری بود که براش میتونستم بکنم.این بود که منم ناراحتش نکنم..اما از نظر روحی کاملا افسرده شدم..شما که دیدید ماه به ماه یه اتفاق بد....تا اینکه دوستم وبلاگ بهم پیشنهاد کرد..تا شاید با وبلاگ نویسی کمی خوریزی زخمم کمتر بشه

تو این وبلاگ با کلی عزیز آشنا شدم که یکیشم تو بودی...آره تو! تویکه اومدی و همه چیز عوض کردی....تویکه بعد از ۳ ماه وبلاگ زدن باهام از طریق وبلاگ آشنا شدی...و شب دوم همه درد دلت بهم گفتی...میدونستی وقطی داری تعریف میکنی من اون پشت گریه مبکردم..هم برا خودم و هم برا تو ...چون دیدم کسی دیگه هم هست که برای خوشحالیه اطرافیانش عذاب میکشه...میدونم داری میخونی..من اینو تو شرایطی دارم مینویسم که شاید باورت نشه...آره روزهای اول از کنار هم راحت میگذشتیم و ۲ ماه آن نشدی و من هنوز وبلاگ مینوشتم...اما تو تو ذهنم بودی...اگه یادت باشه یه مطلبهارو از طرف تو نوشتم...و بعد ۳ ماه شانسی یه شب باهم آن شدیم و از اونجا شروع شد...اوایل به عنوان یه دوست میشستم تا صبح و چت میکردم...اما بعدن ،همون شبی که سیستمم خراب شد دیدم همینطوری نیست خودمم دوست دارم حتما شب تو چت ببینمت....چه شبهایی که با هم صبح نکردیم...من اینور و تو کیلومترها اونطرف....وقتی خبر بد شدن حال خواهرم اومد و من مجبور به رفتن شدم دیدم چقدر سخته ازت دل کندن...ولی تو هنوز محکم بودی...منم ناچار به روم نیوردم...اما زخمم داشت خشک میشد و این خوب بود...ایمیلهات خیلی کم بودن اما من بارها میخوندمشون...همونها به من انرژی میدادن و امید برگشتن....اولین کسی که پام گذاشتم تو ایران و صداش شنیدم تو بودی...کاش اون موقع خبر داشتم به کجا میرسه...تو سال جدید فهمیدی بهت علاقه دارم و به زور از زبونم کشیدی بیرون....اگه تو حسار کشیده بودی دور قلبت من اصلا قلبی نداشتم که کسی بخواهد بیاد توش....من عهد کرده بودم...باورم نمیشد تو اوج اینهمه فشار روحی بهت علاقه پیدا کنم...نمی دونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت....ترسهامو دیدی....اما بلاخره با آغوش باز پذیرای این احساس شدم...گفتم خدا خواسته اینجوری جبران بشه....اما چرا اینقدر دور....وقتی صدای مسیجی میومد با چه سرعتی بازش میکردم و بارها میخوندمش...مخصوصا از وقتی که توهم ابراز کردی....اما بازم از طرف تو میترسیدم....مخصوصا وقتی دیدم ۲ ماه تمام داشتم برنامه دیدارو میکشیدم و وقتی دست گل استقبال دستم بود تو خبر از نیومدن دادی....واییییی خدای من....گفتم اون همه این چیزها براش یه بازی بوده و من زندگیم شده بود...چقدر شب تولدم حالم بد بود...همش خودم ملامت میکردم چرا به این راحتی گذاشتی باهات بازیشه....و با خدا درگیر که خدا تو این وضع دیگه انصاف نبود...اما تو با هزار دلیل بهم فهموندی بازی نبوده و یه اتفاق...منم به خاطر دلم قبول کردم....تا اینکه بعد مرگ دوستم خواستم یک هفته تنها باشم....اما تو تنهایم از صدای تو میخواستم انرژی بگیرم...اما تو کمال نا باوری دیدم کسی که همیشه میگفت تنهات نمیزارم من تنها گذاشت و بعد یه هفته زنگ زد و گفت میخواستم راحت باشی...فکر نکردی این تنهایی یه بهونه برا تو بود.؟تو این تنهای تویکه میگفتی تنهات نمیزارم تنهام گذاشتی...

از همه اینها بگذریم...من گمت کردم...هیچوقتم نفهمیدم چرا...همه چیز دست به دسته هم داد تا گمت کنم...تو هزار راه برا تماس داشتی اما من هیچ راه...خیلی بهونهها شنیدم...اما خودتم خوب میدونی واقعیتو برا نا پدید شدنت نفهمیدم..الان مینویسم چون دلم میگه بلاخره یه روز از اینجا باز رد میشی...پس بدون خیلی سخته تو ترس و کلی درد به یکی تکیه کنی و اونم جا خالی کنه و تو با زخماب زمین بخوری...حرفات خیلی همیشه بهم امید میداد...آخه چرا اومدی که اینجوری بری؟اگه میخواستی چرا اینجوری؟ اصلا مگه من کم کشیده بودم که اینم بهش اضافه کنی؟
همه اینا رو فراموش کن...به هر دلیلی که اومدی و رفتی ....تنها آرزوم سلامتیته...هزار بار گفتم من همین یه آرزو برام باقی مونده پس آرزو به دلم نزار...و هر چند الان برام سخت بود اما به خاطر اون چند ماه امید و عشقی که بهم دادی مدیونتم....و مطمئن باش اگه ازت یاد کنم به خوبیه...هنوز دوست دارم و سپاسگذارتم به خاطر اون چند ماه...آخه اون چند ماه هرچند کوتاه خیلی احساس خوبی داشتم و مشکلاتم راحتر به امید تو حل میکردم....تو بدی نکردی...و بدون اگه دووم بیارم و باشم...اگه خواستی بیای سراغم با آغوش گرم مثل قبل پذیرات هستم...امید وارم اون موقع توان پذیرا بودنو داشته باشم..هرجا که هستی شاد باشی...اما بدوم اگه من جا تو بودن هزار راه برا خبر کردن پیدا میکردم..پس بهتره خودمون گول نزنیم..........................
میمیرم برات نمی دونستی که میمیرم بدون چشات رفتی از برم نمی دونستی که دلم بسته به صدات
میمیرم برات....آرزومه که نمیدونستی میمیرم برات..عاشقم هنوز نمی خواهم بمونی بسوزی بساز دلم
گفتی من میرم ...نمیتونستی بری به فردا ها گل خشگلم،برو که به فردا راهی نیست..
سفرت بخیر...اگه میری از اینجاتکو تنها به جای دور...برو که رفتن بدون ما میرسه به یه دنیا نور
سفرت بخیر..برو گر شکستی ز من ،بتونی بساز،با دل شکسته و نا امید تو بازهم بساز
نمی خواهم بیای،نمیخواهم میون تاریکیه من تو حروم بشی
نمی خوام ازت...نمی خواهم مثل شمع بسوزی تا تموم بشی
برو تا تو بزرگی برام آرزوم بشی...آرزوم بشی

اینم داستان دختر تنها....الان تنها تر از قبل تو شده و همه درها رو بسته تا به آرومی ...اتفاقات دارن میفتن ولی اون دیگه توان فکر کردن نداره..دلش پاره تر از قبل شده و اون پارچه ساه افتاده و همه زخم و افتادنش دیدن...چیزی که این دوسال سعی کرد اتفاق نیفته...آخه یه دوست گفت بزار بقیه بفهمن تو دلت چیه ...اما بازم نمیدونن...فقط میبینن روز به روز داره بیشتر آز بین میره...ایندفعه زمین خوردنش همه دیدن آخه اون دختر تنها هم آدم بود و ظرفیتش تا یه حد...مهم نیست...همش تقدیره
و اما شماها هیچوقت از یادم نمیرید...شاید دیگه نتونم آپ کنم...اما تا زندم براتون آرزوی خوشبختی میکنم..من بببخشید که نتونستم بهتون سر بزنم...اما ترو خدا هر چند بار یک بار بیان و از خودتون نشون بزارین تا من از سلامتیتون خیالم راحت بشه..فرشته من مرجان عزیز منو بیخبر از حالت نزار..داداشی من تو هم حتما برام بنویس..و هادی عزیز بابک جان و آرزو جان شما هم هر بار با نوشتن یه پیام من بیخبر نزارید..همینتور برادر عزیزم وحید و مرد تنها و همه که الان اسمشون یادم نیست
دوستون دارم و براتون بهترین آرزوهارو دارم![]()
چی شد اون همه احساس اینو هرگز نمیدونم،دیگه بسمه شکستن نمیخواهم عاشق بمونم
روز چهارشنبه بعد از کلی اسرار خانواده قبول کردم بعد از ۱۵ ماه برای اولین بار برم سر خاک پدرم..چون به مراسم خاک سپاریش نرسیدم و نمی خواستم هم باور کنم اون مرده هیچوقت و تو هیچ کدم مراسمهاش نرفتم سر خاک..هنوز وقتی زنگ خونه را میزدند تو دلم میگفتم شاید بابام باشه و این مدت دوباره مسافرت بوده و همه اینها یه شوخی بیشتر نبوده..واقعا داشتم فرار میکردم...اما بلاخره رفتم..ظهر رسیدیم سر خاک.. و من با آدرسی که گرفتم جلوتر رفتم..وقتی سنگها رو میخوندم و اسم اون نبود خوشحال میشدم..خیلی دلم میخواست هیچوقت اون پیدا نکنم..همینطور که سنگها رو میخوندم..چشمم به یک شعراوفتاد..(پدر خوبم کاش میتونستم اون خونی که در رگهای من جاری کردی را الان به تو برگردونم تا دباره زندگی کنی)..نفسم بند اومد..این شعر اونجا چکار میکرد..کم کم اسمو خوندم..اسمی بود که من هنوز خیلی جاها برای شناسایی استفاده میکردم..اون اسم روی سنگ قبر بود..همونجا نشستم..احساس خفگی بهم دست داده بود..پس واقعیت این بود و من دیگه نمیتونستم ازش فرار کنم...دلم میخواست قبل از رسیدن بقیه کمی اونجا تنها باشم..زمان زیادی نبود..همون لحظه دیدم سنگ خیس شد..یه پسر ۱۰ ساله که دیده بود من رفتم اونجا ،فوران اومد و شروع کرد به شستن سنگ..و بلا فاصله یه دست اومد رو سنگ و صدای قرآن خوندن اومد..دیدم یک پیرمرد ۷۰ ساله داره ختم قرآن میخونه..چقدر دلم میخواست بهشون بگم برید و من تنها بذارید..اما نمیشد..بلاخره بقیه هم رسیدن..احساس عجیبی بود..من که ۱ سال بود تو هیچ شرایطی نمیتونستم گریه کنم ، حالا اشکهام نا خوداگاه میریختند..اما من به خودم قول داده بودم جلوی مامان هیچوقت گریه نکنم...همه نگاها رو من بود...چقدر احساس بدی داشتم..اشکهام دیگه بدون کنترل من میریختند...اینگار میخواستن در مقابل این یک سال که نیومدن امروز همشون بریزند پائین..اندازه ۱ سال داشتم گریه کنم.. وای بابای خوبم مگه میشه تو این زیر خاک باشی..از اون دستها و صورت مهربونت فقط استخون مونده باشه..کاش هیچوقت نمیومدم..حس کردم دستم خیس شد..فکر کردم یه نفر داره بالا سرم گریه میکنه..اما نه..باورم نمیشد..بارون بود..برای اولین بار اومدن بارون اینقدر خوشحالم میکرد..بارون باعث شد همه به طرف ماشین بروند..عموم میخواست من بلند کنه تا برم..من به مامانم نگاه کردم..مثل اینکه مامانم همه حرفامو خوند..به همه گفت بذارین یه کمی اینجا تنها بمونه..وای چقدر خوشحال شدم..همه رفتن و من زیر بارون با پدرم تنها موندم..کلی حرف باهاش داشتم..اینکه چرا من به این زودی رها کرد..اینکه چرا من از آغوش گرمش محروم کرد..تمام آرزوم این بود تمام عمرم بدم و فقط ۱۰ دقیقه دوباره ببینمش..تو اون زمان فقط دستاش میبوسیدم و بهش میگفتم چقدر دوستش داشتم..چرا من هیچوقت بهش نگفتم دوستش دارم..چرا این آخریها اینقدر مشغول بودم که نتونستم بیشتر کنارش باشم..اون تازه برا من مرده بود..اما این همش رویا بود..پس تنها ارزویی ک میتونستم داشته باشم این بود ..بعد این همه دوری ،صورتم بذارم رو سنگ قبرش و چند ساعت اونجا بخوابم..خیلی آروم..کاش میگذاشتن..کاش میشد بعد این همه دوری ساعتها کنارش بمونم..کاش میتونستم مثل خیلیها جیغ بزنم و خودم رو قبر بندازم..اما...صورتم رو قبر گذاشتم..بعد ۱۵ ماه حسرت اینکه سرم رو بگذارم رو پاهای پدرم و با دستهای مهربونش من نوازش کنه..الان سرم روی سنگ قبر سردش بود و به جای دستهای مهربون پدرم قطرههای سرد بارون نوازشم میکرد...دیگه وقتی میام از این موضوع فرار کنم..اون سنگ یادم میاد...و نا خوداگاه اشکم سرا زیر میشه...عموم اومد دنبالم و من به زور برد..نتونستم مقاومت کنم ..باید به خاط مامانم تحمل میکردم..حداقل این میدونستم به خاطر کسی که از دست رفته نباید کسانیو که هستند ناراحت کنم..اما تا برگشت به خونه اشکهام بند نیومد..من تازه عذادار شده بودم...
توروخدا قدر شون بدونید..من اگه جای شما بودم الان میرفتم و دستانشون میبوسیدم..و ازشون به خاطر مهربونیهاشون تشکر میکردم..تا دیر نشده بهشون بگید دوستشون دارید..امیدوارم خاطره این خواهر کوچکتون حداقل باعث بشه یه کمی از همچین روزی بترسید و قدرشون بدونید..من از همینجا دست همه پدر و مادرها رو میبوسم![]()
![]()
من از دلواپسیهای غریب زندگی دلواپسی دارم
وکس باور نمی دارد که من تنهاترین تنهای این تنها ترین شهرم
تنم بوی علفهای غروب جمعه را دارد
دلم میخواهد از تنها ترین شهر خدا یک قصه بنویسم
و یا یک تابلوی ساده که قسمت را در آن آبی کنم
حرف دلم را سبز و این دنیای تنهایی بماند یادگار خستگیهایم
و می دانم که هر چشمی نخواهد دید شهر رنگی من را
چرا که شهر من یک شهر نقاشی است!
من خسته ام!!!
خدايا
من خيلی خسته ام و تو ميدونی که چقدر خسته ام!! خدايا
فرصت آرامشم خيلی کم بود…
نميتونم به اين زودی دوباره وارد ميدون بشم و تو اينو ميدونی! پس چرا؟!!
خدايا
ازت خواستم که منو درگير چالشها و مبارزاتم کنی، تا زنده باشم؛ اما من خسته ام، خدايا و تو ميدونی که چقدر خسته ام !!!!!
سلام دوستان عزیزم ..من ۱ ماه نمی تونم آپ کنم ....متاسفانه به خاطر اتفاقی که برای خواهرم افتاده باید برای وداع باید برم سوئیس....خیلی سخته آدم بخواد برای آخرین بار عزیزش ببینه...
هنوز سال بابام تموم نشده یک اتفاق دیگه.نمی دونم خدا فکر می کنه چقدر آدم تحمل داره.بدتر از همه اینه که مامانم هم داره از پا در میاد.من باید جای خالی پدرم را پر کنم و مامانم را دل داری بدم............خیلی میترسم....می ترسم مامانم تحمل نکنه...من شدم تکیه گاه همه..اما خودم بیشتر به تکیه گاه نیاز دارم...دلم می خواهد وقتی می خوابم خیالم راحت باشه که کسی هست که مواظب همه چیز باشه......حتی نمی تونم مریض بشم......این سرطان هم افتاده به جون خانواده ما..اون از پدرم......و اینم از خواهرم.......و بعدیش منم.......خدایا بسه...اگه اتفاقی برای مامانم هم بیفته دق می کنم..برام دعا کنید...دارم همه عزیزانم را از دست می دم...
دوستتون دارم.سعی میکنم از اونجا به وبلاگ سر بزنم.........دلم برای همتون تنگ میشه.....اینجا می خواهم از دوست خوبم لعبت که دوست دوران تنهایم هست و من با این وبلاگ آشنام کردتشکر کنم.خیلی دوست دارو همین تور از دوستان خوبم ...پسر مهربون که همیشه من همراهی میکنه و مهدی عزیز که قالب وبلاگ ساخت و سلمان عزیز که من راهنمایی میکنه و یاسمن عزیز و نازی جون و سمیرای عزیز،سحر جونم،نغمه و هومی عزیزم و مرد تنها،امیر،پرنده مهاجر،یاسر ،و...........تمام دوستانم که من تا حالا همراهی کردن تشکر میکنم....همتون دوست دارم و از وقتی آشنا شدم کمتر احساس تنهایی می کنم..دعام کنید که دوباره بتونم برگردم.....موفق باشید...دوستان عزیزم فراموشم نکنید.....از اینکه ۱ ماه نمی تونم بهتون سر بزنم ببخشید>
میروم اما عزیزان لحظه ای یادم کنید با دعای خیرتان در این سفر شادم کنید هرزمان تصویر من در ذهنتان قوت گرفت با دو سه ذکر دعا از برزخ آزادم کنید
دوستان عزیزم به خاطر زیادی غمگین بودن ،این پست را پاک کردم..اما برا یاد بود شعرش گذاشتم..از همدردیتون سپاسگذارم![]()
سلام دوباره
مدتهاست دلم بدجور گرفته.آخه خدا برای من هرروز یک سهمیه غم گذاشته.اگه یک روز یک اتفاق بد برام نیفته اون روز شک می کنم که خدا من فراموش کرده.نیومدم که درد دل کنم.فقط اومدم بگم باید قدر چیزهایی رو که داریم بدونیم حتی کوچیکترین چیزها که به نظرمون چیز بیخودی هستن مثل گریه کردن.اصلا ما به گریه اهمیت نمی دیم ودر موردش فکر نمی کنیم.اما می دونید وقتی گریه می کنید چقدر حالمون بهتر میشه واگر گریه نکنید از داخل له می شید.قبلا ها وقتی می گفتن یک نفر اشکش خشک شده فکر می کردم یک مثال.اما الان ۴ ماه تو حسرت ۱ قطره اشکم...تو بدترین شرایط که هرکی باشه گریش می گیره فقط گریهام می ریزه توم.دلم برا گریه کردن تنگ شده.باورم نمی شد یک روز دلم برا گریه که خیلی جاها آبروم می برد تنگ بشه.مدتهاست آرزومه که نیم ساعت بشینم و های های گریه کنم.از بس خودم گول زدم و هر بلاییسرم اومد گفتم حتما یک صلاحی توش خسته شدم.خدا یادش رفته شونهام توان این همه بارو نداره.قدر اشکاتون بدونید.منکه اشکم خشک شده می فهمم اشک چه نعمتیه.

